برای این عکس ها که تلسکوپ هابل از عمق کیهان گرفته است ، دو زاویه دید می توان طرح کرد ؛ اول این است که حتی کهکشان راه شیری گم و محو است ، دیگر چه رسد به منظومه ی شمسی و زمین ... انگار که انسان غباری بیش نیست و خوش بینانه اش جزئی است از این کل ...
دوم ؛ همه ی این فضا به دور انسان می گردند و اوست که مرکز عالم است ... این ذهن انسان است که این ها را درک می کند و اگر نباشد هیچ کدام از این ها موجود نخواهند بود ...
جدای از این دو بینش که انتخاب هر کدامش انسان را به راهی جدا می برد و نتایجی متفاوت دارد ، این عکس ها عجیب اند ... خیلی عجیب ... به شان که خوب نگاه کنی موجی از آرامش است که می آید و حتی برای لحظه ای ما را با خود می برد ...



زندگی قاعده ای دارد به نام هزینه و فایده ... یعنی برای هر فایده ای در زندگی باید هزینه ای پرداخت ... از صورت اولیه ی این مسأله چنین بر می آید که نسبت این هزینه و فایده پنجاه - پنجاه است یا به زبان خودمانی همان ضرب المثل که ؛ هر چه قدر پول بدهی آش می خوری ! این حرف بی راه هم نیست ... عموم مردم نسبت به هزینه ای که می کنند و فایده ای که می برند دقت دارند و اگر کفه ی سود را نسبت به هزینه هم سنگ نبینند ، به آن کار اقدام نمی کنند ... این قاعده آن چنان عقلانی است که اندک شکی در درستی آن نمی شود کرد ... اما همه ی ماجرا نیست ؛ هستند آدم هایی که با شیوه ای که در زندگی در پیش گرفته اند سازی مخالف این قاعده می زنند و راهی دیگر می روند ... مثلأ وقتی نگاه می کنی به زندگی شان می بینی تناسبی بین هزینه ای که برای یک کار داده اند با سود و نفع شان نمی خواند که هیچ ، زندگی شان ضرر در ضرر است ... یک عبارتی داریم که این طور وقت ها خوب و به جا معنی می دهد ؛ می گویند فلانی خودش را وقف فلان چیز کرده است ... این یعنی کاری را بدون چشم داشت نسبت به هر امری خارج از آن کار انجام دادن ... وقتی این امر هم شدت می گیرد و میزان اشتیاق به کار از حدی می گذرد ، آن دسته ی اول که گفتم ، آن ها که در نسبت سود و هزینه دقیق هستند ، به این دسته ی اخیر می گویند دیوانه یا شاعرانه و محترمانه ترش ؛ عاشق ... این از برخوردی که آدم ها از بیرون به قضیه دارند ... اما در بعد درونی نگاه آن دیوانه یا عاشق چیزی دیگر است ؛ نگاه این آدم نگاه سود گرایانه نیست ... هزینه و فایده معنا ندارد ... آن راهی که می رود عین فایده است ... این جا قاعده ، طبع قمار بازی است ... برد برای قمار باز شیرین است اما نه به اندازه ی خود بازی ... آنانی که به قمار اعتیاد دارند ، اعتیادشان به برد نیست ، به بازی کردن است ... همیشه لنگ حریف اند حتی اگر همه دنیا را پیش از آن برده باشند ... از آدم های دسته ی اخیر به روایتی دیگر می گویم ؛ سودی که این ها در کاری می بینند آن چنان بلند پروازانه است و بزرگ که در عقل عاقلان معاش اندیش قابل محاسبه نیست ... این جا عددها زیادی بزرگ اند و اندازه ها کهکشانی ...

جدای از این ها در این یکی دو روزه که دوباره وارد جهان بوف کور شده ام لایه ی دیگری از فکر هدایت و اثر عظیمش برایم باز شده است ... اما برای طرح موضوع باید از جای دیگری شروع کنم ... از نویسنده ای هول ناک به نام یوکیو میشیما و کتاب شگفت انگیزش به نام معبد طلایی ... میان همه ی آن چه خوانده ام تعداد کارهایی که مرا ویران کرد به انگشتان دو دست هم نمی رسد که اتفاقأ معبد طلایی یکی از آن هاست ... یادم می آید کتاب را سرسری شروع به خواندن کردم ... بعد یک لحظه که چشم باز کردم دیدم چه کرده با من ! کار را همان وقت دوباره خواندم که هنوز که هنوزه با من و در من است ... جمله ای هم با مداد نوشتم اول کتاب که مجموع تمام تلخی هایی بود که از اثر در من نشست ... جمله این بود ؛ زندگی انسان چرخه ای است از کشف زیبایی و دیدن فروپاشی آن ...
این جمله اس و اساس بوف کور و معبد طلایی است ( و بسیاری دیگر از آثار موفق در ادبیات ) نویسندگان این دو اثر ، هدایت و میشیما، شاید به واسطه ی همین تفکر قرابت عجیبی با هم دارند ؛ هر دو آرمان گرا بودند و زیبایی را در اوج بلوغش می خواستند ، بی ذره ای کم و کاست ... پناهگاه هر دو ادبیات بوده و به هر کاری که می پرداختند به سرعت از زیر بار آن شانه خالی می کردند ... هر دو به سنت های باستانی کشور خود معتقد بودند و ارزش ها را در آن می جستند ... مسأله ی اصلی در تفکر هر دو نفر مرگ و زیبایی است ... و در نهایت هر دو به مرگی خودخواسته چشم از جهان فرو بستند ...
میان آن چه گفته شد می خواهم بر بحث آرمان گرایی انگشت بگذارم ... ساخت هر دو کتاب مورد نظر این گونه است که نویسنده ( راوی ) کوه کوه و انبوه انبوه بر زیبایی سوژه می افزاید ( در بوف کور سوژه زن اثیری است و در معبد طلایی ، معبد ) به این کلمات از بوف کور دقت کنید ؛ او { زن اثیری} یک وجود برگزیده بود . فهمیدم که آن گل های نیلوفر ، گل معمولی نبوده ، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش می زد ، صورتش می پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش ، گل نیلوفر معمولی را می چید ، انگشتش مثل ورق گل پژمرده می شد .
همه ی این ها را فهمیدم . این دختر ، نه ، این فرشته برای من سرچشمه ی تعجب و الهام ناگفتنی بود . وجودش لطیف و دست نزدنی بود . او بود که حس پرستش را در من تولید می کرد . من مطمئن بودم که نگاه یک نفر بیگانه ، یک نفر آدم معمولی ، او را کنفت و پژمرده می کرد ...
این ها اوج آرمان گرایی در خواست زیبایی است ... هدایت در جاهای مختلف اشاره می کند که وجود زن زمینی نیست و آسمانی است ... خود عبارت زن اثیری دلالت بر این معنا می کند ... حالا با این حجم از زیبایی و کشف آن ، ناگهان همه چیز فرو می پاشد ... انگار هر چیزی تا آن جا زیباست که غیر قابل دست رس باشد ... هدایت در بخش دوم کتاب زن را تبدیل به همسرش می کند .... زن اثیری تبدیل به لکاته می شود ... رشته مویی از زشتی از میان آن کوه زیبایی بیرون کشیده می شود و حکم معبد طلایی تبدیل به خاک شدن می شود ... چون ذات آرمان گرایی قانون همه یا هیچ است ... یا همه ی زیبایی ویا ویرانی ...
یک سئوال اساسی این جا پوشیده می ماند ؛ چه طور ناگهان همه چیز فرو می ریزد !؟ آن مویی که تمام آن بنا به آن وابسته است چیست !؟
هدایت می بیند که زیبایی جذب زشتی می شود ... زن اثیری ، لکاته جذب پیرمرد خنزر پنزری می شود ... نه تنها جذب بلکه نیروی اغواگر خود را از او می گیرد ... وابسته به آن زشتی است آن گونه که انگار بی حضور آن انگیزه ی وجودی خود را از دست می دهد و دیگر زیبا نیست ... اگر هم زیبا باشد مرده است و بی جان که بهره ای از او نمی توان گرفت و جایش جز خاک گور نیست ... آن هم به فجیع ترین شکل ممکن و با بدنی مثله (بخش اول ) ...
بحثی هست در نقد ادبی که نویسنده لزومأ همان راوی اثر نیست و باید خط و مرزی میان شان گذاشت ، اما در دو اثری که نام برده شد نویسنده خود راوی است که زیبایی را کشف می کند و لحظه ی موعود فروپاشی اش را درک ... اصلأ انگار کشف هر زیبایی نقطه ی تاریکی در خود دارد به نام فروپاشی و مرگ که هر لحظه بزرگ و بزرگ تر می شود ... و وقتی ذهنی معطوف به زیبایی مطلق شد ، فروپاشی امر زیبا فروپاشی خود اوست ... هدایت و میشیما انسان هایی عادی نیبودند با تفکری عامیانه ، هر دو رأس هرم و نخبه ی زمان خود بودند ... اما جان شان طاقت این چرخه و تلخی هول ناک را نیاورد و هر دو بر سر زیبایی مطلق زندگی شان را دادند ... کسی چه می داند تلخی این حرف تا کجاست !؟
بی بهانه مانده ایم برای شاد بودن و از آن طرف هر چه بخواهی بهانه داریم برای دلتنگی ... به هر طرف که سر می چرخانیم چیزی جز درد و وحشت افزوده نمی شود ... خراب اندر خراب اندر خرابیم ... اما در میان کلیت این احوال گه گاه تیرهایی می آید که به عمق جان مان می خورد ... نفس مان می گیرد ... هر چه سعی می کنی بی خیال باشی و به اش فکر نکنی باز تلخی زهرش می زند بالا ... بغضی است که میان سینه و رها شدن حیران می ماند و هر کاری می کنی نمی توانی نادیده اش بگیری ...
سمانه مرادیانی همسایه ی ما بود ؛ هم سایه ی من ... هم سایه ی تو ... در همین هوا نفس می کشید و می نوشت ... یکی بود مثل ما ... اما دیگر نیست ... به مرگی خودخواسته چشم از جهان فرو بست ... مهم نیست چرا و چه گونه ... مهم این است که نشد حالی از او بپرسیم ... نشد دستی سر شانه اش بزنیم و خاک تنهایی اش را بتکانیم ...
دیگر چه می شود گفت !؟ هیچ ... فقط به احترام حضورش ، به احترام آن چه بود و زیست ، سکوت می کنیم ...
یک قسمت کارتون تام و جری هست که تام روی یک ننو خوابیده و یک خط مورچه از زیرش می گذرند ... آن وقت جری از راه می رسد و یک سر ننو را از درخت بر می دارد و تام را سر می دهد بر پشت مورچه ها ... مورچه ها هم تام را همان طور که خواب است با خود می برند !!! حالا این داستان ماست ... چنین وضعی داریم در خانه ... یک مدت هر کاری کردم ، هر چه سوراخ های شان را بستم ، خانه را تر و تیز کردم دیدم فایده ندارد ... باز می آمدند ... حیران مانده بودم که چه جوری هاست واقعأ!؟ بالاخره یعنی چی !؟ ... گذشت نا این که چند روز پیش به مهرگان خاکشیر دادم ... خوب که خورد دیدم قلپ آخر را در دهانش نگه داشته ... ماندم چرا این کار را می کند که دیدم یواشکی رفت و یک تکه موکت اتاقش را بالا زدو خاکشیر ها را ریخت آن جا ! پرسیدم چرا این کار را کردی !؟ جواب داد این سهم مورچه هاست !!! رفتم همان قسمت موکت را بالا زدم ؛ به اندازه ی یک انبار مواد غذایی آن زیر ریخته بود ! بعد که دید من مشکوک نگاه می کنم و وضعیت بحرانی است این طوری کرد ؛ من اینارو می ریزم جلو لونه شون که اون ور نیان !
یعنی استدلال از این کشنده تر وجود نداشت!
اتفاقأ حالا چند روزی است که اتاق به همان صورت مانده و همه جور خوراکی روی زمین پیدا می شود ... مهرگان هم سهم مورچه ها را می گذارد دم سوراخ شان ... اما شگفت این جاست که حوزه ی فعالیت مورچه ها کم شده و تک و توک در سطح اتاق دیده می شوند !! فقط مشکل این جاست که اتاق کمی کثیف به نظر می رسد ...
چند روز پیش یک مگس آمد توی خانه ... مهرگان صدایم زد که بیا یک پشه ی بزرگ آمده ! رفتم و به اش گفتم این مگس است و پشه نیست ... اتفاقا مگسه همان وقت نشست روی پرده ... مهرگان با تعجب نگاهش کرد و سر جنباند که ؛ عجب ! اسمشو شنیده بودم ... پس مگس که می گن اینه !
حرکت و جهت گیری رقص به وحدت رساندن نگاه است و در پی آن معنا ... در هر رقصی ما با دو مفهوم محوری روبه رو ایم ؛ یکی میدان رقص که به تأویلی همان دایره است که نمادی از هستی است و کامل ترین شکل ممکن و دیگر رقصنده که به مثابه مرکز این میدان است ... در حاشیه ، بینندگان اند که نماد حرکت از وحدت ( رقصنده ) به کثرت اند ... شکل قرار گیری این بینندگان توجه به مرکز دایره یا همان وحدت است ... وحدتی که متوجه به تن و اندام می شود ... هدف از رقص نیز در همین معنا و توجه نهفته است ؛ به شور رساندن بیننده و حرکت شعور او به درک وحدت از طریق اندام ... اندامی که شریف است ... محمل حضور آدمی است بر هستی ... حضوری که می خواهد به شاعرانگی پیوند بخورد ... چرا که رقص چیزی نیست جز شعری که بدن می گوید ...
حالا که به مدد انواع چیز شکن راه مان در دنیای نت باز است و هر کجا که می خواهیم می توانیم برویم ، باز بر می گردیم همین جا ، کنج این آشپزخانه ... عجیب است !
آوارگی را سفر معنا می کند و سکنی را زلزله ... آوار آفت سکنی است ... آغاز سفر ... و سفر راه است نه مقصد ... رفتن است نه رسیدن ...سفر در من است و من در سفر ... نقشه تجسم مقصد است ... راهی برای زسیدن ... کوره راه ها اما بر هیچ نقشه ای ثبت نمی شوند ... سفر است و کوره راه ها ... جایی برای نرسیدن ... تشنگی مدام ...
دیروز یک لحظه که چشم باز کردم دیدم حیران در حاشیه ی میدان مولوی ایستاده ام ... این بماند که من حالا حتی خیابان های اصلی زادگاهم را گم می کنم و نمی دانم کجا به کجاست ، اما ترسی ته دلم وول می زد و آرامم نمی گذاشت ... ترس از این که در میدان مولوی گم شوم ! ایستادم و خوب نگاهش کردم ؛ ترسم را می گویم ... عجیب بود برایم ... یک زمان که مادر بزرگم زنده بود ، گه گاه می رفتم پیشش تا به بهانه ی او در کوچه و خیابان های محل سکونتش ، لابه لای آدم هایی که نمی شناسم ، احساس کنم که گم شده ام ... در این حال و احوال و شاید از کمی قبل تر این بیت حافظ در سرم چرخ می زد ؛
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای بیرون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
دقیق که شدم دیدم حالم شبیه به ترس است اما در واقع حس غربتی عمیق است که که چون ریشه اش ابتدا برایم نامفهوم بود شبیه ترس نشان می داد ... کوچه ها ، خیابان ها ، آدم ها همه اشاره ای بودند به این حس غربت و بی ربطی در پوستین ترس ...
کمی که حالم ته نشین شد دیدم در سمت مخالف این احساس غربت ، حسی شبیه به طربناکی است که بیرون می آید ... عبارت دقیقی دارد سهراب برای این حال ... می گویدش ؛ ترنم موزون حزن ...
غیر از تهران این حال را در خراسان جنوبی ، تربت جام و خواف و تایباد و آن طرف ها درک کرده بودم ... مشابهت عجیبی بود ... مدت ها بود که به خاصیت خاک ها فکر می کردم ... این حرفی که می زنم کاملأ جزء قضایای ابطال ناپذیر است و صحت و سقم اش علی السویه است ... اما احساسی عینی بود برای من ... ذات بعضی از خاک ها اقتضای غربت دارند بعضی دیگر اقتضای طرب یا احوالی دیگر ...مثلأ خاک رشت را مقایسه کنید با خاک تایباد ... مطلقأ با هم فرق می کنند .... راجع به چرایش نمی شود چیزی گفت اما هست و وقتی که هجوم می آورد نمی شود انکارش کرد ...
این ها به کنار ، در گشت و گذاری که کردم یک حرف دیگر هم بود که مدام در سرم می چرخید ؛ این که می گویند داستان به پایان خود رسیده و دیگر چیزی برای گفتن نیست بیش تر به یک شوخی می ماند ... تهران شهری است که در لحظه داستان تولید می کند ... داستان هایی که تا حال کسی نگفته و سمتش نرفته ... با یک گشت هفت هشت ساعته کوهی از حرف و تصویر ناب در ذهن پیدا می شود که تفاله ها و سطحش چیزی است شبیه به این که حالا من می نویسم .... چه چیزهایی من امروز دیدم گفتنی نیست این جا ، اما یک نکته ، یک حرف موتیف تمام آن چه که من دیدم بود ؛ این که بی اغراق تمامی چهره ها غربت زده بود ... رنگ آفتاب ، طعم بهار ، وزش نسیم و باد همه طعم تندی از غربت با خود داشت ... رنگ غلیظی از دلتنگی که همه چیز را در خود محو می کند و آدمی حریفش نمی شود ...
چه می شود کرد !؟ خاک تهران خاک غربت است ...
کاش باران بودی و حال ما بهار
آن وقت آسمان دل مان که ابری می شد
آسیمه سر می دویدیم به استقبال، بی چتر
می زدی بر اندوه روزهامان ، بی پروا
آن قدر که ما غباری می شدیم شسته و محو
در یاد آخرین جویبار ...
لازم نیست حتمأ فلسفه خوانده باشیم و بخواهیم دل مان را به بحث های متافیزیکی بی سر و ته خوش کنیم ... فقط کافی است که بخواهیم بفهمیم ... ضرورت و نیاز این خواست هم در این نکته هست که شکل های دیگری (وشاید کامل تر ) از آن چه ما می دانیم وجود دارد ...
دوستی مرا نواخته و در سه کامنت مطلبی در خور درباره ی هایدگر ارائه کرده است ... هر کسی را که دغدغه ی فهمیدن و دگرگونه زیستن دارد به خواندنش دعوت می کنم ...
اين چيزي بود که با خواندن اين لينک و مطلبي که آدرسش را داده بودم از بيژن عبدالکريمي عايدم شده.
بعضی از حرف ها و تصاویر چیزی در خود دارند که برای همیشه در ذهن ما حک می شوند . خیلی وقت ها بیش تر از آن که خود آن تصویر در ذهن بماند حس و حال آن است که امتداد پیدا می کند و ناگهان جایی بیرون می زند ... این مقدمه را گفتم برای دوسکانس از دو فیلم که این روزها و خیلی روزهای دیگر امتدادشان با من و در من است ... سکانس اول از فیلم زیبایی آمریکایی است ؛ پسر فیلمی از یک کیسه ی نایلونی که در کوران باد افتاده و دور خود می چرخد گرفته و برای دوستش ( بخوانید دوست دخترش ) می گذارد و به آن خیره می ماند ...
سکانس دوم از فیلم مرد مرده است وقتی جانی دپ از آن سرخ پوست می خواهد که خودش را معرفی کند ، می گوید : i m nobody
من هیچ کس ام !
از تابستان پارسال مهرگان گیر داده که زندگی خوابی است که می بینیم ... به من می گوید ثابت کن که این زندگی واقعی است و خواب نه ! اولین بار پارسال داشت سوار تاب که می شد گفت : من دارم خواب می بینم که سوار تاب می شوم !
نمی دانم این حرف را از کجا آورده که اصولأ ذهن مخیلی دارد طوری که خیلی وقت ها من در مقابلش کم می آورم و راستش را بگویم ، می ترسم ... اما مهم تر این است که من هیچ دلیلی برای رد کردن حرفش ندارم ...

به پنجره فکر کن
و به هلهله ی خانه ی همسایه
که عروس می برند انگار ...
آفتاب فردا چه دارد برای من !؟
هیچ تیغ نوری
راه ندارد بر ضخامت این تاریکی
من آوار هزار ساله ام بر خود
و سکوت تلخ کام مردمانی که
به تبعید رفته اند
اینک راهی نیست
بگذار از آخرین پیچ این شب
بی پروا بگذریم
لحظه ای دگر
جایی میان خواب و بیداری
جایی میان مستی و هشیاری
دو هیچ
در انتظار نشسته است ...