شاعرانگی در محتوا و روایت

فرآیند تألیف هر متنی ( چه یک قطعه موسیقی یا رقص یا فیلم با داستان یا غذا و یا حتی ارتباط با یک انسان و ... ) بیش و پیش از آن وابسته به طرح های از پیش تعیین شده باشد ، وابسته به حرکت ذهن در لحظه و آن است ... این شکل از گفت و گو با متن در لحظه ، چیزی نیست جز همان بداهه پردازی آشنا در شعر و موسیقی کلاسیک ایرانی یا به قول سهراب سپهری ؛ جایی میان بیخودی و کشف ... تفاوت شعر با داستان ( یا تمام متونی دیگر که در برابر شعر قرار می گیرند ) در همین نکته است ؛ شعر ماحصل انکشاف در فشرده ترین زمان ممکن است و نتیجه ی برخورد ذهن با مفهوم مورد نظر ( به روایتی اصل وجود ) است ... شاید این دلیلی باشد ب این که شعرهای کوتاه همواره تأثیر گذار ترند تا شعرهای بلند که میل مفهوم سازی و قصه پردازی دارند ... غزل به عنوان اوج شعر فارسی نتیجه ی این فشردگی زمان و در لحظه بودن است و از آن گزیده تر در معنا و زمان ، رباعی و دوبیتی ... قالبی چون مثنوی هیچ گاه قدرت تأثیر گذاری غزل را ندارد ، زیرا دغدغه اش بیان در لحظه نیست و هدفش جز این است ...
اما از طرف دیگر توانایی ذهن آدمی برای رسیدن به خلق لحظاتی که ذهن با لحظه اش گفت و گو می کند ، برای خلق لحظه ای شاعرانه در یک متن ، محدود است ، به خصوص در کارهای بلند که طرحهایی از پیش تعیین شده دارند ...
ذهن برای برای رسیدن و ایجاد لحظه ای شاعرانه در یک اثر بلند پروسه ای کاملأ ناشناخته دارد و این چنین نیست که نویسنده به محض این که تصمیم می گیرد ، بتواند وارد فضای شاعرانه شود و این بر سختی کار آنان که دغدغه ی بیان شاعرانه را دارند می افزاید ... اما منظور از شاعرانگی به هیچ رو شکل سخت افزاری بیان نیست ... مثلأ به صرف ایجاد کلمات و جملات آهنگین نمی توان یک متن را شاعرانه نامید ... شاعرانگی ( در محتوا و روایت ) طیفی است که از گل و بلبل تا کشف لحظه ای شاعرانه در یک مراسم اعدام ( و یا در عمق لجن ) را شامل می شود ... در این نگاه واقعأ تعریف دقیقی از شعر وجود ندارد اما شاید بتوان این چنین توصیف کرد که شعر زاویه دیدی منحصر به فرد است فارغ از الگوهای از پیش تعیین شده ، برای درک لایه هایی عمیق تر از وجود ، در فشرده ترین زمان و مبتنی بر لحظه که به مثابه خون و زندگی در بطن یک اثر عمل می کند ... شاید بتوان با احتیاط این جمله را اضافه کرد ؛ شعر آن چیزی است که وقتی مخاطب با اثر برخورد می کند تأثیر گذارترین عنصر بر ذهن اوست بی آن که مخاطب از منشأ این تأثیر گذاری آگاه باشد ... با این تعریف ما می توانیم سینما گر شاعر ، داستان نویس شاعر ، موسیقی دان شاعر ، بالرین شاعر ، آشپز شاعر و دیگر شئون خلاق متصف به شاعری داشته باشیم ...

سئوال ناگزیری که این جا مطرح می شود این است که چه طور در پروسه ی طولانی یک اثر ، که در تقابل با فشردگی زمان و " آن"  است ، این شاعرانگی نشت می کند !؟

برای این سئوال هیچ جواب روشنی وجود ندارد چون هیچ راه و روش شناخته شده ای وجود ندارد ... یک مسیر روانی ممکن است برای یک بار به خلق تجربه ای شاعرانه بینجامد اما هر بار بعد از آن کوچه ی بن بستی باشد خالی از هر احساس شاعرانه ... ذهن و روان آدمی ویژگی های شگفت انگیز خود را دارد و کار خویش می کند و ما توان باز گشودن رازهایش را نداریم ... این هم منطقی ترین جوابی است که می شود به این سئوال داد اما بنابر تجربه ی شخصی روی دو نکته می توان تأکید کرد  ؛ اول این دغدغه ی شاعرانگی به حتم باید در ذهن مولف وجود داشته باشد و دوم این که در تولید یک متن بلند رفت و برگشت های متوالی به سمت اثر و بررسی هاس مجدد و بازنویسی های مداوم با احوال روحی و خُلقی متفاوت ، شرایط و امکانات روحی دگرگونه ای را در برابر ذهن قرار می دهد که شاید اوج یکی از کاکردهاش ، خلق لحظه ای شاعرانه باشد که البته این تکنیک هم هیچ ضمانت اجرایی ندارد ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/09/28ساعت 22:42  توسط حميد رضا منایی  | 

 

امروز چند شنبه است !؟
چه فرقی می کند جمعه یا دوشنبه !؟
چه فرقی می کند اگر فردای شنبه
چهار شنبه باشد
تقویم ،
روزشمار تباهی است
و این تاریخ کور
با چشم های آدمی
بینا نخواهد شد ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/09/25ساعت 8:13  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بالاخره با این سرعت افتضاح اینترنت همین حالا توانستم سخنرانی دکتر اباذری را بشنوم ... دستش درد نکند ... گلی به گوشه جمالش که این قدر وجود و حریت دارد که فارغ از قضاوتی که می خواهد در موردش بشود ، دادش را زد ... در حیرتم از جماعت داغ تر از کاسه ی آش که نه سر پیازند و نه ته پیاز و برای جمع کردن چند لایک فیس بوک ، هم صدا با ابتذال رایج این سخرانی را محکوم کردند ... سئوال این است که درباره ی انحراف یک وضعیت چه قدر می توان سکوت کرد و فریاد نزد ... همین کسان که دکتر اباذری را محکوم می کنند خودشان را بگذارند در یک وضعیت بحرانی که مثلأ فرزند عزیز دردانه شان می خواهد که خود را درون چاه بیندازد ... اول به اش می گویند : عزیزم ، دلبندم ، نرو آن سو که می افتی درون چاه ! اگر آن فرزند باز هم به رفتن ادامه دهد این بار جدی تر می گویند نرو ! باز هم بچه حرف گوش نمی دهد ... این بار پدر تندتر می تو پد : کره خر نرو ! اگر باز هم بچه به رفتن ادامه بدهد نه این که می پرند جلو و راهش را به تندی می بندند که یک پس گردنی هم نثارش می کنند که حواسش را جمع کند ... اگر این هوار سر فرزند کشیده نشود یا پس گردنی زده نشود مسئول سقط شدن بچه ، آن پدری است که فکر می کند به صرف ناز و نوازش و محترمانه گفتن می شود آدمیان را ( و جامعه را ) از هلاک باز داشت ...  یاد این شعر فریدن مشیری افتادم ؛

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
 آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید
بر پنجره ها
محتاجم
 من هموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/09/22ساعت 20:22  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جامعه ی ایران هیچ کدام از شرایط دموکراسی خواهی و حرکت به سوی آن را ندارد ... از اقتصاد گرفته که تک محصولی است و وابسته به صادرات نفت تا تاریخ و و هنر ، همه باز تولید تک صدایی فعال در تاریخ ماست ... البته می توان ریشه ای تر هم به این قضه نگاه کرد و ساخت زبانی ما را که بر مبنای مونولوگ ( در برابر دلالوگ ) استوار است دلیل و علت این فرهنگ دیکتاتور خواه و عامل دور ماندن از دموکراسی و ایجاد چند صدایی دانست ... این ها به کنار ، اقبال عمومی که در این چند ساله توده ی مردم به مرگ خواننده های پاپ نشان می دهند حکایت دیگری است ... دو نمونه از این حرکت ها یکی مرگ ناصر عبداللهی بود و دیگری و اخیرأ مرگ مرتضی پاشایی ... در این موارد نمی توان حضور بی شمار مردم را به صرف یک تشییع جنازه ی معمولی تفسیر کرد ... این شکل از حضورها بیش تر از آن که به عامل بیرونی و پدیده ی مرگ و تشییع جنازه  بپردازند ، ضرورتآ ما را به عوامل درونی و انگیزهای چنین حرکت هایی هدایت می کنند ...
مرتضی پاشایی یا ناصر عبداللهی خوانندگان متوسط پاپ بودند ... هیچ اتفاق در خوری در کار موسیقیایی این ها دیده نمی شود ... از نظر شعر وضع از این خراب تر بود ؛ ترانه ای هایی اغلب عامیانه با فروکاستن از عمیق معنای عشق و نوعی از تضرع در مقابل دیگری ( و نه معشوق ) ...
اما طرف دیگر این داستان ؛ چند وقت پیش بهمن فرزانه ، مترجم نامدار ایرانی در گذشت و بی ان که خبری از اندک مردم تششیع کننده باشد ، در نهایت سکوت و غربت به خاک سپرده شد ... البته این وضعیت مختص بهمن فرزانه نبود ... هیچ کدام از افراد فعال و فرهنگ ساز در ایران نمی میرند مگر در سکوت و انزوا و فراموشی محض ...
نمی دانم چند نفر از مردم کوچه و بازار اسم کسی مثل بهمن فرزانه یا مرتضی ممیز و امثالهم را شنیده اند ، اما مهرگان چند وقت پیش می گفت این مرتضی پاشایی کیست که توی مدرسه همه حرفش را می زنند !؟ شاید بهتر است این سئوال را این گونه مطرح کنیم ؛ آیا کسی هست در ایران که نام مرتضی پاشایی را نشنیده باشد !؟
انتخاب های یک جامعه برگرفته از سطح فرهنگ و دانش و معرف مردمانش است ... ترانه های پاپ آیینه ی هستند از عمق خواست و اراده ی مردم ... آن چه این مردم میل بدان دارند چیزی نیست جز همین اشعار و با همین وضعیت موسیقیایی ... و آن که خواست ایشان را در اختیارشان قرار دهد قطعأ محبوب و قهرمان شان خواهد بود ... روشن است که پذیرش این اتفاق برای خیلی از ما سخت و بهت آور است ، اما چاره ای جز این نیست ؛ جامعه ما به هیچ عنوان دلمشغولی های فرهنگی ندارد ...

پانوشت :
1- روشن است که هدف از این نوشته بررسی موسیقی یا جوان مرگ شدن کسی مثل مرتضی پاشایی نیست که من هم از چنین اتفاقی دل آزرده شدم و برای خانواده اش صبر فراوان آرزو می کنم ... هدف از این نوشته حواشی و انگیزه های پنهان در حرکت مردم برای تششیع اوست .
2- انگیزه های بسیاری را می توان در چنین تشییع جنازه هایی بازشناسی کرد که هر کدام پاره ای از حقیقت را با خود دارند و چه بسا در تضاد و تخالف با هم باشند ... اما برای من آن چه در بالا گفته شد ، مهم ترین وجه این گونه رفتار هاست ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/09/21ساعت 12:10  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یکی از بحران های موجود در رمان فارسی ، بحران نام گذاری کتاب هاست ... نام کتاب ها آن چنان که باید ، طنین ندارد و در خاطر نمی ماند و اثر گذار نیست ... برای من نام گذاری در طی فرآیند نوشتن شکل می گیردو در واقع خود متن است که به نامش اشارت و دلالت می کند ... به هر حال برای نام کتاب دوم از برج سکوت " طبل بی هنگام "را در نظر داشتم که اشاره به "بی هنگامی حضور" است و برگرفته از این غزل سعدی ؛
امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
اما چند روز پیش دیدم جناب رضا قاسمی این نام را برای آلبوم جدیدش با سپیده رییس سادات انتخاب کرده است ، شگفت زده شدم ... در این چند روز مدام فکر کردم ؛ به لحاظ اخلاقی عیب و مشکلی در استفاده از این نام پیدا نکردم اما به دو دلیل از خیرش گذشتم ؛ اول از جذابیت نام کتاب کم می شود چون دیگر نام تازه ای نیست و دوم هر نامی به کام آن کس است که اولین بار آن را انتخاب می کند بر این قاعده که والسابقون السابقون ... من هم ، هر چند دشوار ، اما می باید بگردم و راه رفته را دوباره بروم تا ببینم جلد دوم با چه نامی قرار می گیرد ...

******************************
پاره ی نخست از جلد دوم

به چه چیزی می شود اعتماد کرد واقعأ!؟ همین زمین ! به این گندگی ! به این عظمت ! یکهو دیدی همین حالا با تمام کهکشان راه شیری تِلپی افتاد درون یک سیاه چاله و دیگر اثری از آثارش باقی نماند !
یک جورهایی همه ته خط ایستاده ایم ، از روز اول ... تمام ایم ... بر لب تاریکی ها قدم می زنیم ، لِی لِی می کنیم و جفتک می اندازیم ... یک تکان این ور و آن ور ، افتاده ایم ته چاه ... توی سوراخ ... درش را هم گل می گیرند و تمام ! می ماند استخوان های مان که شغال هم دندان نمی زند بس که کثافت ایم ! دیگر خودتان حسابش را بکنید که حرف هایی مثل رفاقت و من بمیرم و تو بمیری و نان و نمک و این جور چیزها شعر محض است ... البته بی قافیه ... حاج عدالت ختم همه ی سلسله های عالم بود و کارش درست ... می گفت رفاقت یکی دو بست اولش خوب است و باقی همه تاوان ... آدم به خودش هم نمی تواند اعتماد داشته باشد ، چه برسد به کار دنیا و زندگی و دیگرِ آدم ها ...
بچه که بودم هر وقت می خواستم برای فردا روزی از خانم قول و قراری بگیرم که کاری را برایم انجام دهد ، می گفت :" تا فردا کی مرده و کی زنده !؟ من که از فردای خودم خبر ندارم !"
راست می گفت ... و بیش تر از آن که راست بگوید تلخ می گفت ... فردا که هیچ ، خبر از یک ساعت دیگر نداریم ... وقتی فرشته ها سقوط می کنند ، وقتی فرشته ها یک روده ی راست توی شکم شان نیست ، وقتی فرشته ها "اتو" می زنند ، وقتی فرشته ها به زمین و بوی خاک خو می گیرند و هوا برشان می دارد و می زنند به رگ بی خیالی و می کوبند بر طبل بی عاری ، بچه ی شیر خام خورده ی آدمیزاد باید برود جلو و غازش را بچراند !
این ذات دنیاست ، ماهیت زندگی و قاعده ی بازی آدم عملی است که هیچ چیزش قاعده ندارد ... همه چیز خلاصه می شود در یک لحظه و یک آن ... در یک وعده تلمبه و یک وعده نشئگی ... یک وعده عشق و حال ... دوست و رفیق کجا بود !؟ ته ته اش یک مشت زالوییم که به هم چسبیده ایم ... من که می دانم و با خودم تعارف ندارم ... می نشینیم دور هم ؛ من بمیرم ، تو بمیری ، کجا بودی تا حالا !؟ چه مهربانی تو ! ته خط عشق و حال را یک ساعته می زنی ...همه خوب ! آن چنانی ! دنیای مهربانی ! یک ساعت بعد که حالت سر جا آمد ، آرام و محترمانه در می روی ! اگر هم نشد ، نا آرام و غیر محترمانه ! می خزی در لاک تنهایی خودت ... تف نمی اندازی در صورت همه ی مهربانان ! بعد هم ، هر بار که سرت می خورد به سنگ ، برگرد و فکر کن که علتش چه بود !؟ هیچ جوابی وجود ندارد ! هیچ اثری از لحظه ی فروپاشی نیست ... فقط گاهی با تغییر شرایط ، واقعیت را کمی عریان تر می شود حس کرد ... راحت تان کنم ؛ این دنیای زالوهاست ... به عمق کثافت و تنهایی خوش آمدید !
داستان این است ؛ درست نمی بینیم چه اتفاقی دارد می افتد ... مسافر کوچولو از قول سلطان ، مادر بزرگش ، می گفت :" تیر مست ... " می گفت این تکه کلام سلطان بود وقتی که عشرت طلاق گرفت ... می گفت وقتی شکارچی آهو را دنبال می کند و با تیر می زندش ، اول آهو نمی فهمد بس که بدنش از جست و خیز گرم است ... تیر هم که می خورد با آن خونریزی اول ، سرخوش تر می شود تازه ! این جور وقت ها می گویند آهو تیر مست است ... ولی کمی که رفت و خون ریزی اش زیاد شد ، وقتی که پاهاش دیگر توان حرکت نداشت و به پهلو افتاد ، وقتی شکارچی بالای سرش رسید و کارد را بر گلویش گذاشت و روی شاهرگش کشید ، وقتی شترک خونش را در سر و صورت و لباس و چشم های شکارچی دید ، آن وقت ، تازه آن وقت می فهمد چه اتفاقی افتاده است ...

 


برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  93/09/16ساعت 13:15  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در هفت سال گذشته بیش تر روزها را 12 ساعت بر روی رمان برج سکوت کار کردم ... خوابم جز موارد معدود بیش تر از 5 ساعت نشد ... هر کجا هر بلایی سرم آمد خودم را از موقعیت بیرونی کندم و نشستم در پیشگاه قلم و کاغذ ، در محضر شریف داستان ... آن چنان که جهان بیرونی را ، بی آن که بخواهم از چشم راوی داستان می نگریستم و تبدیل به او شدم ... برای ساخت زبان این روایت ، زبان خودم را دگرگون کردم طوری که زبان ذهنی من با زبان گفتارم در دو جهت مختلف حرکت می کردند و کسانی که اهل این معنا هستند می دانند این اتفاق چه پریشانی هولناکی به همراه دارد ... در یک کلام و خلاصه ، بابت تعهدی که به نوشتن این کار داشتم تمام زندگی درونی و بیرونی ام را دادم ... البته ناگفته پیداست که هیچ کس در این میان بدهکار نیست و من هر چه کردم برای خود کردم ، این از جمله  معامله هایی است که آدمی با خود می کند و برد و باخت ندارد ...  این بهای حرکت ناگزیر انسان است در زندگی برای نماندن و نگندیدن ... برای همین من از دو جهت خوشحالم ؛ اول به پایان بردن تعهدی که به خود داشتم و دوم خوشحالم در فضایی رمان برج سکوت را  نوشته ام که پیش از این سابقه نداشته و شاید تا سال ها بعد از این هم نوشته نخواهد شد ...
اما این ها شکل درونی انجام یک کار است ... کسی مثل من می تواند در انزوا کار کند و از پس خود بربیاید و نیازهای بیرونی اش را تا حداقل ممکن فروبکاهد ... پروسه ی بیرونی چاپ اثر اما حکایت دیگریست ... تصور توده ی مردم این است که در کار ادبیات ما با مردمانی فرهیخته طرفیم ؛ مردمانی که شعر می گویند و داستان می نویسند (می خوانند ) و روحیه ی لطیف دارند ... زهی خیال باطل ! هیچ کجای این ملک را نمی شود پیدا کرد که از پریشانی بی بهره باشد ... هیچ کجا را نمی شود پیدا کرد که آدم ها بر جای درست خود نشسته باشند ... هیچ کس پیدا نمی شود که بابت کاری که می کند و نانی که می خورد متعهدانه رفتار کند ... و چه بسا این بی تعهدی و مسئولیت ناپذیری بر آدمی گران تر می آید وقتی در حوزه ای مثل ادبیات اتفاق می افتد ...

حدود 3 ماه پیش جلد اول رمان برج سکوت را به نشر افق دادم ... روزی که زنگ زدن دفترشان گفتند کتاب ها را برای خواندن و بررسی باید به فروشگاه تحویل داد  ... سه شنبه روزی رفتم آن جا ... از ساعت 11 تا دوازده نشستم ... کسی که باید کتاب را می گرفت نیامد ... کتاب را به دیگری دادم و آمدم ... بعد از دو هفته دیدم خبری نشد ، تماس گرفتم ... با آقایی که قرار بود کتب را بخواند حرف زدم ، گفت سرش شلوغ است و طول می کشد تا کار را بخواند ... این گذشت تا دو هفته بعد که تماس گرفت و گفت رمان رد شده است ... از علت رد شدن پرسیدم و کمی با هم حرف زدیم  ... از حرف هایی که می زد احساس می کردم کتاب را نخوانده ، همین را هم گفتم ...  خودش هم گفت نخوانده اما به کسی داده و او خوانده است ...جر و بحث مان شد ... قرار شد بروم دفتر نشر و کتاب را پس بگیرم ... قرارم این بود که مسأله را با مدیر افق درمیان بگذارم ... همین را هم به مسئول کتاب شان گفتم و که اگر از طرف شما مشکلی نیست ، می خواهم با مدیر انتشارات حرف بزنم ... برای همین دوباره سر صحبت باز شد ... حرف زدیم ... به وضوح می دیدم که این آدمِ مسئول سواد داستانی ندارد ... دوباره با هم جر و بحث کردیم ؛ او از موضع کسی که کتاب را نخوانده و من از موضع نویسنده ! ببینید روزگار چه طور آدمی را به هجو می کشد ! در میانه ی حرف ها برای اثبات نظرش که کتاب خوانده شده است چند صفحه از گزارش رمان را نشان داد ... گرفتم و خواندم ؛ حتی اسم ها به اشتباه نوشته شده بود ... خلاصه ای بود بچه گانه ، آن چنان که کسی متنی را با شتاب می خواند و برای خلاصه نویسی از ابتدای هر پاراگراف اولین جمله را بر می دارد و می نویسد ... جالب این جا بود که این جوان می گفت نشر افق 300 هزار تومن بابت خواندن این کتاب هزینه کرده است ! البته بابت نخواندنش ... باز هم من کوتاه نیامدم ، خواستم کتاب آن جا بماند و خوانده شود ، که بعد تماس گرفتند که خواندند و پذیرفته نشده است !
کتاب را فرستادم برای تندیس ؛ این بار کارهای دیگرم را هم اضافه کردم ، یک رمان دیگر و یک مجموعه داستان ... در مجموع 5 جلد ... قرار بود در دو هفته جواب بدهند ... دو هفته ی این ها شد یک ماه ، امروز تماس گرفتم گفتند تا بعد از نمایشگاه کاری را برای نشر قبول نمی کنند ... به آن خانم مسئول می گویم اگر قرار به چاپ ندارید چرا کتاب را قبول می کنید !؟ هر جوابی می دهد جز آن که باید بگوید ...
الغرض ، من یک بار تا سال 86 هر چه را نوشته بودم سوزاندم .... یک منقل آتش درست کردم ، صفحه به صفحه دست نوشته هام را نگاه کردم و دادم شان به کام شعله ... هنوز هم توانایی دارم همه ی کاری را که کرده ام بسوزانم یا بی خیال شان شوم و بگذارم شان یک گوشه ... آن چه باعث رنج و خون جگر است ، آن چه مرا وادار می کند از پوسته ی ضخیم ام بیرون بزنم و این ها را بنویسم ، بی مسئولیتی پراکنده در جامعه است ... گویی نان حلال خوردن ، حرمت و کرامت آدمی و ارزش هنر افسانه هایی است مربوط به سرزمین ها و زمان های دیگر ... نمی دانم واقعأ به روز ما چه آمده است !؟

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/09/15ساعت 19:49  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بدترین و راست ترین خبر را در تاریخ تفکر شوپنهاور برای بشر آورد که بن مایه ی زندگی انسان چیز جز رنج نیست ... فکر کنید کسی به بیماری سختی دچار شده و امکان بهبودش وجود ندارد و پزشک بعد ار معاینه او در چشمش نگاه کند و آن چه را در طور معاینه فهمیده به صراحت با بیمار درمیان بگذارد که تو با تحمل درد و رنج فراوان به زوری خواهی مرد ! در این حالت طبیعی است که بیمار و اطرافیان او سعی در پوشاندن و لوث کردن حرف آن پزشک خواهند کرد شاید مگر از درد برخورد زود هنگام بیمار با مرگ کم کنند ... کم اند آدمیانی که ترجیح شان شنیدن آن تلخ حقیقی است و نه دروغ شیرین ... گزاره ی مورد نظر شوپنهاور آن چنان تأثیر گذار بود که حتی کسی مثل نیچه از عواقبش در امان نماند و به مفهوم ابر انسان ، اویی که در فراسوی مرز نیکی و بدی می زید پناه برد ... در واقع نیچه واکنش خردمندانه و نخبه گرایانه ای بود بر آن چه شوپنهاور طرح کرد ... فراسوی نیک و بد یا انسانی که فراتر از مرزهای اخلاقی می زید و در فکر برد و باخت نیست ، واکنشی ناگزیر است بر احوال انسانی که در رنج می زید و سرانجام او جز مرگ نیست ...
اما آن چه در برخورد اول با گزاره ی شوپنهاور به دست می آید متفاوت است از بررسی لایه های عمیق تر آن و شاید در تضاد با آن ؛ انسان در طول زندگی همواره از رنجی به رنج دیگر در می غلطلد ... بر همین مبنا تفکر اپیکوری شکل می گیرد و خوشی و شادی می شود نتیجه برطرف شدن یک درد و رنج که مثلا اگر کسی بیمار است و بیماری اش دوا می شود ، این پروسه ی مداوا شدن و بازیافتن سلامتی عین لذت است ... این شکل از برخورد ، برخوردی کاملأ سلبی با اصالت خوشی و شادی است ... کسی که گرسنه است و سیر می شود ، در واقع لذتی عمیق تر دارد از کسی که به صرف مزه ی غذا توجه می کند ...
اما برگردیم به پیر مرد بد عنق و تلخکام و راست گوی مان ؛ به نظر می رسد مراد از رنج برای شوپنهاور چیزهایی بیش تر از اتفاقات ناخوشایند روزمره باشد آن چنان که مثلا کسی خاری در انگشتش فرو رفته یا از بیماری رنج می برد ... بسیاری از رنج ها را انسان ها آگاهانه انتخاب می کنند و میل به آن از پشتوانه ی طبیعی و غریزی نیرومندی برخوردار است و پاداش هایی که طبیعت به این رنج کشیدن ها می دهد جایگزین ندارد ... در این میان به عنوان مثال می توان پروسه ی تولید مثل را در نظر آورد ؛ انتخاب و به دست آوردن جفت ، دوره ی عاشقی ( شاید این دوره فقط برای انسان مدرن قابل تطبیق باشد ) شکل جفت گیری و در نهایت تولد نوزاد همه با درد و رنج همراه است البته درد و رنجی که برای بشر میلی بی پایان به همراه دارد ... از این می توان فراتر رفت ؛ حتی ارگاسم و ارضاء شدن کاملأ در چهار چوب یک رنج جسمی معنا می دهد اما آن چنان این رنج خالص است که انسان از توهم لذت بردن از آن ناگزیر است ... تمام ظرافت درک معنای حرف شوپنهاور به نظرم همین جاست ؛ که انسان چه قدر توانایی دارد به رنج های خالص تری در زندگی دست یابد ...

پانوشت : چند وقت پیش دوستی می پرسید راه رهایی از این رنج محتوم چیست ؟ گفتم یا خریت ( یعنی احساس و تفکر نداشتن و باری به هر جهت گذراندن) یا عرفان یا فلسفه یا هنر ... راه دیگری وجود ندارد ... حالا این وسط هر کس خودش حساب کند که مال کدام راه است و چه باید بکند ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/09/12ساعت 11:47  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بچه هایی که کارتون های دهه ی 60 را دیده اند به حتم زبل خان یادشات هست ... شعار این کارتون این بود؛ زبل خان این جا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا ... جناب زبل خان بعد از خواندن این شعار در خشتکش را باز می کرد و یک شیر می پرید آن تو ! حالا این وصف حال خیلی از فعالین فرهنگی کشور است به خصوص یکی از مترجم ها ... هر جایی که نگاه کنی این آدم هست ... به هر سوراخی سر بکشی رد پاش پیداست ... هم با دولتی ها محشور است هم با خصوصی ها روی هم می ریزد ... هر کجا هر خبری باشد نامی از این آدم به گوش می رسد ... تو روزنامه می نویسد ، ترجمه می کند ، منتقد هست ، تئوریسین هست ، بگذریم از انبوه مطالبی که در فیس بوک هر روز از خود می پراکند ... البته انجام همه ی این کارها با هم عیب نیست ، عیب آن جاست که وقتی ترجمه های این آدم را دست می گیری نمی توانی بخوانی ... یکی نیست از او بپرسد بالاخره چه کاره ای تو !؟ کار چاق کن آیا که همه جا هستی !؟ در بچگی های من پیرزنی هست به نام آبجش خانم ، پیرزنی به غایت تند خو و بد اخلاق ... این هر وقت ما را می دید این طوری می کرد ؛ هی تو روح اون مرده و زنده تون ! سر یک تپه نریده باقی نذاشتید !!! روحش شاد ...

 

+ نوشته شده در  93/09/08ساعت 9:20  توسط حميد رضا منایی  | 

 

اگر کسی بخواهد در رمان یا سینما مسایلی مثل اسیدپاشی یا قتل همین معلم بروجردی توسط شاگردش را با هزار ترفند و لاپوشانی طرح ریزی کند ، به جرم سیاه نمایی و تلخ بودن داستان گردنش را زیر تیغ سانسور خواهند شکست ... درباره ی همین دو مورد فوق الذکر نویسندگان و فیلم سازان شانس آورده اند که پیش تر آثاری با این محتوا تولید نکرده اند ... و گرنه بی گمان گفته می شد این جرم و جنایت ها برگرفته از همین ادبیات و سینماست و این سیاه نمایی ها دلیل و علت بروز چنین حوادثی !

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/09/04ساعت 9:14  توسط حميد رضا منایی  | 

نظراتی که در بحث سکسیم این روزها مطرح می شود همه در ویژگی روشنفکری با هم اشتراک دارند ... این روشنفکری را به معنای رویایی بودن و دور از امر واقع بودن به کار می برم ... صورت مسأله این است که زن یا مرد کارکردهای مختلفی دارند که یکی از آن ها سکس است و صرف این کارکرد نباید به امور دیگر تعمیم پیدا کند ... البته این حرف در شکل ایده آل حرف درستی است اما سئوالی که در پی آن می آید این است که چند درصد از کل جامعه ی بشری توانایی رعایت چنین الگویی را دارند !؟ ما می توانیم روی کاغذ و با تئوری الگوهای زیادی را طرح ریزی کنیم اما از آن سو دامنه ی پذیرش این الگوها از طرف توده ی مردم را نمی توان نادیده گرفت ... نگاه کنیم به اطراف خودمان ؛ مقدار زیادی از آن چه ما به عنوان عشق و رابطه ی عاشقانه می شناسیم در گیر و دار همین نوع رابطه تولید می شود ... هیچ رابطه ای بین زن و مرد ( و تازگی ها در پاره ای از موارد بین هم جنس ها ) از نگاه جنسیتی خارج نیست ... فرقی هم نمی کند در ایران یا خارج از ایران ... زمینه های تاریخی و فرهنگی بسیار زیادی از این الگو پشتیبانی می کنند ... غیر از این شرایط فیزیولوژیک و سایکولوژیک آدمی سائق هایی قوی و پایدار در این نگاه و گرایش به شمار می آیند ... فروید هم مفصل راجع به این گرایش گفته و مقولاتش را تئوریزه کرده است ... حتی نگاه هایی معنویت گرا مثل اوشو و تانترا در پس پشت این گرایش حضور فعال دارند ... بی راه نیست اگر بگوییم این نگاه جنسیت گرا ( در بعد سکسی مساله ) خواستنی ترین و عمیق ترین نگاه برای تمام انسان ها در تمام طول تاریخ بوده است ... آن چنان که خود زنان ( و مردان ) همواره در ترویج این نگاه سعی ها کرده و می کنند ...
نکته ی مهم دیگر در این بحث ، مساله ی تن است ... در نگاه جنسیتی تن به هیچ رو یک ابژه ی محدود نیست که صرفا در مرزهای طبیعی و فیزیکال خود تمام شود ... این جا تن تبدیل به سوژه می شود و خواه ناخواه از حد و مرزهای طبیعی خویش می گذرد ... این خانم داور فوتبال در ایتالیا که از قضا زن زیبایی است ، نمی تواند در چهار چوب مستطیل سبز به صرف داوری بپردازد فارغ از حواشی جنسیتی آن ... چون همانطور که گفته شد این جا بدن فقط یک ابژه نیست بلکه این بدن تبدیل به سوژه شده است ... اگر هم کسی بگوید چرا این اتفاق می افتد جواب خواهد شنید این کارکرد ذهن انسان است که در همه ی امور میل گذشتن از ابژه و رسیدن به سوژه را دارد و نه فقط در بحث سکسیم ... اگر ما در شرایطی آرمانی مثلا در جایی مثل اتوپیای افلاطون زندگی می کردیم ، آری ... می شد کارکردها را از زمینه ها و بسترهای فرهنگی جدا کرد و بر فرض گفت کارکردهای یک انسان را از هم جدا کنیم و نگاه مان را در حد ابژه محدود ... اما متاسفانه ما اتوپیایی نداریم و قرار هم نیست که داشته باشیم ...

+ نوشته شده در  93/08/24ساعت 21:40  توسط حميد رضا منایی  | 


زبان فارسی آکنده از فحش و ناسزاست ... در هر جمعی ، آشنا و غریبه ، کلمات پایین تنه ای است که به این و آن و زمین و زمان حواله می شود ... فرقی هم نمی کند توی تاکسی یا اتوبوس یا مترو یا در سطح شهر یا در همین فضاهای مجازی ... مدت ها پیش با دوستی سوار تاکسی بودیم ... راننده پیر مردی بود ... سر راه انگار یکی از دوستانش را دید و سوارش کرد و برایش خواند : صبحت به خیر به شادی ... آن یکی جواب داد : کونت به این گشادی ... و این ها تا جایی که ما پیاده شدیم یک سره با قافیه و بی قافیه به هم لیچار می گفتند ...
اما فقط یک سر چنین برخوردهایی بی ادبانه به شمار می رود ؛ بسیاری از آثار طنز و هجو درخشان در ادب فارسی با استفاده از همین زبان ساخته شده اند ، برای نمونه نگاه کنید به عبید زاکانی و طرز استفاده ی او از زبان ... یا مولانا جلال الدین محمد که با آن ادب سرشار از به کار بردن چنین الفاظی به خصوص در دفتر پنجم دریغ نمی کند ... نکته ی ظریف این بحث این جاست که چه کسی و به چه منظوری این کلمات و اصطلاحات را به کار می برد ... خود مولانا در جواب کوته نظران می فرماید : بیت من بیت نیست اقلیمست/هزل من هزل نیست تعلیمست ... یا جای دیگر : کاملی گر خاک گیرد زر شود/ناقص ار زر برد خاکستر شود ...
ملاک ادب و بی ادبی همین کارکرد و کابرد زبان است ... در جایی که اقتضای استفاده از کلمات رکیک می کند ، برای آدم هایی که شأن زبانی شان این است ، نمی توان از دیالوگ های محترمانه استفاده کرد ، آن وقت دیگر این آدم ها با هم فرقی نخواهند داشت ... ما در داستان تنها ملاک معتبری که برای تحلیل شخصیت و طول و عرض و عمق دادن به شخصیت ها داریم ، چیزی نیست جز زبان و نه شی ء وارگی و توصیف صحنه ... اگر زبان آدم ها آن چنان که هستند و اقتضا می کنند وارد داستان نشود ، پیشاپیش داستان شکست خورده است ...
به هر حال ، یک هفته است که با چند خط دیالوگ درگیرم ، چیزهایی شبیه به این ؛ برو آن ور تر بنشین خوار جن- - ... هر چه فکر می کنم ، هر چه کنکاش می کنم که چیزی جایگزین کنم نمی شود ... به نظر می رسد چنین دیالوگ هایی ساده اند و به راحتی می توان حذف شان کرد یا چیزی دیگر جایگزین ... اما نمی شود ... ما در زبان داستان پدیده ای داریم به نام بافت زبانی ... کلیت زبان یک اثر برگرفته از همین اجزاء است و حذف هر کدام از این ها به مثابه از بین رفتن آن کلیت است ... هنوز نتوانسته ام خودم را راضی به حذف این دیالوگ ها بکنم اما در نهایت چاره ای جز این نیست ... هر چند می دانم آدم های داستان از شأنیت اجتماعی و فرهنگی و وجودی خود فرو خواهند افتاد و در نهایت این من هستم که به محاطب اثر دروغ گفته ام ...



برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/08/18ساعت 12:14  توسط حميد رضا منایی  | 


زن همیشه تنهاست
ایستاده پشت پنجره
لیوان چای در دست
به باران آن سو خیره نگاه می کند
دست می کشد بر پهلو و شانه ها
درد می کند جای آن که نیست...

پنجره گشوده می شود
بوی باران و نسیم به درون می ریزد
می آمیزد با بوی زن ، منتشر در هوا
هنوز لیوان چای
بر لب پنجره گرم است

زن همیشه با باران رفت
قطره شد و بر سر شهر بارید
شهر بوی او گرفت

درد می کند جای خالی آن که نیست ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/08/11ساعت 0:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تاریخ عرفان ،
تاریخ چشم توست
که پیرمردان ژولیده
از بغداد تا بلخ و خراسان
به دنبال دخترک شوخ چشم
چه سفرها که نکردند
و چه ایمان ها که بر باد ندادند
پای برهنه و شوریده آن چنان گشتند
که از رد قدم هاشان
راه ها به جا ماند
و کوره راه ها ....

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/08/02ساعت 23:0  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آدمی که با بارش باران حالش دگرگون می شود و از خود بی خود ، مطمئنأ هیچ وقت عقل معاش درست و حسابی نخواهد داشت ... من خودم از همین ها بودم و مختصات روحی این گروه را خوب می شناسم ... دو بار وارد کار تجارت شدم در هر دو بار البته ناموفق ... اولی زمانی بود که 9-8 ساله بودم ... وارد کار تجارت فرفره شدم با یکی از بچه ها ... رفتیم کاغذ رنگی خریدیم ، چوب حصیر هم از میان آشغال ها پیدا کردیم و یک عالم فرفره ساختیم ... دکان مان هم شامل یک جعبه مقوایی بود که ته حصیرها را فرو کردیم بودیم توش ... 60-50 فرفره داشتیم ... خیلی زیبا بودند واقعأ ... باد که می وزید همه با هم می چرخیدند ... یک هفته تمام وقت نشستیم پای کار ، از صبح تا شب ... اما دریغ از فروش حتی یک دانه فرفره ... کار به جایی رسید که فرفره ها را حراج کردیم ... 3 تا می دادیم پنج زار ... باز هم نخریدند ... دیگر فقط می خواستیم از آن شرایط فرار کنیم ... همه را به مفت دادیم رفت ... بدی کار این جا بود آن ها که مفت می خریدند قدر نمی دانستند و در جا فرفره را له می کردند و می انداختند زیر دست و پا ... آن همه زیبایی حیف می شد ...
به هر حال ، خوب که فکرش را می کنم می بینم یکی از دلایل عدم توفیق در کار تجارت یکی همین باران بوده است ... وقتی می بارد دیگر هیچ چیز هیچ اهمیتی ندارد ... اصلا حریف ذهنم نمی شوم که ببینم چی اهمیت دارد و چی ندارد ... شما بگو خروار خروار پول ... اصلا و ابدا ... باران را عشق است ... و باد را و نسیم را و آسمان را و پنجره را و شب را و قصه را ...
حالا به این پسر هم هر چه می گویم نرو زیر باران سرما می خوری هیچ به حرف گوش نمی دهد ... باران که می آید از خود بی خود می شود ... از همین حالا می بینم که این هم عقل معاش درست و حسابی نخواهد داشت ... چه می شود کرد تره به تخمش می رود و حسنی به باباش ...

 


برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  93/07/30ساعت 21:44  توسط حميد رضا منایی  | 

 

از آدمی که دلش هوای این چیز و آن چیز و این و آن را می کند ، رمان در نمی آید ... از آدمی که سکسش سر جایش است رمان در نمی آید ... از آدمی که خوب می خورد و می خوابد رمان در نمی آید ... از آدمی که با فیس بوک و فضای مجازی سرو کله می زند رمان در نمی آید ... از آدمی که دایم توی کافه ها ولوست و از این جلسه به آن جلسه سرک می کشد و مهمانی می رود رمان در نمی آید ... هم چنین از آدم بی سواد رمان در نمی آید ... و همین طور از آدمی که زندگی نکرده است ... از آدمی که تجربه ی سقوط ندارد ... از آدمی که قضاوت می کند ... از آدمی که خود را نشکافته و نمی شناسد ... درست تر بگویم ؛ رمان درخور از این ها در نمی آید ... برای رمان نوشتن تنها یک راه وجود دارد ؛ مردن ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/07/29ساعت 0:8  توسط حميد رضا منایی  | 

ناگهان باران ،

ناگهان تو ،

ناگهان اندوه ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/07/25ساعت 21:22  توسط حميد رضا منایی  | 

 

قربانی کردن برای ابراهیم ضرورت ناشی از وحی بود ... در واقع ضمانت ایمان ابراهیم و کاری که می باید می کرد از دیگر سو تضمین شده بود ... اما در طرف مقابل اسماعیل در فقدان این ضرورت وحیانی قرار داشت ... اگر برای ابراهیم این سیر ایمانی تکلیف بود برای اسماعیل پذیرش و تسلیم بود ... ابراهیم از فرآیند قربانی کردن آگاهی داشت ، او قربانی دهنده بود ... اما اسماعیل در فقدان آگاهی به سر می برد ، او خود قربانی بود ... این جا ما با دو شکل از ایمان روبه روایم ... یکی آگاهی پیشین دارد از روند ایمان خویش ، آن چنان که مثلا مومنان می دانند در صورت انجام تکالیف آیینی به بهشت می روند ... اما برای اسماعیل قصه متفاوت از این است ؛ او نمی داند ... دل به راهی می دهد که ضرورتی برایش ندارد و نمی شناسدش ... می پذیرد و تسلیم می شود ... اگر اعتماد می کند به معنای این نیست که از عافیت و صلاح خویش مطمئن است ، بر عکس مثال آدمی است که قدم در تاریکی ها و ناشناختگی ها می گذارد ... به نیت هلاک می رود ... می رود که سرش بریده شود ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/07/13ساعت 10:57  توسط حميد رضا منایی  | 

 

داریوش چنین دعا کرد ؛ اهورامزدا این کشور را بپاید از سپاه دشمن، از خشکسالی و از دروغ به این کشور نیاید نه سپاه دشمن، نه خشکسالی و نه دروغ.
اینجا دو سئوال مطرح است ؛
آیا اهورا مزدا با داریوش لج کرده است !؟
و یا این که اثر دعای داریوش تمام شده است !؟
هر چه هست حضور این هر سه با هم ، در یک زمان و در نهایت شدت زیاد طبیعی نیست !

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 0:6  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بوی باران می دهی
            بوی جنگل
چشم که می گشایی
هزار خورشید و ماه طلوع می کنند
حرف که می زنی
نسیم اردیبهشت معنا می شود
سینه هات ، یاد تپه های ماهور است ؛
غزل واره ای راز آلود و پر هراس
همه ی جاده ها و رفتن ها
به یاد تو آلوده اند
به دیدار دریا مست می روم
و از دیدار تو مست می آیم
تو مئی ، باده ای ، جامی ، صبوحی
تنت را با همه ی خمخانه های عالم
پیوندی است ناگزیر ،
ای شراب هفت ساله
ای پریشانی عزلت دیرین ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/07/01ساعت 21:54  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هفت ساله ام ... کلاس اول دبستان ... همین چند دقیقه پیش از توالت برگشته ام ... اما فشار جیش امانم را بریده ... برای چندمین بار دست بلند می کنم ، می گویم ؛ خانم ! اجازه ست ما بریم دست شویی !؟
می توپد به من ؛ نخیر ! بی جا می کنی ! همین الان از دست شویی برگشتی ! بشین سر جات ...
خودم را می چلانم ... خم و راست می شوم ... دست می گذارم وسط پام ، بلکه این جیش لعنتی رهایم کند ... همه بی حاصل ... حریف طبیعت و کلیه و مثانه ی پر نمی شوم ... می شاشم به خود ... تمام ... ادارام می ریزد روی نیمکت ... روی زمین ... دور پاهام حوضچه درست شده ... خودم هم آب شده و رفته ام توی زمین ... با سر پایی افتاده آرام و بی صدا گریه می کنم ... آن قدر که از ازدحام بچه ها جز همهمه ای گنگ و محو نمی شنوم ... حالا ساعتی است که مدرسه تعطیل شده و من هم چنان سر جایم نشسته ام ، تنها ... مادرم با یک دست رخت و لباس از راه می رسد ...
این قاعده برخورد من با معلم ها در تمام سال های تحصیل ادامه داشت ... حالا که برمی گردم و عقب را نگاه می کنم حتی یک معلم به معنای دقیق کلمه یادم نمی آید ( شاید مگر یکی ) بعدها که توی دبیرستان زورمان زیاد شد ، برخوردها هم زاویه ی بیش تری پیدا کرد ... می فهمیدیم که زیر بار حرف زور نباید رفت ... همین هم برای طرف مقابل که نیروی قهریه ی مدرسه بود انگیزه ی جبهه گیری های بیش تر می شد ... خوب هاشان ما را ( مرا ) از کلاس محترمانه بیرون می کردند ... یک معلم فلسفه داشتیم تا می آمد سر کلاس با ته لهجه یزدی این جوری می کرد : منایی بیرون ! البته خیلی محترمانه ! همین آدم یک پاش مصنوعی بود ... یک بار لگدی انداخت سمت یکی از بچه ها ... پسره جا خالی داد و لگد خورد زیر نیمکت و یک تکه اش را کامل از جا کند ....

این ها را گفتم برای طرح یک نکته ؛ کسانی مثل صمد بهرنگی و جلال آل احمد مشت های نمونه ی خروار نیستند ... اینها استثنا هستند ... غالب آدم های شاغل در این حوزه از سر ناچاری و برای پیدا کردن لقمه نانی پناه آورده اند به مدرسه و تدریس ... به همین دلایل و شبیه این ها مدرسه برای من کابوس جهنمی بود که باید از سر دیوارش می پریدم به دیگر سو ، به هر کجا که می شد  ... کاش برای مهرگان این طور نشود ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/06/31ساعت 21:52  توسط حميد رضا منایی  | 

 

نمی دانی تو ، ما به پریشانی زنده ایم ...

 


برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  93/06/21ساعت 2:1  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خوردن دو میوه برای آدمی عجیب وسوسه کننده است ؛ اول آن میوه ای که ممنوعه است ، همیشه در برابر چشم مان هست اما با نهی اکید دست مان از آن کوتاه است ... میوه ی دوم آنی است که ناگاه سر راه قرار می گیرد ... درختانی که در کوچه باغ های روستایی قرار دارند یا سر شاخه هاشان از سر دیواری بیرون ریخته و دست هایی که برای چیدن این میوه ها حریصانه دراز می شود حکایت همین حال است ؛ در لحظه دیدن و خواستن و میل بی پایان به چشیدن طعمش ... حالا اما می شود واژه ی وسوسه را که در ابتدا آوردم به معنای مرز تغییر داد ؛ بین ما و این میوه ها مرزی است که گذشتن از آن تاوان دارد ... هر دستی می تواند دراز شود و این میوه ها را بچیند ، اما طعم شان برای آن کس که آگاهانه و نه از روی جهل ، این میوه ها را می چیند چیز دیگری ست ... شاید مرزها ساخته می شوند تا آدمیانی از آن ها بگذرند و خود را گسترش دهند و البته تاوان دهند ... این جا معنای زندگی می شود آن که ؛ چه کسی چه مقدار بیش تری از مرزها را شکسنه و جلو رفته است !

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/06/18ساعت 22:8  توسط حميد رضا منایی  | 

 

چند سال پیش گذرم به یک توالت عمومی افتاده بود ... ساعت دو بعد از ظهر بود تقریبا ... مردی دیگر بعد از من رسید شاید حدودأ چهل ساله ... سر و وضع مرتبی داشت ... خواست وارد اولین دهنه ی توالت ها شود ، در را که باز کرد دید کثیف است و چاهش گرفته ... یک لحظه مکث کرد و خیره ماند ... بعد درهای دیگر را یکی یکی باز کرد و همه جا را نگاه ... این را که دیدم حیران ماندم دارد چه کار می کند ! به هوای دست شستن خودم را مشغول کردم ... آمد کنار من ... کیفش را گذاشت کنار شیرهای دستشویی ... کتش را در آورد و آویزان کرد ... یک جفت دمپایی آن کنار افتاده بود ، پا کرد ... جوراب ها را در آورد و پاچه ها و آستین ها را زد بالا ... لفتش ندهم ؛ تمام پنج دهنه توالت و فضای دستشویی را شست و برق انداخت ...ایستاده بودم و مبهوت نگاهش می کردم ...در فکر بودم بروم کمکش ! نروم ! نگاهش کنم ! نگاهش نکنم ! ... کارش که تمام شد آمد وضو گرفت و رخت و لباسش را مرتب کرد و رفت، بی آن که در تمام مدت حتی نیم نگاهی به من بکند!

مدتی پیش یکی حرفی به من زد ، گفت:من نماز نمی خوانم که درخت بکارم ، درخت می کارم که نماز بخوانم !

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/06/16ساعت 0:17  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 

امشب اتفاقی سر به آرشیو کامنت های بی خوابی زدم ... چه قدر آدم آمد و رفت ... بعضی از کامنت ها تا دور دست ها مرا برد ... به آن کامنت هایی که آدرس داشتند سر زدم ؛ بعضی ها هنوز بودند و خیلی ها دیگر نه ... حال آدمی را پیدا کردم که آدرس خانه ی یک دوست را دارد و می رود سراغش اما کسی دیگر در آن خانه نیست ... حس عمیقی از غربت بود ... نمی دانم آیا هنوز کسی از دوستان قدیمی بی خوابی این جا هست یا نه ، کاش باشد ...

اما از روزی که این جا می نویسم آدم های زیادی آمدند و نوشتند " به من هم سر بزن " ... بدون استثاء به وبلاگ شان سر زده  و دست کم مطالب صفحه ی اول شان را خوانده ام ... اما غلبه ی بهت بر کلمات مجال گفتن نداد و نمی دهد ... حالا حتی گفتن این چند کلمه هم انگار سکوتی را که تبدیل به بلور شده خش می اندازد ... به قول حافظ اما ؛

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود / رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/06/15ساعت 1:54  توسط حميد رضا منایی  | 

 

باد می آید
و بوی تو را از دور می آورد
کجا رفته ای
که من این چنین سرگردان و آواره
همه ی عمر می گردم ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/06/05ساعت 23:6  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آه ای همه ی روسپیان شهر
شبی مرا به هم زبانی بخوانید
از تن هایی که بی خاطره بودند
از تنانگی و رنج ...
از اندوه همه ی غروب های جمعه
که حیران زیسته ام
و صدای جیرجیرک های شبان گاه
و عطرش ،
منتشر در هوا ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/06/01ساعت 0:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هر وقت بانو سیمین بهبهانی را این دیدم ، خوشتیپ و سرزنده بود ... انگار دختری چهارده ساله می خرامید ... از جایی اگر رد می شد بوی عطرش مثل رد قدم بر جا می ماند ... با سن و سالی که داشت واقعأ غبطه برانگیز بود سلامتش ... دو سه روز پیش که گفتند به هوش آمد به این فکر می کردم که حیف است چنین آدمی در بستر پیری و ناخوش احوالی گرفتار شود ... عمری خوب و زیبا و در اوج زندگی کرد و به حد کفایت ...حیف می بود اگر شکار آلزایمر می شد و روی دست خود و کس و کارش می ماند ... کار آدمی یک جایی تمام می شود ... این قانون طلایی حضور ماست ... چه بهتر که در اوج و ایستاده سرانجام خویش را تجربه کنیم آنچنان که سیمین بهبهانی بود ... سفرش به خیر که شرافتمندانه و زیبا و کامل زندگی کرد و در حسن القضاء به سرانجام خویش رسید ...

 

+ نوشته شده در  93/05/28ساعت 11:25  توسط حميد رضا منایی  | 

 

108 سال از جنبش مشروطه گذشت ... این تاریخ افتخار آوری نیست ... 108 سال از تاریخ آزادی خواهی ایرانیان می گذرد و انگار ما هنوز در ابتدای راهیم ... تاریخ و مردم دیگری را نمی شناسیم که زمانی این چنین طولانی به دنبال عدالت و آزادی دویده باشند ... یا شاید من اشتباه می کنم ، این مردم هیچ گاه دنبال عدالت و آزادی ندویده اند ... می گویند در زمان مشروطه بین مردم حرف بود که می خواهند جمهور بیاورند ! این که جمهور کیست روایت ها مختلف بود ؛ بعضی می گفتند می خواهند از خارجه بیاورندش ! زرنگ تر ها می گفتند : شما خبر ندارید ! جمهور مرده و قبرش در دمشق است و آن چه می کنند به نام اوست!
حالا هم ما مردم تصوری از دموکراسی و عدالت نداریم ... چیزی به نام حق دیگری برای ما معنا ندارد ... کافی است منافع مان( حتی کوتاه مدت ) تأمین باشد ، اگر همه ی ملک سوخت ، سوخت ...
دموکراسی برای ظهور بستر می خواهد و فرمایشی نیست آن گونه که در افغانستان و عراق و مصر دیدیم که نشد ... دموکراسی و عدالت خواهی از تک تک آدم های یک جامعه آغاز می شود و گسترش می یابد ... اما مردم ما این تغییر در خود را نمی پذیرند ... برای شان سخت است ... حالش را ندارند ... دوست دارند دیگران تغییر کنند و بعد خودشان ... این می شود که 108 سال است ما شده ایم جن و آزادی بسم الله ... 108 سال است که ما فقط ظاهر مان عوض می شود ؛ با قاجار به سنتش لباس می پوشیم و با پهلوی به سنتش ... و ایضأ با جمهوری اسلامی ... اما درون کاسه ی سرمان همان می گذرد که در زمان جنبش مشروطه می گذشت ، دست نخورده و لایتغیر ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/05/15ساعت 1:33  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جنگی است هر روزه
میان خدا و شیطان
در آوردگاه آدمی
و شکست خورده ی جاودان این میدان
که ماییم ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 13:55  توسط حميد رضا منایی  | 

 

حال قطاری را دارم
که آخرین مسافرش
در ایستگاهی متروک پیاده شد
و اکنون
بی امید دیدن فانوس هیچ سوزن بانی ،
باد زوزه کشان در اتاق های خالی اش می چرخد
و در تاریکی شب دشت
تا دور می رود ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 2:4  توسط حميد رضا منایی  |