X
تبلیغات
بی خوابی

انتظار ، تباهی زمان است به خصوص انتظارهای کور و بی ابژه ... اگر زندگی هر آدمی کارش به انتظار کشیدن برسد باید فاتحه اش را خواند ... جالب این جاست مایی که در ایران زندگی می کنیم از این انتظار گریزی نداریم ... انتظار که و چه ، معلوم نیست ، همه منتظریم ... روز را به شب وصله می کنیم و شب را به روز ... فضا آن چنان تهی و مسدود است که جز پناه بردن به تباهی انتظار انگار چاره ای نیست ... روابط انسانی ، فرهنگ عمومی ، اقتصاد و مسایل معیشتی ، همه آکنده و لبریز از تباهی است ... اگر واقع بین باشیم ( یا به روایت خوش خیالان بدبین ) هیچ روزنی از نور امید و گشایش دیده نمی شود ... در این حال پناه بردن به خود تنها امکان پیش روست ... اما این پناه بردن به درون هم چیزی از آن انتظار فاسد کم نمی کند و بدتر از آن ، در مختصات یاد شده ، درون آدمی هم باتلاقی می شود که هر لحظه بیشتر در آن فرو می رویم و در دوری باطل خود را و روز را و شب را تکرار می کنیم ... این خستگی از بیرون و درون مصداق کامل چوب دو سر گه است ... از همه جا رانده و مانده ... حافظ کجاست که این بیت را برایش معنا کنیم ؛ از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ...



برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/01/26ساعت 20:47  توسط حميد رضا منایی  | 


دیروز رفتم سراغ کتاب خانه ... تمام کتاب های شریعتی را جمع کردم ... تازه این ها که خوب بودند ، باشان کلی خاطره داشتم ... اما برای سنجش خرد ناب کانت هی با خودم گفتم دریغ از پول بی زبان ! دریغ از حجمی که این کتاب در فضا اشغال می کند ! راجع به ترجمه های رویا منجم همین را گفتم و همین طور درباره ی ترس و لرز به ترجمه ی محسن فاطمی ... این ها و شبیه به این ها در هر کتابخانه ای مایه ی آبرو ریزی ست ... نشان می دهند آن کتاب خانه فقط پر است اما چیزی برای خواندن موجود نیست ... همه ی این ها را در کارتون ریختم و درش را بستم ... سفت و سخت ... باید می انداختم در یک نقطه ی متروک خانه ... کارم که تمام شد چشمم افتاد به تفاسیر نمونه ! 27 جلد زرکوب ... حتی حال نداشتم بگذارمشان توی جعبه ... مانده توی ایوان ... زیر آفتاب و باد و باران ... همین چند جلد کتاب تخصصی و داستان که توی کتاب خانه ماند برایم کافی است ... باشد که ما را با همین ها محشور کنند ...



برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/01/26ساعت 12:7  توسط حميد رضا منایی  | 


به یاد صادق هدایت ؛ بلند بالایی در سرزمین کوتوله گان ...


+ نوشته شده در  93/01/19ساعت 9:41  توسط حميد رضا منایی  | 


ظرف مهم نیست
مظروف مهمه
!!!!
آورین آورین
آورین بر شما
خوبم اما تو باور نکن
ای داد...
نباید جدی گرفت اینارو
چی رو؟
باید سریع نقطه ی تمرکز رو عوض کرد
من یک کارهایی بلدم که نگو
این اندوه خودمو گفتم
واقعا؟
اما هیچ کدوم فعلا جواب نمی ده
چی؟
تغییر نقطه تمرکز
چند تاشو بعدا برات می گم که چطور باید مسیرو علامت گذاشت که گم نشد
الان بگو خوب
خیلی طولانیه
داره بارون میاد
اینجا هم
شب و روز و زمستان و بهار و تابستان و همه چی مون قاطی شده
یه بارون خوشگل
خیلی هم خوب
من صداشو می شنوم
من پاهام یخ زده
سرماشم حس میکنم
یه بیست دقیقه ای رفتم زیر بارون
تو بهار!!!
چه خوب
سرده
چون بدنم خیس شد سردمه الان
خیلی
آفتاب هم می شه باز سرده
تابسات هم حتی سرده
همیشه سرده
یخ زده ایم
خیلی هم خوب من سرما رو به گرما ترجیح میدم
فلسفیش کردیااااااا
نه
چند وقت پیش یکی حالم را پرسید
براش جواب نوشتم
بعد دیگه جواب نداد
خوندم ببینم چی نوشتم
دیدم همه ش مونولوگ های ذهنی خودم بوده
گنجایشش پایین بوده
طفلک افتاده بود تو کوریدور مونولوگ ذهن من
طلقت نداشت
آخه فقط پرسیده بود چطوری
خندم گرفت
ای بابا
برای اون یارو
دردی است غیر مردن کانرا دوا نباشد
ای بابا
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
به زندگی سلام بگو
من مثل زالو به زندگی چسبیدم
ناسلامتی نیچه ای هستی واسه خودت
این ها که می گم از یک زاویه ی دیگرست
بازی دلزدگی و شیفتگی
یا همه ش یا هیچی
آرمانگرایی محکوم به انهدام
دلزدگی و شیفتگی میفهمم
از ته ش یک شهید در میاد که جاش تو بهشت نیست



برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  93/01/12ساعت 3:49  توسط حميد رضا منایی  | 


بدبختی ست دیگر ؛

یک شعر بلند بود که وقت نوشتن ،

بد به دلم چسبید ...

نشد اما ،

با یک " بک اسپیس " از روی " هارد " پرید

هر چه هم کردم ،

درست یادم نیامد،

نشد آنی که می باید ...

خب ، یک جورهایی حرامزاده می شد ؛

فرزند من و آن چه گذشته بود ...

من هم نخواستمش ،

دادمش دست باد

   دست فراموشی

اما هنوز طعم تلخش هست

از یک شعر همین کافی است

اصلأ به گمانم این طور ،

            بهتر باشد ...


89/12/27




برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/01/11ساعت 4:40  توسط حميد رضا منایی  | 


بهار خوب است ،

شاید هم قد تو

مثل آن وقت ها که می دانی

                    نباید ناز کنی

مثل آن وقت ها که ناگهان

                      می آیی

مثل آب نطلبیده ، بی قید و رها ، مهربان و وحشی ...

مثل آن وقت ها که لیوان خال چای ات را

جلو می آوری و می گویی ؛

- خاکستر سیگارت را بریز این تو ...

و نمی ترسی لیوان چای ات بوی سیگار بگیرد ...

و من در دل می گویم ؛

- رهایی و از خودم رهایم می کنی ...

آخ خ ، بهار خوب است ،

شاید هم قد تو ...


89/12/24



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/01/09ساعت 0:59  توسط حميد رضا منایی  | 


امسال بهار که می آید

                  تو هم بیا

بیا و حرفی بزن

      قصه ای بگو

      دانه ای بکار

باور کن سبز خواهم شد ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/01/07ساعت 11:44  توسط حميد رضا منایی  | 


مشهرترین پیر فاحشه ی شهر را بگویید
کسی این جا هست
که خواب رستگاری را
از دریچه ی چشمان تو می بیند
و تنش سودای معاد را
در روز واپسین
در رحم چرکین و پلاسیده ی تو می جوید...
به او بگویید
کسی این جا هست
که به نامت
به ناله های تن تکیده ات
به خاطره ی قطره های عرق بر پیشانی و پشت لبت
به صدای نفس نفس زدن هات
قسم جلاله می خورد ...
به او بگویید
ای پیر
ای در هر چین تنت
یاد هبوط هزار آدم ،
تو به جمع خدایان پیوسته ای؛
خدایی خسته
خدایی تلخ
خدایی دردمند و تنها ...
به او بگویید
کسی این جا هست
که خواب رستگاری را
از دریچه ی چشمان تو می بیند ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/12/27ساعت 2:30  توسط حميد رضا منایی  | 


به نظر می رسد مردم دوره ی باستان پیوستگی عمیقی با آن چه ما حال و هوا می نامیم داشتند و الگوهای زندگی شان مطابق حس موجود در فضا می بوده است ... برای فهم موضوع می شود دنیایی بی تقویم ساعت را تصور کرد ... در این تصور بسیاری از ناخالصی ها و قراردادهای فرهنگی و اجتماعی تحمیل شده به ذهن انسان برداشته می شود و تنها آن نسبت هایی که انسان به شکل غریزی و محض و زلال با طبیعت و جهان پیرامون دارد باقی می ماند ... برای من زیاد پیش آمده که در ماه شهریور در تابش آفتاب و انتهای بادهایی که می وزند حضور پاییز را بی ملاحظه ی تقویم حس کنم ... حس حضور بهار هم از همین دست است و چیزهایی دیگر شبیه به این ها ... خمسه ی مسترقه و آیین های مربوط به آن از قبیل ارگی ها ، کوسه بر نشین ، میر نوروزی و ... از دل همین پیوند انسان با فضای پیرامون بیرون می آید ... خود خمسه پنج روزی است که میان دو سال قرار دارد ، نه این است نه آن ... یک طرفش بهار است و زندگی و سمت دیگر ؛ زمستان و مرگ ... به عبارت دیگر خمسه پارادوکس ابدی زندگی انسانی است ... من به جای این که بخواهم آیین های خمسه را متصل به انسان ها بدانم ، کفه را به سمت همان حال و هوا سنگین تر می کنم ... انسان ها نه از روی قرار داد ، که اسیر جبر فضای پیرامون رو به این آیین ها آوردند ... من این پریشانی عجیبی که هوای اسفند ماه هست ، همیشه حس می کنم ... انگار دو سر وجود آدمی را گرفته اند و می کشند ... انباشتگی یک سال می خواهد سر ریز کند ... در مراسم میر نوروزی پادشاه را از پادشاهی برای روزی خلع می کردند و کسی دیگر را جانشین او می کردند و هر کس مجاز به انجام هر کاری بود ... در مراسم کوسه برنشین کسی را بر عکس روی خر می نشاندند و به آب می پاشیدند ... مراسم ارگی هم داستان خودش را دارد و شاید بشود گفت تیر خلاصی بود که آدمیان اسیر فضای انتهای زمستان بر خود می زدند ... این مراسم همه از نشانه های پریشانی این فصل است ، نشانه هایی از وجود هرج و مرج و بلبشوی جاودانه ی عالم انگار ...


+ نوشته شده در  92/12/19ساعت 12:48  توسط حميد رضا منایی  | 


بند بازم
در افسون دره
با میل سقوط
چه کنم ؟



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/12/01ساعت 0:19  توسط حميد رضا منایی  | 


1) چه طور می شود به این مردم حالی کرد که نویسنده با راوی یا شخصیت های داستان تفاوت دارد و لزومأ آن چه به عنوان دیالوگ یا مونولوگ در یک اثر به کار می رود ، نظر نویسنده نیست ! چه طور می شود حالی شان کرد که یک اثر دراماتیک احتیاج به شخصیت های منفی و حرف های نابه جا و حتی فحش و ناسزا گفتن دارد !چه طور می شودگفت این شخصیت در هر صنف و طایفه ای می تواند حضور و وجود داشته باشد ! یک روز صدای پرستارها در می آید یک روز صدای پزشک ها ، یک روز صدای آخوندها یک روز صدای معلم ها و حالا صدای بختیاری ها ! با این شیوه و این مقدار از تساهل و تسامح ، ادبیات و سینما می شود همین بیمار محتضر و روبه مرگ !

2) مردن نویسنده ها یکی از راه های گسترش فرهنگ عمومی است !به حتم نویسنده باید بمیرد تا مطرح و شناخته شود ! هدایت مرد و شناخته شد! فروغ در نامه ای به فریدون که قصد داشت از آلمان به ایران برگردد می گوید: بیایی اینجا که چی وقتی من شاعر شناخته شده برای بیست تومن پول لنگم !؟ ...منصور کوشان هم از این قاعده مستثنی نیست ... دو روز است همه خوراک جدیدی برای خبرها و پست های شان پیدا کرده اند و همه جا پر شده از اسمش ... یادم نیست کجا از قول هدایت خواندم اما می گفت کون لق شان که بخواهند بعد از مرگم مرا بشناسند و کتاب هایم را بخوانند یا نه !



برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  92/11/29ساعت 1:13  توسط حميد رضا منایی  | 


چیزی هست در صدای باران
در بارش برف
در سکوت
در وزش هر نسیم
در بوی کاهگل دیوار باران خورده
که به جای خالی تو
اشاره می کند
و من لبریز خورشیدهایی که هر روز
هزار بار در من غروب می کنند ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/11/27ساعت 13:4  توسط حميد رضا منایی  | 


صرف بودن انسان و درک هستی حیرت آفرین است ، حیرتی که اگر در آن غرق شوی کمر آدمی را می شکند ... اما دامنه ی این حیرت برای ما ایرانی ها به همین جا ختم و خلاصه نمی شود ... فقط راه رقتن در یک پیاده رو یا آدم های از جان گذشته ای مثل من که اخبار صدا و سیما را نگاه می کنند ، حیرت بر حیرت می افزاید ... نگاه کنید به همین چند روز اخیر ؛ یکی برنامه ی سلام سینما و آشتی مردم با فیلم دیدن وخون و خون ریزی و نابودی سینماها ! یکی دیگر این توزیع سبد کالاهای رایگان و آیین شریف گدا پروری ! سومی که شاهکار است و مال همین امروز! در اخبار می گفت معاون رییس جهمور 3300 طرح عمرانی را در سیستان و بلوچستان افتتاح کرد ! نه 100 تا نه 200 تا نه 1000 تا ، 3300 تا ! چه جوری !؟ از طریق ویدئو کنفرانس ! حساب کنید اگر هر افتتاح 1 دقیقه طول کشیده باشد ، جمعش می شود 3300 دقیقه ! به عبارتی دیگر می شود 55 ساعت یا دو روز و نیم ! هر طور فکر کنی نمی گنجد ! این فقط یک معنی دارد ؛ که صدا و سیما رسمأ مردم و مخاطبش را گوسفند فرض می کند ... چه طور می شود از این همه حیرت نکرد ... ما بار هستی خودمان را به سختی به دوش می کشیم ، حالا در این وانفسا بار خریت دیگران هم اضافه می شود روش ... مگر یک آدم چه قدر توانایی دارد !؟


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  92/11/15ساعت 12:45  توسط حميد رضا منایی  | 


از خیلی سال پیش که کتاب ها کاستاندا را خواندم یک عبارتش در ذهنم مانده ... کاستاندا جایی از قول دون خوآن می گوید : می دانم که بیهوده است اما وقتی کسی را دوست داشتی باید ثابت قدم باشی ، سخت ثابت قدم ... به طوری که دوباره زنده کردن انسان را امکان پذیر بدانی ... و این جنون ساختگی یک ساحر است ...
تمام ارزش و اعتبار و راز نهفته در گیرایی این عبارت واژه های آغازین آن است ، یعنی همان ؛ می دانم که بیهوده است ... وقتی آدمی پی به راز بیهودگی کاری می برد ، فقط صرف انجام آن کار برایش می ماند ... اصل می شود بازی ... بی برد ، بی باخت ... بی ارزش گذاری ، بی قضاوت ... این جا دیگر افعال از حسن و قبح عرضی و حتی ذاتی خارج می شوند و فاعل است که ارزش هر فعل و کنش را تعیین می کند ... به قول نیچه جایی فراسوی نیک و بد ...

برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  92/11/13ساعت 13:22  توسط حميد رضا منایی  | 


همیشه سعی می کنم دو چیز را به مهرگان یاد بدهم ؛ یکی احکام دوستی و دیگری قواعد تنهایی ... امروز مهرگان خانه نبود ... دو تا فنچ دارد که مدت هاست به انتظار تخم گذاشتن این ها نشسته است ... صبحی گفتم حالا که هوا خوب است ببرم شان توی حیاط که بادی به شان بخورد و بلکه در امر جفت گیری تعجیل کنند ... اتفاقا از ترس گربه ها سعی کردم جایی بگذارم که در دسترس نباشند ... نیم ساعت پیش رفتم بیاورم شان تو ، دیدم جا تر است و بچه نیست ! در قفس شان باز بود ، احتمالا گربه سراغ شان رفته ... حالا مهرگان که از راه برسد  داستان داریم با پسرکی که دلتنگی می کند برای پرنده هاش ... حالا من مانده ام با توضیحی برای یک بچه ی شش ساله ، درباره ی قواعد تنهایی ؛ که ای پسر بی خیال پرنده ای باش که از قفس گریخت ...

برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  92/11/12ساعت 13:5  توسط حميد رضا منایی  | 


زندگی گاهی فقط غافل گیری هایی اندک است و هر از گاه ، میان خط ممتد روز مرگی ها ...این حس غافل گیری را عجیب من دوست دارم ... مثلا در جایی که فکرش را نمی کنی اتفاقی می افتد که در دورترین فاصله از تصورت قرار دارد ... برای همین موقیعیت های ناشاخته برای اهلش اصالتی از کشف و دگر گونه دیدن در خود دارند ، متفاوت از موقعیت های شناخته شده و عادی ... الغرض ؛ گل یخ میان گل ها و گیاهان پر است از این حس غافل گیری ... در بی وقتی سیاه زمستان ، با خود ، داری از کوچه ای - پس کوچه ای می گذری ، ناگهان بوی عطر منتشرش در هوا غافل گیرت می کند ... محال است شگفت زده دنبال منشأ عطر نگردی و دوباره و این با ر از سر صبر و دقت اطراف را نگاه نکنی ...



برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  92/11/01ساعت 23:34  توسط حميد رضا منایی  | 


از تهران تا میامی
آسمان دلتنگی
همه جا خاکستری است
و طعم ودکاها تلخ
فرقی نمی کند در کدام فرودگاه
از هواپیما پیاده می شوی
وقتی نشان هیچ آشنایی
در جیب نداری
و فاحشگان شهر
تنها نگاه دعوت کننده اند
چه در شانگهای چه در بازار تجریش
که تنه به تنه ی آدم ها می سایی ،
در هر زبانی ،
تنهایی ، تنهایی است
که با  انسان زاده می شود
و در گستره ی دلتنگی هامان امتداد می یابد
با ما می میرد
و در گور آرام می گیرد ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/10/28ساعت 12:47  توسط حميد رضا منایی  | 


مهندسی ذهن (ان ال پی) ظاهری حکمت گون دارد اما در باطن هیچ سنخیتی با آن ندارد ... در مهندسی ذهن ما با پروژه ی خوشبخت سازی انسان روبه روایم ... به سان این ؛ همه چیز آرومه ، من چه قدر خوشبختم ! این پروژه ی خوشبخت سازی امکان پذیر نیست مگر با دور زدن شرور و دیگر مسائل زیر بنایی که ذهن آدمی به عنوان نقاط تاریک با آن برخورد می کند ... اما در حکمت هیچ گونه تلاشی برای خوشبخت سازی انسان انجام نمی شود ، اصولا مساله ی حکمت خوشبختی نیست و اگر خوشی به همراه می آورد ، ما حصل تغییری است که در نگاه آدمی نسبت به مسأله ی شرور پیدا می شود ... اما بستر شکل گیری این دو نیز از هم سواست ؛ مهندسی ذهن برخاسته از بن بست مصرف گرایی غربی است و حکمت میل سیری ناپذیر آدمی به آگاهی و روشنایی ... حکمت مرگ را به عنوان ستون خیمه ی زندگی می بیند ، گویی مرگ موتیف یا میزان یا محل ارجاعی است بر هر آن چه آدمی درک می کند ، اما در نقطه ی مقابل این ستون ، یعنی مرگ ، حذف یا در نهایت عاملی خارج از قدرت انسان در نظر گرفته می شود ، آن چنان که هیچ گاه برخوردی با آن به وجود نیاید ... ان ال پی ذاتش بر مبنای شیئت پذیر کردن ذهن است ... طوری که هر امر دست یافتنی باید تبدیل به شیء شود و گرنه در چهار چوب ارزش گذاری این رشته معنا ندارد ... حتی مفهومی انتزاعی مثل خوشبختی باید خرد شود و به عناصر مادی و قابل دسترس تقلیل یابد ... و روشن است که این فروکاست معنا بی عوارض نیست ؛ به دنبال آن اخلاق و سیاست و دیگر شاخه های معرفت باید تقلیل یابند وتبدیل به شیء شوند و از آرمان ها و ایده ها جدا ... در یک جمله اگر بخواهم بگویم ؛ مهندسی ذهن نابودی آرمان هاست ...

پی نوشت:
روش ساده کردن زندگی که ان ال پی دارد بر اساس یک اصل استوار است ؛ فردیت را تبدیل به توده می کند ... خیلی از مردم با این مشکلی ندارندو می توانند در گله باشند اما برای من بنا بر مختصات شخصیتم پذیرفتنی نیست .... این هم اشکالی ندارد که بعضی از این طریق به خوشبختی برسند من ادعای مطرح شده ی ایشان را که در ظاهری حکمت گونه مطرح می شود ، آن چنان که مثلا کانت حکیم بود یا اسپینوزا یا ملاصدرا ، به نقد کشیدم و تفاوتشان را گفتم ...... و نکته ی آخر ؛ غافل نباشیم از این که ارزش های توده ای خاصیتی جهانی پیدا می کنند و ادعای غلبه بر خرده فرهنگ ها را دارند و به مرور آن ها را در خود هضم می کنند ( در این شیوه زیستن ، ان ال پی ، حکمت خرده فرهنگی ورافتاده است )... شاید یکی از عوامل عدم ظهور فیلسوفان بزرگ در دوره ی معاصر همین تغییر در جایگزینی ماهیت حکمت با چیزی مثل مهندسی ذهن است که عوام زدگی از مشخصه های بارز آن به حساب می آید ...



برچسب‌ها: اندیشه
+ نوشته شده در  92/10/24ساعت 1:49  توسط حميد رضا منایی  | 


باید دیوانه بود
چاره ای نیست
و گرنه غم نهفته در چشمان دخترک دست فروش
در یک دقیقه ی چراغ قرمز
 حرام خواهد شد
و حزن هر غروب بی حکمت خواهد ماند
باید حیرت کرد
تا نا به هنگام شبانگاهان
به هنگام شود
و طلوع راز زیستن بگشاید
لخظه ای آن سوتر
تاریکی های مغاک
دهان گشوده به انتظار نشسته است
باید عاشق بود
باید آسیمه سر دوید
چاره ای نیست ...

92/10/17




برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/10/20ساعت 0:3  توسط حميد رضا منایی  | 


از یوکیو میشیما پیش تر مفصل نوشته ام ... کتاب معبد طلایی پیش کسی بود و به مبارکی و میمنت دوباره به دستم رسید ... این رمان 375 صفحه سم است ولی نه آن گونه که قطره قطره در کام مخاطب چکانده شود ، تجربه ی خواندن این اثر غرق شدن در دریای زهر است ... داشتم کتاب را تورق می کردم ، دیدم صفحه ی اول نوشته ام ؛ زندگی تلاشی است برای رسیدن به زیبایی و بعد فروپاشیدن آن که در چرخه ای مدام و بی نهایت تکرار می شود ... بعد چشمم به این جمله در میانه ی کتاب افتاد ؛ "زندگی کردن " و " نابود کردن" هر دو یک چیز و تنها یک چیز هستند ...
این که ارزش زیبا شناختی چنین آثار و نگاه هایی از کجاست و وابسته به چه معیارهایی است بحث و حرف مفصلی می طلبد ... اما کوتاه سخن این که در دوره ی معاصر پیش از هر زمان دیگری انسان در برابر نهاد ناآرام و تاریک خویش قرار گرفته ... برای شناختن این حوزه چاره ای وجود ندارد جز رفتن به عمق تاریکی ها و لجن زارها ... در این میان نابودی گریز ناپذیر است اما آن کس که از دل این تاریکی ها بیرون بیاید سزاوار پیامبری است ، پیامبری که فقط بر خویش مبعوث شده است ...


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  92/10/02ساعت 1:45  توسط حميد رضا منایی  | 


زبان فارسی در حوزه ی طنز و هجو زبانی بی نظیر و پر مایه است ... این طنز و هجو طیفی است که سخنان بزرگان تا مثل ها و متل ها و جوک های مردم کوچه بازار را در بر می گیرد ... به هر کجای تاریح مکتوب یا شفاهی که سرک می کشیم این شکل از روایت حضوری چشم گیر و پررنگ دارد ... شاید یک دلیل فراگیر بودن استفاده از این شکل از بیان حکومت های استبدادی بوده اند و سرکوب گسترده شان ، آن چنان که برای مردم ، مردمی که به تلخی و بی پناهی می زیسته اند ، تنها راه بیان خواست و آرزوها و ظلم های مستبدین ، طنز بوده است و در شکل پیشرفته تر آن ، هجو ... نمونه ای برای این اتفاق حضور تلخک های درباری است که حرف های شان را ، حرف هایی که دیگران جرأت طرح جدی شان را نداشتند ، آنان به نیش و در لفافه ی طنز به خورد پادشاهان می دادند ... جدای از این مردم عامی هم برای هر اتفاق ، از عروسی گرفته تا عزا و ختنه سوران و شب زفاف و پاک دامنی و ناپاکی ، برای کاستن از تلخی های گذر روزگار ، پناه به طنز و هجو می بردند ... در نزد عوام یکی از مفاهیم نهفته در مفهوم رند ( نزدیک به رند حافظی ) همین حاضر جواب بودن و استفاده از ادبیات شفاهی طنز آلود است که تیزی و تندی و اثر گذاری حرف شان را بیش تر می کرد ... شاید بی راه نباشد گفتن این که ما مردمانی تلخ کام هستیم و این میل به طنز و هجو شگردی روانشناختی است از سوی ناخودآگاه جمعی و فردی ما که فضا را برای زیستن کمی آرام و تلطیف می کند ... و این را می شود به حساب توانایی شگفت انگیز زبان فارسی در حوزه ی تولید طنز و هچو گذاشت ؛ چنان که همین امروز اتفاقی می افتد و فردا اول صبح اس ام اس های طنزش در روایت های مختلف و در مقیاسی وسیع دست به دست می چرخد !
اما نکته ای مدت هاست ذهن مرا مشغول کرده ، تغییر شکل روایی این طنزهاست ... این شکل از روایت ها چون از درون جامعه می جوشند و در نسبت فعال با خرد جمعی قرار دارند بسیار پیشرو تر از ادبیات و سینما هستند ... بسیاری ازعناصر مدرن را در این ها می توان شناسایی کرد که منجر به روایتی متفاوت می شوند از آن چه ما در شکل سنتی از طنز می شناسیم ... شاید یکی از مهم ترین این عناصر استفاده از بینامتن ها و ارجاعات خارج از متن است که بر پایه ی فرهنگ شفاهی - ذهنی مخاطب امروزی طرح ریزی می شود ... در این شکل یک واحد طنز ( مثلا یک جوک سیاسی یا اجتماعی ) در دایره ی بسته خودش معنا دار نیست بلکه عواملی از بیرون برای معنا داری آن دخالت و دلالت می کنند که این امر منجر به گسترش دامنه ی طنز و کشف لایه لایه آن می شود ... برای نمونه به این دو لطیفه دقت کنید ؛
1)پدر ژپتوی عزیز سلام خواستم بدونید من در کشوری زندگی میکنم که توی اون «دماغ مردم هر روز کوچیکتر و دروغهاشون هر روز بزرگتر میشه»
2)این کتک هایی که دهه پنجاه و شصتی ها تو مدرسه خوردن،
اعضای القاعده تو زندان گوانتانامو نخوردن......
.
خط کش!
سیلی!
تَرکه
شیلنگ..
خودکار لای انگشت !!!
در مورد اول شرایط امروز ایران با ارجاعی بینامتنی به پینوکیو معنا دار می شود و در مورد دوم شرایط دهه ی شصت با عامل جدید و خارج از متن گوآنتانامو ...


+ نوشته شده در  92/09/29ساعت 18:59  توسط حميد رضا منایی  | 


هم سن مهرگان که بودم تمام فیلم و کارتونی که به اش دسترسی داشتم آنی بود که تلویزیون نشان می داد و شاید در کل تعدادش به 6-5 مورد نمی رسید ... مثلا یکی تنسی تاکسیدو بود و یکی معاون کلانتر و یکی زورو و دو سه تای دیگر ...البته این ها را هم یا نشان نمی دادند یا فیلمش پاره می شد یا برق می رفت یا قضا به جان قدر می افتاد که ما همین را هم نبینیم ... حالا در این سن مهرگان شاید چیزی در حدود 500 سی دی کارتون دارد و این به غیر از آن چیزی است که در تلویزیون می بیند ... من تا سن سی سالگی همه ی آن چه از فیلم و کارتون دیده بودم به یک سوم این رقم نمی رسید ... تنها اگر همین یک عامل را در نظر بگیریم دنیای این نسل با نسل های پیشین بسیار متفاوت است ... انگار این بچه ها در جهان دیگری زندگی می کنند ... نمی خواهم این گستردگی در برخورد با جهان را به مثابه فهم بیش تر مطرح کنم که من فهم را در گسترش زبان در شکل های گوناگون نزد یک فرد یا یک قوم می دانم ، اما به جایش پیچیدگی در فهم را جایگزین می کنم ... خیلی وقت ها می بینیم این بچه ها بسیار باهوش به نظر می آیند و از سن و سال خود غالبا جلو هستند ... این جلو افتادن هم قطعا بی عوارض نیست و تبعات خود را خواهد داشت که برای نمونه یکی ش جدا شدن زود هنگام از دنیای کودکی و بلوغ های زود رس است ... یکی دیگر شأن تصویر زده ی دنیای معاصر است و تباهی و کم رمق شدن مفاهیم و الگوهای ذهنی ( راجع به این مورد خیلی می شود حرف زد که چه طور این تصویر زدگی بستری برای ظهور نیهلیسم می شود )
به هر حال ، همیشه فکر می کنم به این که چه بر سر این نسل و بچه ها خواهد آمد ، نسلی که بمباران تصاویر و اطلاعات یک لحظه رهایش نمی کند !؟ من و نسل من که فرزندان ارزش ها و آرمان ها بودیم به این حال و روز افتادیم که به سفتی زمین زیر پای مان زیاد نمی توانیم اطمینان کنیم ، وای به حال این بچه ها که در دوره ی فروپاشی ارزش ها زندگی می کنند و نفس می کشند ...



برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  92/09/15ساعت 14:37  توسط حميد رضا منایی  | 


دو بیست دقیقه از سریال کلاه پهلوی را به طور اتفاقی دیدم ... در همین زمان کوتاه چنان حرف ها و حرکات جنسی عجیبی بین کاراکترها اتفاق می افتاد که جای شگفتی داشت ... به این فکر می کردم که اگر در یک کتاب با تیراژ 1100 جلد نویسنده به این حرف ها و حرکات کمی ، فقط کمی نزدیک شود بنیان نویسنده و ناشر و کتاب و تمام دودمان شان را جوری بر باد می دهند که اثری از آثارشان باقی نماند !



برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  92/09/08ساعت 1:34  توسط حميد رضا منایی  | 


در میان این پافشاری در تکرار طرح ها و نقشه های ثابت و شکل های یکنواخت که با کمی تغییر در خانه های هیچ آباد دیده می شد ، مستراح داستان دیگری داشت ؛ بدون رد خور اتاقک مستراح کنج حیاط خانه ها بود ... زمین و ملک شمالی و جنوبی و شرقی و غربی فرقی نداشت ... تمام خانه ها همین طور بود ... هیچ کس در فضای ساختمان مستراح نمی ساخت و این را بد می دانستند ... خود ما سال ها بعد که آمدیم تهران و خانه ای گرفتیم که مستراحش توی ساختمان بود ، خانم تا مدت ها بهانه می گرفت ... هم سر نجس و پاکی معذب بود و هم اعتقاد داشت که قلب خانه ، جایی که آدم می خوابد و  پخت و پز می کند و نماز می خواند و غذا می خورد ، جای قضای حاجت نیست ! می گفت آخر چه طور می شود توی یک خانه یک عده سر سفره نشسته باشند و کنار گوش شان یک نفر توی مستراح بگوزد !؟ می گفت آدم ها دیگر هیچ چیز حالی شان نیست ! نه نجسی نه پاکی نه خورد و خوراک نه آمد و رفت ! به نظرش این خانه ها از نشانه های آخرالزمان بود !

خود من می توانم ادعا کنم جزء آخرین نسلی هستم که مستراح رفتن برای شان سیر و سیاحت بود ، یک جور پیوند ناگزیر با طبیعت ! به خصوص نیم شب ها ، سالم یا مریض ، باید جاکن می شدی سمت موال ... هر فصل یک طعم و یک رنگ داشت ؛ بهار با عطر گل ها و نسیم و حال مستانه اش ... تابستان با صدای جیرجیرک ها و آسمان پرستاره و بدن های عرق کرده اش ... پاییز با هوای دزد و بی قراری هاش ... زمستان ها که شاهکار بود ! مستراح رفتن مراسم داشت ! عبور از هفت خوان بود ... باید اول همت می کردی ! بعد بلند می شدی و لباس می پوشیدی ... دل می زدی به دریا و خودت را می انداختی میان سوز و سرما ...تا به مستراح می رسیدی هزار بار پشیمان می شدی و می خواستی که برگردی !

اما شب های برفی ! واویلا ! شال و کلاه کرده می رسی سر ایوان ... سی سانت برف روی زمین نشسته و هنوز می بارد ... با دمپایی هستی و بی جوراب ... حتی از فکر پا زدن به این برف یخ می زنی ! هی دل دل می کنی بروم یا نه !؟ هزار جور دلیل می آوری که برگردی توی اتاق و بخزی زیر کرسی  و به گرمای آرامبخش پناه ببری ... اما فشار شاش منطق پذیر نیست و حرف حالی اش نمی شود !

اولین قدم را که روی برف می گذاری ، همراه صدای قژ کوبیده شدن برف زیر پا ، سرمای تیز را تا ساق پا حس می کنی ، طوری که ناگهان چشمت باز می شود ... قدم ها یکی پس از دیگری ... این سر حیاط تا تا آن سر و دهانه ی مستراح ابدیتی است که تمام نمی شود !

سرما زده و لرزان می رسی به مستراح ... تسلیم طبیعت می نشینی سر کاسه ... سوز  می خواهد گوشت و پوستت را ببرد ... عضلات منقبض شده از سرما حالا به این راحتی شل و آزاد نمی شوند ... از آن طرف مثانه ی در حال ترکیدن فشار می آورد و از این طرف راه بسته است !

شاشیده نشاشیده بلند می شوی! بماند  اگر شیر آفتابه یخ زده باشد که آن دیگر قوز بالای قوز است !

البته حالا راحت تر و آرام تری ! انگار باری از روی دوشت برداشته اند ! مسیر آمده را باز می گردی اما این بار با چشمانی باز ! انگار خواب از سرت پریده ... احساس می کنی برف دیگر آن قدر ها هم سرد نیست ! میان حیاط لحظه ای می ایستی و سر بلند می کنی ؛ آسمان قرمز است و دانه های ریز و یک نواخت برف با صدای خش خشی که فقط در سکوت نیم شب قابل شنیدن است ، فرو می ریزند و روی گونه هات می نشینند ... یک لحظه پر می شوی از احساس زمستان ، از آرامش صبحی برفی که خواهد رسید ... پر می شوی از احساس شب ، از احساس این که هستی و لذت بی پایان برف را در شبی از شب های زمستان در می کنی ...


برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  92/09/02ساعت 1:40  توسط حميد رضا منایی  | 


نمی دانم شکل زندگی ما انسان هاست که بر فضای فیس بوک تحمیل می شود یا اصل و ساختار فیس بوک و فضاهایی این چنین است که چونان مهری بر زندگی ما کوبیده می شود و تفکر و ذهن و هویت و افق ما را شکل می دهد ... این جا سرزمین عجایب است و بی آن که چیزی به کار باشد همه چیز دارد ... این جا جنگ بر سر هیچ است ...
اما نکته ای که بارها در این فضا توجهم را جلب کرده آمیختگی مفاهیم است ، مفاهیم یا تصاویری که هم می توانند هم پوشانی داشته باشند و یا در جهت های مختلف باشند و یا در تضاد ... این مورد اخیر یعنی در تضاد بودن مفاهیم به چشم من زیاد می آید ... مثلا همین حالا پستی می خواندم درباره ی عاشورا ... در واقع تفسیری عرفانی بود از آن واقعه ... بعد صفحه را که پایین آمدم بلافاصله تصویر پاهای زنی بود با ساپورت ! خب ، این دو دنیا را این چنین بی واسطه و تنگ هم چه طور می توان به هم وصل کرد !؟ من هر جور که فکرش را می کنم نمی شود ... اما از آن گریزی هم نیست ... مثال آدمی هستیم که غذاهایی بی ربط و ناساز را با هم می خورد ... طبیعی است فرآیند هضم این ها با مشکل روبه رو شود ... اما باز تاکید می کنم گریزی از این ها نیست ... گریزی از این بی ربطی منتشر نداریم ... این پاره پاره گی جز هویت ماست ... ما به سان پازلی هستیم که در خوش بینانه ترین شکل ممکن بیش از نیمی از تکه هامان با هم جور نیست ... انگار چاره ای نداریم که معنا را در همین به هم ریختگی پیدا کنیم ...

+ این یادداشت در فیس بوک نوشته شده است



برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  92/08/27ساعت 18:36  توسط حميد رضا منایی  | 


قباش حتی زیر چشمی به پری نگاه نمی کند ... نمی دانم چرا لاس خشکه نمی دهد ! آقا می گوید این قباش از آن ختنه نکرده هاست ! کارش فقط لاس خشکه است ! ترازویش هم قسطاس نیست ! معنی ختنه را می دانم ، اما معنای قسطاس و لاس خشکه را نه !
پارسال بهار بود که حاج نمک و آقا دستم را گرفتند که برویم ! سابقه نداشت ! پرسیدم کجا !؟ آقا گفت یک دور بزنیم و سنت کنیم و بستنی بخوریم ! پرسیدم سنت یعنی چه !؟ حاجی گفت یعنی این که آقا شوی ! مرد شوی ! بزرگ شوی ! حرفی بود برای خودش! دیگر چیزی نپرسیدم ...
به درمانگاه که رسیدیم فکر کردم خودشان کاری دارند ! دکتری ! دوایی ! سوزنی ! مرا بردند در یک اتاق ... دو سه نفری ریختند و دوره ام کردند ... شلوارم را که کشیدند پایین و روی تخت خواباندندم ، کار از کار گذشته بود ... هر چه التماس کردم ، هر چه نعره کشیدم ، هر چه فحش دادم فایدن نداشت .... با تیغ و چاقو و نخ و سوزن به جانم افتادند... همه را می دیدم ولی چیزی حس نمی کردم ... بی شرف ها زدند ناقصم کردند ... بعد هم که رفتیم بستنی فروشی ، بستنی اش خوب بود ... خامه داشت یکی این هوا ! ولی از گلویم پایین نمی رفت ... سه روز شاش بند شدم و تا ده روز یکی از دامن کهنه های خانم را که خودش برایم کوچک کرده بود تن کردم ...
چند روز بود که می خواستم از اقا یا حاجی معنی قسطاس و لاس خشکه را بپرسم ... گفتم ولش کن ! دوباره کاری دست خودم می دهم و می زنند یک جای دیگرم را ناقص می کنند ... از پله و آمریکایی پرسیدم ... پله گفت :" لابد چیزی مثل توت خشکه است !"
آمریکایی خوب فکر کرد ... هیچ وقت بی خود حرف نمی زند ... گفت :" هر چه هست باید ترش هم باشد که این خشکش است !"
مانده بودم که حرف کدام شان درست است ... پری روز خانم مرا فرستاد که کشک بگیرم ... سر ظهر ، پرنده پر نمی زد ... در دهانه ی بقالی پری را دیدم که پشت جعبه های شیر ایستاده بود ... از روی چادرش شناختم ؛ آبی لاجوردی با گل های ریز ریز صورتی .. از شدت خنده شانه هاش می لرزید و چادرش پس رفته بود ... مرا که دید چادرش را پیش کشید و گفت :" ماست داری آقا رضا !؟"
قواش گفت :" دارم ! چه ماستی هم دارم ! به مرده بدهی بلند می شود برایت چاچاتویس می رقصد !"
و پری دوباره ریسه رفت ...
آقا که از آن دبه ی آبی رنگش توی لیوان می ریزد و می خورد ، خانم می گوید :"دوره و زمانه عوض شده آقا !بگیربگیر است ! همه ماست ها را کیسه کرده ند ! نرو این جور توی کوچه ها !"
آقا جواب می دهد :"ما هم ماست مان را کیسه کردیم خانم جان ! نمی بینی با این دندان های عاریه آدامس سق می زنیم !؟"
هر چه هست لاس خشکه باید چیزی مربوط به ماست باشد که این روزها کم پیدا می شود و هیچ کس به هیچ کس نمی دهد و اگر هم بدهد ، یواشکی می دهد و بیش تر ترجیح می دهند به کسی ماست ندهند و ماست ها را کیسه کنند ...

برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  92/08/12ساعت 12:37  توسط حميد رضا منایی  | 


چند روز پیش در یک مطب شیوه ی حرف زدن زنی ( شاید 30 ساله و از نظر ظاهر موجه ) توجه م را جلب کرد ... این زن در اعتراض به یک بد قولی ( که نمی دانم چه بود ) رو به منشی داشت می گفت : شوهرم اگر بفهمد در حد بنز عصبانی می شود !
اصطلاحاتی از این دست بسیار زیادند و فرهنگ استفاده از آن ها نیز رو به گسترش است ... یک بعد رویکرد گسترده به چنین اصطلاحاتی غلبه ی پوپولیسم است و گرایش سیری ناپذیر مردمان به این فرهنگ اما بعد دوم و البته عمیق تر ، نهایت پریشانی است که ما در زبان با آن روبه رو ایم ... و وقتی زبان پریشان شد به تبع آن تفکر و تاریخ پریشان می شود و فرهنگ ... آن چنان که هیچ شأنی از شئون زندگی آدمی از پریشانی مصون نمی ماند ...


پی نوشت: آدم هایی که این طور حرف می زنند اسیر روح پوپولیستی زمان خودند بی آن که بدانند ... این هم دو علت دارد ؛ اولی به حاشیه کشانده شدن نخبه هاست و ارزش پیدا کردن عوامی گری و دومی شرایط تاریخی - فرهنگی دویست سال اخیر است که زبان فارسی هویت منسجم خود را به واسطه ی ترجمه ها و آشنایی با فرهنگ غرب از دست داد ...



برچسب‌ها: اندیشه
+ نوشته شده در  92/08/11ساعت 11:3  توسط حميد رضا منایی  | 


رمان برج سکوت در نهصد و شصت و دومین صفحه آرام گرفت ...



برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  92/08/08ساعت 2:28  توسط حميد رضا منایی  | 


چه خوشم من !
همه جا هستم و با همه کس
با خود اما نه
این روزها
در هوای ابر و باران و خورشید و پایان پرسه می زنم
در میان این حیرانی
زبان گفتنم نیست
یک پارچه نگاهم من ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/08/06ساعت 10:57  توسط حميد رضا منایی  | 


در انتهای انزوا

همیشه نسیمی هست

که لحظه های آدمی را تر کند 

همیشه پریدن یک پرنده از سر شاخه عجیب است

و بارش باران

اتفاقی ست نو  و بی تکرار

در انتهای انزوا 

همیشه بازی کودکان

نگاه را را خیره می کند

و لذت بوییدن شاخه های پیچ امین الدوله از سر دیوار

منطق راه و انتخاب کوچه است

در انتهای انزوا

باران و برف و ابر و آسمان و ماه و خورشید و گیاه

ضرورت های این لحظه اند

آن جا همیشه

رد قدم هایی بی بازگشت

روی برف می ماند

در انتهای انزوا

همیشه مردی تنها نشسته است ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/07/29ساعت 12:33  توسط حميد رضا منایی  |