بلاگفا امکان درج آدرس بلاگر را از کاربران گرفته ، انگار آدم هایی را به اسیری آورده و راه رفتن شان را بسته است ! طوری که وقتی آدرس را به عنوان لینک وارد می کنم آن را غیر اخلاقی و غیر مجاز تشخیص می دهد و اجازه ی ثبت نمی دهد ! این کثافت کاری ها در نوع خودش بی نظیر است ! باشد تا به وقتش که می دانم با این ها چه کنم ...

آدرس جدیدیم زیر لوگوی وبلاگ هست ... بی خوابی شأن یک حضور است و قصه تمام نیست ...

 

 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۴/۰۷ساعت 17:24  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بلاگفا گله ی یک خطی مرا از عملکرد ضعیفش در از دست دادن مطالب وبلاگ ها ، حذف کرد ... شیوه ای که مدیر عامل بلاگفا در پیش گرفته ، شیوه ی سانسور و از بین بردن صدای کاربران است ... امیدوارم مشکل حل شود هر چند راه های دیگر برای احقاق حق تضییع شده ی من و دیگر کاربران محفوظ است ... امروز برای مدیر بلاگفا چنین نوشتم ؛

آقای علیرضا شیرازی
پست آخر مرا که یک خط در نقد عملکرد بلاگفا بود ، حذف کردید . 144 پست وبلاگ مرا و بسیاری از وبلاگ های دیگر را از بین بردید . این جا هم به کامنت گذاران جوابی نمی دهید و به جای پذیرش خطا و مسئولیت پذیری ، نقد کاربران را سانسور می کنید .
اگر مطالب وبلاگ ها را باز نگردانید یا توضیح درخور و قانع کننده ای ندهید ، به همراه تعدادی دیگر از کاربران بلاگفا ، رسمأ از شما در دادسرای فرهنگ و رسانه شکایت خواهیم کرد .
ایام به کام

 

 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۴/۰۷ساعت 10:29  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بلاگفا و شخص مدیر عاملش در بی کفایتی تمام نوشته های سال 93 بی خوابی را به باد دادند بی آن که من نسخه ای از آن ها داشته باشم ... احساس می کنم دزد به ام زده است ...

 

 
+ نوشته شده در  ۹۴/۰۴/۰۴ساعت 22:53  توسط حميد رضا منایی  | 

 

عقل را من آزمودم هم بسی / زین سپس جویم جنون را مغرسی

این بیت را می خواندم که یاد مطلبی افتادم ، به نظرم در چهار مقاله ی عروضی آمده باشد ... عروضی در فصل طبیب ماهر حکایتی نقل می کند از شیوه ای متفاوت در درمان ... در طب ( به خصوص طب قدیم و طب کل نگر ) هر چیزی را به ضد خود درمان می کنند ... مثلا اگر کسی در اثر سردی دل درد دارد ، گرمی می خورانندش که ضد سردی است و متعادل کننده اش ... عروضی (!؟) می گوید طبیبی در درمان بیماری اسهال درمانده بود و هر چه به ضد درمان می کرد حال بیمار بدتر می شد ... بعد از این تصمیم گرفت به بیمار مسهل بدهد و بر شدت دفع بیفزاید ... اتفاقأ این شیوه جواب داد و بیمار بهبود یافت ...

نتیجه ی این حکایت این است که خیلی از مسائل با شیوه ی های شناخته شده و البته معقول حل نمی شود ... متأسفانه زندگی شبیه بازی شطرنج نیست که صرف اندیشه و عقلانیت راه گشا باشد ، زندگی شبیه نرد است که هزار و یک عامل خارج از توانایی های ما بر بازی مان تأثیر می گذارد ... بیت یاد شده از مولانا هم دربردارنده ی همین معنی است ؛ آدمی که بارها با استفاده از عقلانیت شکست خورده است و خواسته مسائل را از مجاری شناخته شده ( درمان به ضد ) حل کند اما موفق نشده ، به عنوان تیر آخر به سمت آن چیزی میل می کند که از آن گریزان و فرار است و آن را عامل بیماری خود می داند ... این حرف مثل این است که کسی بگوید سوختگی را با دوباره سوختن درمان می کنیم و جای داغ را با داغی دیگر ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۶ساعت 10:35  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مثنوی :
گفت با دلقک شبی سید اجل/ قحبه ای را خواستی تو از عجل
با من این را باز می بایست گفت / تا یکی مستور کردیمیت جفت
گفت نُه مستور صالح خواستم / قحبه گشتند و ز غم تن کاستم
خواستم این قحبه را بی معرفت / تا ببینم چون شود این عاقبت
عقل را من آزمودم هم بسی / زین سپس جویم جنون را مغرسی

فاحشگی تن یا نتیجه ی فقر است یا هوس ... دایره ی تأثیر گذاری در این فحشا میان دو تن بیش تر نیست ... یا در جمعی که در حاشیه ی یک اجتماع کلان زندگی می کنند ... اما شکل دیگری هست به نام فاحشگی روان ... این شکل از فحشاء چون هیچ وقت عریان نیست و همیشه نقاب بر چهره دارد به سختی دیده می شود و قابل شناسایی است و معمولأ در پشت انواع نقاب های مذهبی و اجتماعی و غیره مخفی می ماند ... گستردگی این فحشاء اتفاقأ از همین مخفی بودن است و این که در مجرای خود فحشاء شناخته و دیده نمی شود ... برای همین گسترده ترین میزان پخش فساد را داراست ... پایین ترین دامنه ی این فحشاء افشای راز دیگران است و بالاترین نقطه اش را در یک جمله می توان خلاصه کرد ؛ به دست آوردن هر چیزی تحت هر شرایطی ...

(بعضی در تأویل واژه ی ج*نده معتقدند به جن + ده ... یعنی آن که جن می دهد ... و جن به معنای پوشیده و مستور است ... و چون دانش و علم از کشف حاصل می شود جن*دگی نماد نادانی است )

اما آن که به تن فاحشه است همواره خود را موجودی در حاشیه ی اجتماع و گناه کار می داند ... همین گناه کار انگاری خویش دامنه ی نفوذش را در اجتماع کم می کند و در بعد فردی به آگاهی از وجود خویش می رساند ، اما آن که به فاحشگی روحی مبتلاست حاشیه ی ابتذال وجود خود را نمی شناسد یا می شناسد و در پشت پرده ی تزویر و ریا با خود و دیگران می زید و خود را نه حاشیه که عین متن می داند ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۴ساعت 10:31  توسط حميد رضا منایی  | 

شاید جزء معدود خوشبختی های کسانی مثل من که در سالهای دهه ی شصت کودکی و نوجوانی شان را گذراندند این باشد که هر کدام از فیلم های شاهکار سینمای کلاسیک را چند بار دیده ایم ...ریش قرمز/آکیرا کوروساوا تلویزیون آن وقت ها برنامه ای نداشت ... جمعه به جمعه یک فیلم سینمایی نشان می داد که با ولع می نشستم و همان را تماشا می کردم ... هر چند کودک بودم و زیاد متوجه نمی شدم اوضاع از چه قرار است ، اما این ها دانه هایی بود که من کاشته می شد تا سی سال بعد سبز شود و به بار بنشیند ... یک مورد دیگر هم بگویم ؛ برنامه های تلویزیون ساعت چهار و نیم که شروع می شد اول به مدت نیم ساعت عکس گم شده ها را نشان می داد و اسم شان را می خواند و در نیم ساعت دوم روی تصویر گل ها موسیقی کلاسیک پخش می کردند ... برنامه ی کودک بعد از این ها بود و من شیفته ی کارتون در انتظار می نشستم به دیدن عکس گم شده ها و بعد گوش دادن ( البته با بی حوصلگی ) به موسیقی کلاسیک ... توفیق اجباری که می گویند یعنی همین !

ریش قرمز را همان سال های کودکی دیدم ، آن هم نه یک بار که در تکرار مکرر فیلم های سینمایی در آن سال ها ، آن چنان که وقتی دیشب دوباره این فیلم را تماشا کردم ، محتوا و فرمش که انگار در ناخودآگاه من فرو شده بود ، دوباره به خودآگاهم برگشت ...

ریش قرمز یکی از شاهکارهای مسلم سینماست ... فیلمی به غایت زیبا در محتوا و فرم ... حتی یک کادر بندی ضعیف در این کار دیده نمی شود و سیاه و سفید بودن اثر تأثیر گذاری اش را بیش تر می کند ... و بازی توشیرو میفونه در نقش ریش قرنز یکی از شاهکارهای بازیگری است ...

در یک کلام می توانم بگویم فیلم ریش قرمز درباره ی وضعیت وجودی و اگزیستنس انسان است و سئوال های جاودانه ی او ... مفاهیم اصلی فیلم مرگ و فقر و نهاد ناآرام و شرارت آدمی است ... و جستن راهی در میان این تاریکی محتوم ... در ابتدای فیلم در جایی ، ریش قرمز از دکتر موری دعوت می کند که پرستار یک بیمار رو به مرگ باشد ، با این کلمات ؛ چیزی با شکوه تر از دیدن لحظات آخر زندگی یک انسان نیست ( نقل به مضمون ) ...

هر چند که مفهوم مرکزی فیلم مرگ است و در امتداد همین مفهوم سراغ فقر و فحشاء و زندگی در عسرت آدمی می رود اما کلیت فیلم غزل واره ای است در ستایش زندگی ... این که در میان این تارکی فراگیر چه باید کرد !؟

پنجاه سال از ساخت این فیلم می گذرد اما مفاهیم و فرمش هنوز تازه و تأثیر گذار است آن چنان که دیشب در برخورد دوباره ام با این اثر بارها شکستم ... دیدن این شاهکار را عمیقأ به دوستان توصیه می کنم ...

پا نوشت : این مطلب حاوی دو مفهوم بسیار مهم است ... اولی نسبت انسان با مرگ است و این که ما مرگ را چه گونه می فهمیم و دومی معنای همذات پنداری با یک اثر چیست و چه وقت ما احساس می کنیم با یک متن به همذات پنداری رسیده ایم ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۱۳ساعت 10:21  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 به مناسبت 29 آوریل روز جهانی رقص

حرکت و جهت گیری رقص به وحدت رساندن نگاه است و در پی آن معنا ... در هر رقصی ما با دو مفهوم محوری روبه رو ایم ؛ یکی میدان رقص که به تأویلی همان دایره است که نمادی از هستی است و کامل ترین شکل ممکن و دیگر رقصنده که به مثابه مرکز این میدان است ... در حاشیه ، بینندگان اند که نماد حرکت از وحدت ( رقصنده ) به کثرت اند ... شکل قرار گیری این بینندگان توجه به مرکز دایره یا همان وحدت است ... وحدتی که متوجه به تن و اندام می شود ... هدف از رقص نیز در همین معنا و توجه نهفته است ؛ به شور رساندن بیننده و حرکت شعور او به درک وحدت از طریق اندام ... اندامی که شریف است ... محمل حضور آدمی است بر هستی ... حضوری که می خواهد به شاعرانگی پیوند بخورد ... چرا که رقص چیزی نیست جز شعری که بدن می گوید ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۹ساعت 11:27  توسط حميد رضا منایی  | 

 

این طراحی شاهکار ، اثر لوئی ویتون است ... برجسته ترین تأکید ویتون در این طراحی تقابل خرده روایت ها با متن است ... هر متنی از قطعه ای موسیقی گرفته تا باله و نقاشی و داستان و غیره ، برای حفظ ساختار و غلبه بر ذهن مخاطب ، میل به ایجاد فضای تک صدایی و خطی دارد ... در ادبیات داستانی یا نقاشی های کلاسیک این برتری جویی متون به وضوح قابل رویت و تشخیص اند ... ار دن کیشوت به عنوان اولین رمان غربی تا نقاشی های نقاشان بزرگ عصر سنت ، همه بر ایجاد یک مفهوم و شکل روایی ثابت ، تأکید دارند ... نکته ی مهمی که جا دارد همین جا گفته شود این است که تقابل خرده روایت ها با متن به هیچ عنوان به معنای پلی فونی ( چند صدایی ) در اثر نیست ... در پلی فونی پیش می آید و ضرورت دارد که دیدگاه شخصیت ها در تقابل با هم قرار بگیرد یا در یک اثر مفاهیمی مطرح شود که نه در امتداد و دنباله ی هم ، که در تضاد و ناقض یک دیگر باشند ... تقابل خرده روایت ها با متن یا متنی که برساخته از خرده روایت هاست می تواند به سمت پلی فونی گرایش داشته باشد یا نداشته باشد و ضرورتی برای رعایت آن ندارد ... اگر بخواهیم متن برساخته از خرده روایت ها را به شکل عینی نشان دهیم می توان سنگی را تصور کرد که در آب افتاده و در اثر آن دایره های متحدالمرکزی به سمت بیرون پخش می شوند ... این دایره ها یک مرکز دارند و به هم پیوسته اند اما در عین حال هر کدام برای خود روایت و شکلی جداگانه اند ... نکته ی بسیار مهم در ساخت این الگو ، رعایت ضرباهنگ اثر است که مثل نخی نامرئی این حلقه ها را به هم وصل می کند و باعث معنا داری شان می شود ... شبیه این الگو در ادبیات فارسی ساختار غزل ( به خصوص اثار حافظ )  است که لزومأ دو بیت پی در پی دارای وحدت و توالی معنا و مفهوم نیستند و هر کدام می توانند موضوع خود را روایت کنند ، این مساله حتی در یک بیت هم دیده می شود ، چنان که دو مصرع یک بیت می تواند هر کدام از یک معنا و مفهوم سخن بگوید ... اما همه ی این خرده روایت ها در یک نگاه کلی و همسو قرار دارند که با ضرباهنگی معین روایت می شوند و این راز مفهوم و معنا شدن ابیات پی در پی در عین حال مجزا از هم است ... ختی می توان از این هم فراتر رفت ؛ ما خیلی وقت ها معنای یک غزل حافظ را به درستی درک نمی کنیم اما از خواندن آن لذت می بریم ... این لذت بردن در عین نفهمیدن دقیقأ محصول تقابل خرده روایت ها با متن است ...

مورد دیگری که برای تفهیم این موضوع سراغ دارم کارهای پیکاسو است و به خصوص تابلوی گرنیکا ... کاری که پیکاسو می کند این است که عناصر مختلف و متفاوتی را ، مثل سر گاو ، سر انسان ، سر اسب ، لامپ و  تعدادی حجم هندسی را با رعایت ضرباهنگی متوازن و در جهت مفهوم وحشت در متن اثر وارد می کند ... نتیجه اش می شود یکی از شاهکارهای قرن بیستم ...

نگاه کنید به کار لویی ویتون ؛ در ابتدا فضایی مسطح و رنگی خلق کرده ... تا این جا ما با یک روایت خطی و دیکتاتور مآب روبه روایم که هیچ جایی برای تأویل و تفسیر باقی نمی گذارد ... اما حجم هایی که در این فضای خطی قرار گرفته اند به مثابه خرده روایت هایی در تقابل با متن عمل می کنند ... این جا دیگر نگاه ضرورتأ نمی تواند و نمی خواهد صرفأ به پس زمینه دوخته شود ، بلکه نگاه به حرکت  و سیالیتی می رسد که بین فضای خطی و حجم ها در جریان است ... از طرف دیگر طرح و نقش این حجم ها ( هر چند که هر کدام هویت خود را دارند ) در تعارض با فضای اصلی نیست ... برای درک این مفهوم می توان اولین و کوچک ترین دایره ی ناشی از برخورد سنگ با آب را با بزرگترین و بیرونی ترین دایره تصور کرد ... این ها در نسبت ضروری با هم قرار دارند که تصور هر کدام بدون دیگری ممکن نیست و توازن  کلیت فضا و اثر را به هم می زند ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۷ساعت 10:42  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در زلزله ی نپال تقریبأ 20 کوه نورد که بیش ترشان در کمپ اصلی اورست بودند جان باختند ... دیشب که این خبر را می خواندم یاد لیلا اسفندیاری افتادم که دو سه سال پیش هنگام برگشتن از قله ی گاشر بروم ( به گمانم ) ، سقوط کرد و جنازه اش هیچ وقت پیدا نشد و تا همین حالا آن جاست و لابد در سرمای زیر صفر بدنش دست نخورده مانده و شاید با چشم های باز دارد گذر برف و مه و باد و بوران را تماشا می کند ... همان وقت ها چیزی نوشتم درباره ی شاعرانگی و شکوه چنین مرگ هایی ... دیشب به این فکر می کردم این کوه نوردانی که تا پای قله ی اورست رفتند و نتوانستند صعودشان را آغاز کنند ، زندگی و مرگ شان از این شکوه خالی است ... برای این ها بیش تر آه و افسوسی است برآمده از بخت و اقبالی که یاری نکرد و در پای چشمه تشنه مردند ... تفاوت بین یک زندگی و مرگ باشکوه با زندگی ها و مرگ های در عسرت ، این چنین از یک تار مو باریک تر است ... باریکه ای که می شود اسمش را شانس یا سرنوشت یا قسمت یا عنایت یا هر چیز دیگر گذاشت ... اما هست و قسمت دردناک ماجرا این که رد شدن از این  موی باریک خارج از اراده و توانایی های ماست ... این فرقی است بین فاتحانه و در اوج مردن با در طلب و در آرزو مردن ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۷ساعت 9:39  توسط حميد رضا منایی  | 

 

پرسش ناگزیری درباره مولانا وجود دارد که چرا او این چنین سیالیتی در عاشقی دارد و چرا از فرد ، حتی کسی مثل شمس ، می گذرد و به یک حضور قانع نمی شود !؟

اول این که مولانا و اصولأ بسیاری از عرفای جهان اسلام تحت تأثیر فلسف - عرفان فلوطین به "خلق مدام" اعتقاد داشتند ... این که عالم هر ساعت و لحظه نو می شود ؛

هر نفس نو می شود دنیا و مت / بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر چون جو نو نو می رسد / بی تباتی می نماید در جسد

بر این اساس هیچ لحظه ای از آفرینشی تازه خالی نیست و این سیری است که تا بی نهایت ادامه دارد ... از طرف دیگر وقتی ما این تازگی را در آفرینش درک می کنیم نباید که تن به آن چه کهنه است بدهیم ... سراسر مثنوی و دیوان شمس پر است از مفاهیم و ستایش نو شدگی و تقبیح کهنه خواهی و گند خواری ؛

عنکبوتان مگس غدید کنند / عارفان هر دمی دو عید کنند

همچنین مولانا بر طبق سنت ادبی - عرفانی ایرانی آدمی ابن الوقت است ، یعنی کسی که قدر حال را می داند و هم چون خیام چنگ به لحظه اش می زند ؛

صوفی ابن الوقت باشد ای عزیز / نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی/ هست را نسیه خیزد از نیستی

به این ها می توان این را اضافه کرد که موتور حرکت مولانا در زندگی و شیوه ی سلوکش بر مبنای عشق است و برای همین نمی تواند کهنه گی و مشمول زمان شدن و فرسایش و روزمرگی را در عاشقی بپذیرد ... عاشقی های این چنین ، یعنی وقتی سوژه خود عشق باشد به جای یک فرد ، دائمأ به خون تازه برای حرکت نیازمند است ...

مولانا در عشق ورزی و تجربه های انسانی و بیان دراماتیک آن ، حتی فارغ از سلوک معنوی و جنبه های عرفانی ، آدم نخبه ای است آن چنان که خود به این بینش ظریف و توانایی شگفت انگیز ، بیش از همه آگاه است ... در توصیف حالش همین بیت که انگار در ستایش خود می گوید بس است که ؛

آن که او هشیار خود تند است و مست / چون بود ، چون او قدح گیرد به دست ؟

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۷ساعت 0:26  توسط حميد رضا منایی  | 

 

عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن ... 

شخصیت دوم که عشق ورزی اش را نماد یک جریان می دانم مولاناست ... اما پیش از طرح شیوه ی عشق ورزی او یک پیش فرض ملموس دارم که برای ورود به حرف اصلی راه گشاست ؛

شاید تا به حال با آدم هایی که عشق از دست رفته ای دارند برخورد کرده باشید ... این از دست رفتن عشق ممکن است بر اثر مرگ باشد یا نرسیدن به معشوق یا تمام شدن تاریخ انقضای عشق از طرف دیگر ماجرا ... بین خودمان باشد ؛ هیچ وقت سعی نکنید به این جور آدم ها نزدیک شوید ! می دانید چرا !؟ چون در خوشبینانه ترین حالت شما چیزی نیستید جز نسخه ای بدل از اصل ! آدم عشق از دست داده دائمأ خط کشی ( که همان معشوق قدیم است که حالا تبدیل به یک موجود غول پیکر و اساطیری و بی عیب و نقص شده است ) دست دارد و می خواهد شما را با آن ملاک و معیار بسنجد ! خب ، از پیش معلوم است که هیچ کس به قواره ی آن لباس از پیش دوخته در نخواهد آمد ... حالا هر کس دلش می خواهد شانسش را امتحان کند ، در شکست همیشه باز است !

گابریل مارسل نگاه عشق را معطوف یک فرد می دانست که در مقابل من قرار می گیرد و با پل و شکل ارتباطی به نام تعهد و التزام باعث ایجاد ارتباطی دو طرفه می شود و در صورتی که فردیت معشوق در اتفاقی مثل مرگ از بین برود ، باز هم آن پل و تعهد بر سر جای خویش باقی است ... مولانا اما می گوید در صورت جدایی از معشوق به واسطه ی دوری یا مرگ ، آن معشوق در ما حضور دارد اما ؛

زانک عشق مردگان پاینده نیست/ زانک مرده سوی ما پاینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر/ هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقی است/ کز شراب جان فزایت ساقی است

نگاه کنید به شیوه ی زندگی مولانا ؛

شمس در خارج اگر چه هست فرد/ می توان هم مثل او تصویر کرد

شمس که می رود ، صلاح الدین جایگزین او می شود و بعد از فوت او حسام الدین از راه می رسد که تا پایان زندگی مولانا با اوست ... نگاه کنید به کارکرد این آدم ها در زندگی مولانا ؛ اولی ویران می کند ... دومی خاکستر مولانا را بر باد می دهد و رقصنده ی کوی و برزنش می کند ؛

ای که جان را بهر تن می‌سوختی /سوختی جان را و تن افروختی

سوختم من سوخته خواهد کسی /تا زمن آتش زند اندر خسی

سوخته چون قابل آتش بود /سوخته بستان که آتش‌کش بود

اما سومی از راه می رسد و این تجربه ی عاشقانه ی  انسانی را در مجرای درستش قرار می دهد ...

اما اتفاقی که از سمت مولانا می افتد تا این چنین باز و پذیرا شود شگفت انگیز است ؛ مولانا به جای شخص یا آدمی که سوژه ی عاشقانگی است( آن چنان که مارسل بود )  ، خود عشق را سوژه می کند ... اراده ی مولانا اراده ای معطوف به عشق است و نه احیانأ آدمی یا هیچ چیز دیگر ...

عاشقی پیداست از زاری دل /نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست /عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست /عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان /چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست/لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت/چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت/شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

این نقطه ی عزیمت و رهایی مولاناست ؛ سیری مدام در بی قراری و جنون و عاشقی ... بی آن که رخت معشوقان قدیم را بر تن تازه رسیدگان کند و از عدم تناسب با معشوق جدید عیب جویی و گله گذاری کند ...

بیتِ

این همه بی قراریت در طلب قرار توست / طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

را در چهار چوب همین نگاه می توان درک کرد ... آدمی که در طلب قرار است و ارام نمی گیرد و به بی قراری خویش دامن می زند ، در پرتو همین مفاهیم قابل بررسی است ... طالب بی قرار اشاره به این دارد که ما با مجموعه ای از هست ها روبه رو ایم که در مقابل معنای " این هست و جز این نیست " قرار می گیرد ... هست هایی که هر کدام جای مشخصی در هستی دارند و شأنی از شئون زندگی عاشقانه را معنا می کنند ... مولانا تا آن جا در این مفهوم پیش می رود که حتی وجود عاشق را عین وجود معشوق می داند و یگانگی این دو مفهوم می رسد ؛

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان / کو به نسبت هست هم این و هم آن

و در نهایت و شاید تحت تأثیر ابن عربی ، حتی فاصله ی بین دو عشق زمینی و آسمانی را بر می دارد ؛

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/ عاقبت ما را بدان سر رهبر است

آرام و قرار گرفتن از نظر مولانا چیزی نیست جز این که در سیری بی امان از بی قراری عاشقانه قرار بگیریم و لحظه ای فارغ نباشیم ، چرا که جز عشق چیز دیگری وجود ندارد ؛

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم/گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت/سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است/گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد/گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال/خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست/گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو*

* با تلخیص

 

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۶ساعت 11:4  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در نگاهی کلی خطوط دو شیوه ی عشق ورزی را می توان این چنین ترسیم کرد  ؛ اول این که آدمی برای همه ی عمر در مقابل یک حضور ( فرد ) قرار بگیرد و او را مرکز تمام توجهات خویش کند و شکل دوم آن که در سیری مدام سوژه های عشق ورزی تبدیل و دگرگون شوند ...

دو شخصیتی را که به عنوان نمادی از شیوه های عشق ورزی انتخاب کرده ام ، شیوه شان در جهت مخالف با زمانه ای است که در آن می زیستند ... این اتفاق گویای آن است که هر چند ما فرزندان زمان خود هستیم و آن چه می کنیم برگرفته از حال غالب زمان خومان است اما همیشه امکاناتی دیگری ، حتی مخالف جریان زمانه شنا کردن پیش روی ماست ...

اولین شخصیتی که نماد یکی از دو جریان عشق ورزی است  گابریل مارسل است ... مارسل در تمام زندگی عاشق همسرش بود به طوری که بعد از مرگ او هم این عشق ادامه داشت و حاضر نشد سوژه ی عاشقانگی اش را دگرگون ببیند ... بستر تئوریک مارسل برای اعتقاد به این شیوه  منی است که ملتزم شده و عهد و پیمان بسته است ؛

" باید دید که ربط و نسبتی که در نتیجه ی التزام ، میان من و تو به وجود می آید ، چیست ؟ آن نسبت محققأ همان نسبت ما است ، اما باید به صراحت معلوم گردد که این اصطلاح بیانگر چه واقعیتی است ؟ اگر التزام و تعهد را از لحاظ تو ملحوظ بداریم می بینیم که آن همواره پاسخی است به یک درخواست که لازم نیست حتمأ با الفاظ و عبارات بیان شود ، بلکه حال و وضع و موقیعیت دیگری ، خود بیانگر چنین درخواست یا استمداد است . من هرگز نسبت به کسی که نیازی به من ندارد یا درخواستی نمی کند یا در وضع و حالی نیست که مقتضی کمکی باشد ، تعهدی نمی کنم . اما التزام را اگر از لحاظ من در نظر آوریم ، آن نوعی ایثار یا سخاوت و کرم و احسان ، و به درست سخن ، شاید آمادگی و مهیا بودن برای امداد و دستگیری است . زیرا آماده و مهیا برای کمک به دیگری نبودن ، همان مشغول به خود و در بند خود بودن است و بودن خود را همچون مال و دارایی پنداشتن است و ترس از کم و کسر آمدن آن در صورت مهیا بودن برای خدمت به دیگری . آمادگی برای کمک به دیگری و مهیا بودن برای خدمت به دیگری ، در واقع نوعی از خود گذشتگی و خود را در طبق اخلاص گذاشتن و به درست سخن اعتماد کردن به دیگری است ، با علم به این که در قلمرو شناخت وجود ، ایثار و فداکاری تنها وسیله ی خود ساختن به عنوان شخص است .

بالاخره اگر ما ، به خودی خود ملحوظ گردد ، حالتی است از همبودی و هست بودن با هم و اشتراک در وجود دو هست . در این جا باید تصزیح بکنیم که همبودی ممکن است به عنوان ربط و نسبتی بیرونی و نسبت میان دو چیز در فضا یا در زمان شمرده شود ، در این صورت ، آن چه ذاتی و اساسی ماست ، یعنی حضور دو جانبه ی دو فاعل و صمیمیت روحانی بین آن ها ، اصلأ در نظر گرفته نشده است . زیرا شی ء اگر در برابر من حاضر باشد ، باز غایب است و حتی نمونه ی بارز غیبت است ، چون که آن بدون کمترین توجهی نسبت به من ، موجود است . بنابراین دیگری را چون او ملحوظ داشتن و سیاهه و فهرستی از اوصاف خوب و بد آن برداشتن و درباره ی آن حکم کردن ، آن را به منزله ی شی ء گرفتن و غایب شمردن است ، و حال آن که دیگری را به عنوان تو ملحوظ داشتن ، دریچه ی دل خود را به روی او گشودن است و او را دوست داشتن و او را فاعل دانستن و حضورش را تصدیق کردن است . به همین جهت است که مرگ که دیگری را به عنوان شی ء از بین می برد ، آزمون وفاداری است و مجال و فرصتی برای وفا داری خالصانه و بی شایبه . مهر و عشق نیرومندتر از مرگ است ، زیرا که مهر و محبت ، حضور شخص در گذشته را هم چنان نگاه می دارد و همبستگی ای را که در مدت حیات، وسوسه ی درآوردن آن به صورت واقعیت و عینیت ، از منزلت آن می کاست ، عمیق تر و استوار تر می سازد . " *

 

* برگرفته از کتاب پدیدارشناسی و فلسفه های هست بودن / روژه ورنو - ژان وال / یحیی مهدوی

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۵ساعت 10:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مناقشه بر سر این نیست که کسی که پولدار است چه طور زندگی می کند و آن که ندار است چه طور ... جای هر دوی این ها به راحتی می تواند عوض شود و آن کسی که حالا توانایی زندگی به سبک یک دختر پولدار و پورشه سوار را ندارد و به جنازه اش فحاشی می کند ، در جایگاه او قرار بگیرد و آن دختر پورشه سوار جای آن کس که محکومش می کند ... شاید اگر چهل پنجاه سال پیش بود می شد گفت این شکاف طبقاتی ای که در ایران به وجود آمده با مارکسیسم پر می شود ... اما حالا که مردم تا فرق سر به مصرف گرایی آلوده اند و در غیاب هر گونه آلترناتیو  با پایه های تئوریک اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی روشن ، این خشونت و نفرت است که این شکاف را پر می کند ...

 

+ نوشته شده در  ۹۴/۰۲/۰۵ساعت 0:46  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بند بازم
در افسون دره
با میل سقوط
چه کنم ؟

 

 

برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۰۱ساعت 0:19  توسط حميد رضا منایی  | 


1) چه طور می شود به این مردم حالی کرد که نویسنده با راوی یا شخصیت های داستان تفاوت دارد و لزومأ آن چه به عنوان دیالوگ یا مونولوگ در یک اثر به کار می رود ، نظر نویسنده نیست ! چه طور می شود حالی شان کرد که یک اثر دراماتیک احتیاج به شخصیت های منفی و حرف های نابه جا و حتی فحش و ناسزا گفتن دارد !چه طور می شودگفت این شخصیت در هر صنف و طایفه ای می تواند حضور و وجود داشته باشد ! یک روز صدای پرستارها در می آید یک روز صدای پزشک ها ، یک روز صدای آخوندها یک روز صدای معلم ها و حالا صدای بختیاری ها ! با این شیوه و این مقدار از تساهل و تسامح ، ادبیات و سینما می شود همین بیمار محتضر و روبه مرگ !

2) مردن نویسنده ها یکی از راه های گسترش فرهنگ عمومی است !به حتم نویسنده باید بمیرد تا مطرح و شناخته شود ! هدایت مرد و شناخته شد! فروغ در نامه ای به فریدون که قصد داشت از آلمان به ایران برگردد می گوید: بیایی اینجا که چی وقتی من شاعر شناخته شده برای بیست تومن پول لنگم !؟ ...منصور کوشان هم از این قاعده مستثنی نیست ... دو روز است همه خوراک جدیدی برای خبرها و پست های شان پیدا کرده اند و همه جا پر شده از اسمش ... یادم نیست کجا از قول هدایت خواندم اما می گفت کون لق شان که بخواهند بعد از مرگم مرا بشناسند و کتاب هایم را بخوانند یا نه !



برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۹ساعت 1:13  توسط حميد رضا منایی  | 


چیزی هست در صدای باران
در بارش برف
در سکوت
در وزش هر نسیم
در بوی کاهگل دیوار باران خورده
که به جای خالی تو
اشاره می کند
و من لبریز خورشیدهایی که هر روز
هزار بار در من غروب می کنند ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۷ساعت 13:4  توسط حميد رضا منایی  | 


صرف بودن انسان و درک هستی حیرت آفرین است ، حیرتی که اگر در آن غرق شوی کمر آدمی را می شکند ... اما دامنه ی این حیرت برای ما ایرانی ها به همین جا ختم و خلاصه نمی شود ... فقط راه رقتن در یک پیاده رو یا آدم های از جان گذشته ای مثل من که اخبار صدا و سیما را نگاه می کنند ، حیرت بر حیرت می افزاید ... نگاه کنید به همین چند روز اخیر ؛ یکی برنامه ی سلام سینما و آشتی مردم با فیلم دیدن وخون و خون ریزی و نابودی سینماها ! یکی دیگر این توزیع سبد کالاهای رایگان و آیین شریف گدا پروری ! سومی که شاهکار است و مال همین امروز! در اخبار می گفت معاون رییس جهمور 3300 طرح عمرانی را در سیستان و بلوچستان افتتاح کرد ! نه 100 تا نه 200 تا نه 1000 تا ، 3300 تا ! چه جوری !؟ از طریق ویدئو کنفرانس ! حساب کنید اگر هر افتتاح 1 دقیقه طول کشیده باشد ، جمعش می شود 3300 دقیقه ! به عبارتی دیگر می شود 55 ساعت یا دو روز و نیم ! هر طور فکر کنی نمی گنجد ! این فقط یک معنی دارد ؛ که صدا و سیما رسمأ مردم و مخاطبش را گوسفند فرض می کند ... چه طور می شود از این همه حیرت نکرد ... ما بار هستی خودمان را به سختی به دوش می کشیم ، حالا در این وانفسا بار خریت دیگران هم اضافه می شود روش ... مگر یک آدم چه قدر توانایی دارد !؟


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۵ساعت 12:45  توسط حميد رضا منایی  | 


از خیلی سال پیش که کتاب ها کاستاندا را خواندم یک عبارتش در ذهنم مانده ... کاستاندا جایی از قول دون خوآن می گوید : می دانم که بیهوده است اما وقتی کسی را دوست داشتی باید ثابت قدم باشی ، سخت ثابت قدم ... به طوری که دوباره زنده کردن انسان را امکان پذیر بدانی ... و این جنون ساختگی یک ساحر است ...
تمام ارزش و اعتبار و راز نهفته در گیرایی این عبارت واژه های آغازین آن است ، یعنی همان ؛ می دانم که بیهوده است ... وقتی آدمی پی به راز بیهودگی کاری می برد ، فقط صرف انجام آن کار برایش می ماند ... اصل می شود بازی ... بی برد ، بی باخت ... بی ارزش گذاری ، بی قضاوت ... این جا دیگر افعال از حسن و قبح عرضی و حتی ذاتی خارج می شوند و فاعل است که ارزش هر فعل و کنش را تعیین می کند ... به قول نیچه جایی فراسوی نیک و بد ...

برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۳ساعت 13:22  توسط حميد رضا منایی  | 


همیشه سعی می کنم دو چیز را به مهرگان یاد بدهم ؛ یکی احکام دوستی و دیگری قواعد تنهایی ... امروز مهرگان خانه نبود ... دو تا فنچ دارد که مدت هاست به انتظار تخم گذاشتن این ها نشسته است ... صبحی گفتم حالا که هوا خوب است ببرم شان توی حیاط که بادی به شان بخورد و بلکه در امر جفت گیری تعجیل کنند ... اتفاقا از ترس گربه ها سعی کردم جایی بگذارم که در دسترس نباشند ... نیم ساعت پیش رفتم بیاورم شان تو ، دیدم جا تر است و بچه نیست ! در قفس شان باز بود ، احتمالا گربه سراغ شان رفته ... حالا مهرگان که از راه برسد  داستان داریم با پسرکی که دلتنگی می کند برای پرنده هاش ... حالا من مانده ام با توضیحی برای یک بچه ی شش ساله ، درباره ی قواعد تنهایی ؛ که ای پسر بی خیال پرنده ای باش که از قفس گریخت ...

برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۲ساعت 13:5  توسط حميد رضا منایی  | 


زندگی گاهی فقط غافل گیری هایی اندک است و هر از گاه ، میان خط ممتد روز مرگی ها ...این حس غافل گیری را عجیب من دوست دارم ... مثلا در جایی که فکرش را نمی کنی اتفاقی می افتد که در دورترین فاصله از تصورت قرار دارد ... برای همین موقیعیت های ناشاخته برای اهلش اصالتی از کشف و دگر گونه دیدن در خود دارند ، متفاوت از موقعیت های شناخته شده و عادی ... الغرض ؛ گل یخ میان گل ها و گیاهان پر است از این حس غافل گیری ... در بی وقتی سیاه زمستان ، با خود ، داری از کوچه ای - پس کوچه ای می گذری ، ناگهان بوی عطر منتشرش در هوا غافل گیرت می کند ... محال است شگفت زده دنبال منشأ عطر نگردی و دوباره و این با ر از سر صبر و دقت اطراف را نگاه نکنی ...



برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۰۱ساعت 23:34  توسط حميد رضا منایی  | 


از تهران تا میامی
آسمان دلتنگی
همه جا خاکستری است
و طعم ودکاها تلخ
فرقی نمی کند در کدام فرودگاه
از هواپیما پیاده می شوی
وقتی نشان هیچ آشنایی
در جیب نداری
و فاحشگان شهر
تنها نگاه دعوت کننده اند
چه در شانگهای چه در بازار تجریش
که تنه به تنه ی آدم ها می سایی ،
در هر زبانی ،
تنهایی ، تنهایی است
که با  انسان زاده می شود
و در گستره ی دلتنگی هامان امتداد می یابد
با ما می میرد
و در گور آرام می گیرد ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۲۸ساعت 12:47  توسط حميد رضا منایی  | 


مهندسی ذهن (ان ال پی) ظاهری حکمت گون دارد اما در باطن هیچ سنخیتی با آن ندارد ... در مهندسی ذهن ما با پروژه ی خوشبخت سازی انسان روبه روایم ... به سان این ؛ همه چیز آرومه ، من چه قدر خوشبختم ! این پروژه ی خوشبخت سازی امکان پذیر نیست مگر با دور زدن شرور و دیگر مسائل زیر بنایی که ذهن آدمی به عنوان نقاط تاریک با آن برخورد می کند ... اما در حکمت هیچ گونه تلاشی برای خوشبخت سازی انسان انجام نمی شود ، اصولا مساله ی حکمت خوشبختی نیست و اگر خوشی به همراه می آورد ، ما حصل تغییری است که در نگاه آدمی نسبت به مسأله ی شرور پیدا می شود ... اما بستر شکل گیری این دو نیز از هم سواست ؛ مهندسی ذهن برخاسته از بن بست مصرف گرایی غربی است و حکمت میل سیری ناپذیر آدمی به آگاهی و روشنایی ... حکمت مرگ را به عنوان ستون خیمه ی زندگی می بیند ، گویی مرگ موتیف یا میزان یا محل ارجاعی است بر هر آن چه آدمی درک می کند ، اما در نقطه ی مقابل این ستون ، یعنی مرگ ، حذف یا در نهایت عاملی خارج از قدرت انسان در نظر گرفته می شود ، آن چنان که هیچ گاه برخوردی با آن به وجود نیاید ... ان ال پی ذاتش بر مبنای شیئت پذیر کردن ذهن است ... طوری که هر امر دست یافتنی باید تبدیل به شیء شود و گرنه در چهار چوب ارزش گذاری این رشته معنا ندارد ... حتی مفهومی انتزاعی مثل خوشبختی باید خرد شود و به عناصر مادی و قابل دسترس تقلیل یابد ... و روشن است که این فروکاست معنا بی عوارض نیست ؛ به دنبال آن اخلاق و سیاست و دیگر شاخه های معرفت باید تقلیل یابند وتبدیل به شیء شوند و از آرمان ها و ایده ها جدا ... در یک جمله اگر بخواهم بگویم ؛ مهندسی ذهن نابودی آرمان هاست ...

پی نوشت:
روش ساده کردن زندگی که ان ال پی دارد بر اساس یک اصل استوار است ؛ فردیت را تبدیل به توده می کند ... خیلی از مردم با این مشکلی ندارندو می توانند در گله باشند اما برای من بنا بر مختصات شخصیتم پذیرفتنی نیست .... این هم اشکالی ندارد که بعضی از این طریق به خوشبختی برسند من ادعای مطرح شده ی ایشان را که در ظاهری حکمت گونه مطرح می شود ، آن چنان که مثلا کانت حکیم بود یا اسپینوزا یا ملاصدرا ، به نقد کشیدم و تفاوتشان را گفتم ...... و نکته ی آخر ؛ غافل نباشیم از این که ارزش های توده ای خاصیتی جهانی پیدا می کنند و ادعای غلبه بر خرده فرهنگ ها را دارند و به مرور آن ها را در خود هضم می کنند ( در این شیوه زیستن ، ان ال پی ، حکمت خرده فرهنگی ورافتاده است )... شاید یکی از عوامل عدم ظهور فیلسوفان بزرگ در دوره ی معاصر همین تغییر در جایگزینی ماهیت حکمت با چیزی مثل مهندسی ذهن است که عوام زدگی از مشخصه های بارز آن به حساب می آید ...



برچسب‌ها: اندیشه
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۲۴ساعت 1:49  توسط حميد رضا منایی  | 


باید دیوانه بود
چاره ای نیست
و گرنه غم نهفته در چشمان دخترک دست فروش
در یک دقیقه ی چراغ قرمز
 حرام خواهد شد
و حزن هر غروب بی حکمت خواهد ماند
باید حیرت کرد
تا نا به هنگام شبانگاهان
به هنگام شود
و طلوع راز زیستن بگشاید
لخظه ای آن سوتر
تاریکی های مغاک
دهان گشوده به انتظار نشسته است
باید دیوانه بود
باید آسیمه سر دوید
چاره ای نیست ...

92/10/17




برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۲۰ساعت 0:3  توسط حميد رضا منایی  | 


از یوکیو میشیما پیش تر مفصل نوشته ام ... کتاب معبد طلایی پیش کسی بود و به مبارکی و میمنت دوباره به دستم رسید ... این رمان 375 صفحه سم است ولی نه آن گونه که قطره قطره در کام مخاطب چکانده شود ، تجربه ی خواندن این اثر غرق شدن در دریای زهر است ... داشتم کتاب را تورق می کردم ، دیدم صفحه ی اول نوشته ام ؛ زندگی تلاشی است برای رسیدن به زیبایی و بعد فروپاشیدن آن که در چرخه ای مدام و بی نهایت تکرار می شود ... بعد چشمم به این جمله در میانه ی کتاب افتاد ؛ "زندگی کردن " و " نابود کردن" هر دو یک چیز و تنها یک چیز هستند ...
این که ارزش زیبا شناختی چنین آثار و نگاه هایی از کجاست و وابسته به چه معیارهایی است بحث و حرف مفصلی می طلبد ... اما کوتاه سخن این که در دوره ی معاصر پیش از هر زمان دیگری انسان در برابر نهاد ناآرام و تاریک خویش قرار گرفته ... برای شناختن این حوزه چاره ای وجود ندارد جز رفتن به عمق تاریکی ها و لجن زارها ... در این میان نابودی گریز ناپذیر است اما آن کس که از دل این تاریکی ها بیرون بیاید سزاوار پیامبری است ، پیامبری که فقط بر خویش مبعوث شده است ...


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۰/۰۲ساعت 1:45  توسط حميد رضا منایی  | 


زبان فارسی در حوزه ی طنز و هجو زبانی بی نظیر و پر مایه است ... این طنز و هجو طیفی است که سخنان بزرگان تا مثل ها و متل ها و جوک های مردم کوچه بازار را در بر می گیرد ... به هر کجای تاریح مکتوب یا شفاهی که سرک می کشیم این شکل از روایت حضوری چشم گیر و پررنگ دارد ... شاید یک دلیل فراگیر بودن استفاده از این شکل از بیان حکومت های استبدادی بوده اند و سرکوب گسترده شان ، آن چنان که برای مردم ، مردمی که به تلخی و بی پناهی می زیسته اند ، تنها راه بیان خواست و آرزوها و ظلم های مستبدین ، طنز بوده است و در شکل پیشرفته تر آن ، هجو ... نمونه ای برای این اتفاق حضور تلخک های درباری است که حرف های شان را ، حرف هایی که دیگران جرأت طرح جدی شان را نداشتند ، آنان به نیش و در لفافه ی طنز به خورد پادشاهان می دادند ... جدای از این مردم عامی هم برای هر اتفاق ، از عروسی گرفته تا عزا و ختنه سوران و شب زفاف و پاک دامنی و ناپاکی ، برای کاستن از تلخی های گذر روزگار ، پناه به طنز و هجو می بردند ... در نزد عوام یکی از مفاهیم نهفته در مفهوم رند ( نزدیک به رند حافظی ) همین حاضر جواب بودن و استفاده از ادبیات شفاهی طنز آلود است که تیزی و تندی و اثر گذاری حرف شان را بیش تر می کرد ... شاید بی راه نباشد گفتن این که ما مردمانی تلخ کام هستیم و این میل به طنز و هجو شگردی روانشناختی است از سوی ناخودآگاه جمعی و فردی ما که فضا را برای زیستن کمی آرام و تلطیف می کند ... و این را می شود به حساب توانایی شگفت انگیز زبان فارسی در حوزه ی تولید طنز و هچو گذاشت ؛ چنان که همین امروز اتفاقی می افتد و فردا اول صبح اس ام اس های طنزش در روایت های مختلف و در مقیاسی وسیع دست به دست می چرخد !
اما نکته ای مدت هاست ذهن مرا مشغول کرده ، تغییر شکل روایی این طنزهاست ... این شکل از روایت ها چون از درون جامعه می جوشند و در نسبت فعال با خرد جمعی قرار دارند بسیار پیشرو تر از ادبیات و سینما هستند ... بسیاری ازعناصر مدرن را در این ها می توان شناسایی کرد که منجر به روایتی متفاوت می شوند از آن چه ما در شکل سنتی از طنز می شناسیم ... شاید یکی از مهم ترین این عناصر استفاده از بینامتن ها و ارجاعات خارج از متن است که بر پایه ی فرهنگ شفاهی - ذهنی مخاطب امروزی طرح ریزی می شود ... در این شکل یک واحد طنز ( مثلا یک جوک سیاسی یا اجتماعی ) در دایره ی بسته خودش معنا دار نیست بلکه عواملی از بیرون برای معنا داری آن دخالت و دلالت می کنند که این امر منجر به گسترش دامنه ی طنز و کشف لایه لایه آن می شود ... برای نمونه به این دو لطیفه دقت کنید ؛
1)پدر ژپتوی عزیز سلام خواستم بدونید من در کشوری زندگی میکنم که توی اون «دماغ مردم هر روز کوچیکتر و دروغهاشون هر روز بزرگتر میشه»
2)این کتک هایی که دهه پنجاه و شصتی ها تو مدرسه خوردن،
اعضای القاعده تو زندان گوانتانامو نخوردن......
.
خط کش!
سیلی!
تَرکه
شیلنگ..
خودکار لای انگشت !!!
در مورد اول شرایط امروز ایران با ارجاعی بینامتنی به پینوکیو معنا دار می شود و در مورد دوم شرایط دهه ی شصت با عامل جدید و خارج از متن گوآنتانامو ...


+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۲۹ساعت 18:59  توسط حميد رضا منایی  | 


هم سن مهرگان که بودم تمام فیلم و کارتونی که به اش دسترسی داشتم آنی بود که تلویزیون نشان می داد و شاید در کل تعدادش به 6-5 مورد نمی رسید ... مثلا یکی تنسی تاکسیدو بود و یکی معاون کلانتر و یکی زورو و دو سه تای دیگر ...البته این ها را هم یا نشان نمی دادند یا فیلمش پاره می شد یا برق می رفت یا قضا به جان قدر می افتاد که ما همین را هم نبینیم ... حالا در این سن مهرگان شاید چیزی در حدود 500 سی دی کارتون دارد و این به غیر از آن چیزی است که در تلویزیون می بیند ... من تا سن سی سالگی همه ی آن چه از فیلم و کارتون دیده بودم به یک سوم این رقم نمی رسید ... تنها اگر همین یک عامل را در نظر بگیریم دنیای این نسل با نسل های پیشین بسیار متفاوت است ... انگار این بچه ها در جهان دیگری زندگی می کنند ... نمی خواهم این گستردگی در برخورد با جهان را به مثابه فهم بیش تر مطرح کنم که من فهم را در گسترش زبان در شکل های گوناگون نزد یک فرد یا یک قوم می دانم ، اما به جایش پیچیدگی در فهم را جایگزین می کنم ... خیلی وقت ها می بینیم این بچه ها بسیار باهوش به نظر می آیند و از سن و سال خود غالبا جلو هستند ... این جلو افتادن هم قطعا بی عوارض نیست و تبعات خود را خواهد داشت که برای نمونه یکی ش جدا شدن زود هنگام از دنیای کودکی و بلوغ های زود رس است ... یکی دیگر شأن تصویر زده ی دنیای معاصر است و تباهی و کم رمق شدن مفاهیم و الگوهای ذهنی ( راجع به این مورد خیلی می شود حرف زد که چه طور این تصویر زدگی بستری برای ظهور نیهلیسم می شود )
به هر حال ، همیشه فکر می کنم به این که چه بر سر این نسل و بچه ها خواهد آمد ، نسلی که بمباران تصاویر و اطلاعات یک لحظه رهایش نمی کند !؟ من و نسل من که فرزندان ارزش ها و آرمان ها بودیم به این حال و روز افتادیم که به سفتی زمین زیر پای مان زیاد نمی توانیم اطمینان کنیم ، وای به حال این بچه ها که در دوره ی فروپاشی ارزش ها زندگی می کنند و نفس می کشند ...



برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۱۵ساعت 14:37  توسط حميد رضا منایی  | 


دو بیست دقیقه از سریال کلاه پهلوی را به طور اتفاقی دیدم ... در همین زمان کوتاه چنان حرف ها و حرکات جنسی عجیبی بین کاراکترها اتفاق می افتاد که جای شگفتی داشت ... به این فکر می کردم که اگر در یک کتاب با تیراژ 1100 جلد نویسنده به این حرف ها و حرکات کمی ، فقط کمی نزدیک شود بنیان نویسنده و ناشر و کتاب و تمام دودمان شان را جوری بر باد می دهند که اثری از آثارشان باقی نماند !



برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۰۸ساعت 1:34  توسط حميد رضا منایی  | 


در میان این پافشاری در تکرار طرح ها و نقشه های ثابت و شکل های یکنواخت که با کمی تغییر در خانه های هیچ آباد دیده می شد ، مستراح داستان دیگری داشت ؛ بدون رد خور اتاقک مستراح کنج حیاط خانه ها بود ... زمین و ملک شمالی و جنوبی و شرقی و غربی فرقی نداشت ... تمام خانه ها همین طور بود ... هیچ کس در فضای ساختمان مستراح نمی ساخت و این را بد می دانستند ... خود ما سال ها بعد که آمدیم تهران و خانه ای گرفتیم که مستراحش توی ساختمان بود ، خانم تا مدت ها بهانه می گرفت ... هم سر نجس و پاکی معذب بود و هم اعتقاد داشت که قلب خانه ، جایی که آدم می خوابد و  پخت و پز می کند و نماز می خواند و غذا می خورد ، جای قضای حاجت نیست ! می گفت آخر چه طور می شود توی یک خانه یک عده سر سفره نشسته باشند و کنار گوش شان یک نفر توی مستراح بگوزد !؟ می گفت آدم ها دیگر هیچ چیز حالی شان نیست ! نه نجسی نه پاکی نه خورد و خوراک نه آمد و رفت ! به نظرش این خانه ها از نشانه های آخرالزمان بود !

خود من می توانم ادعا کنم جزء آخرین نسلی هستم که مستراح رفتن برای شان سیر و سیاحت بود ، یک جور پیوند ناگزیر با طبیعت ! به خصوص نیم شب ها ، سالم یا مریض ، باید جاکن می شدی سمت موال ... هر فصل یک طعم و یک رنگ داشت ؛ بهار با عطر گل ها و نسیم و حال مستانه اش ... تابستان با صدای جیرجیرک ها و آسمان پرستاره و بدن های عرق کرده اش ... پاییز با هوای دزد و بی قراری هاش ... زمستان ها که شاهکار بود ! مستراح رفتن مراسم داشت ! عبور از هفت خوان بود ... باید اول همت می کردی ! بعد بلند می شدی و لباس می پوشیدی ... دل می زدی به دریا و خودت را می انداختی میان سوز و سرما ...تا به مستراح می رسیدی هزار بار پشیمان می شدی و می خواستی که برگردی !

اما شب های برفی ! واویلا ! شال و کلاه کرده می رسی سر ایوان ... سی سانت برف روی زمین نشسته و هنوز می بارد ... با دمپایی هستی و بی جوراب ... حتی از فکر پا زدن به این برف یخ می زنی ! هی دل دل می کنی بروم یا نه !؟ هزار جور دلیل می آوری که برگردی توی اتاق و بخزی زیر کرسی  و به گرمای آرامبخش پناه ببری ... اما فشار شاش منطق پذیر نیست و حرف حالی اش نمی شود !

اولین قدم را که روی برف می گذاری ، همراه صدای قژ کوبیده شدن برف زیر پا ، سرمای تیز را تا ساق پا حس می کنی ، طوری که ناگهان چشمت باز می شود ... قدم ها یکی پس از دیگری ... این سر حیاط تا تا آن سر و دهانه ی مستراح ابدیتی است که تمام نمی شود !

سرما زده و لرزان می رسی به مستراح ... تسلیم طبیعت می نشینی سر کاسه ... سوز  می خواهد گوشت و پوستت را ببرد ... عضلات منقبض شده از سرما حالا به این راحتی شل و آزاد نمی شوند ... از آن طرف مثانه ی در حال ترکیدن فشار می آورد و از این طرف راه بسته است !

شاشیده نشاشیده بلند می شوی! بماند  اگر شیر آفتابه یخ زده باشد که آن دیگر قوز بالای قوز است !

البته حالا راحت تر و آرام تری ! انگار باری از روی دوشت برداشته اند ! مسیر آمده را باز می گردی اما این بار با چشمانی باز ! انگار خواب از سرت پریده ... احساس می کنی برف دیگر آن قدر ها هم سرد نیست ! میان حیاط لحظه ای می ایستی و سر بلند می کنی ؛ آسمان قرمز است و دانه های ریز و یک نواخت برف با صدای خش خشی که فقط در سکوت نیم شب قابل شنیدن است ، فرو می ریزند و روی گونه هات می نشینند ... یک لحظه پر می شوی از احساس زمستان ، از آرامش صبحی برفی که خواهد رسید ... پر می شوی از احساس شب ، از احساس این که هستی و لذت بی پایان برف را در شبی از شب های زمستان در می کنی ...


برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  ۹۲/۰۹/۰۲ساعت 1:40  توسط حميد رضا منایی  | 


نمی دانم شکل زندگی ما انسان هاست که بر فضای فیس بوک تحمیل می شود یا اصل و ساختار فیس بوک و فضاهایی این چنین است که چونان مهری بر زندگی ما کوبیده می شود و تفکر و ذهن و هویت و افق ما را شکل می دهد ... این جا سرزمین عجایب است و بی آن که چیزی به کار باشد همه چیز دارد ... این جا جنگ بر سر هیچ است ...
اما نکته ای که بارها در این فضا توجهم را جلب کرده آمیختگی مفاهیم است ، مفاهیم یا تصاویری که هم می توانند هم پوشانی داشته باشند و یا در جهت های مختلف باشند و یا در تضاد ... این مورد اخیر یعنی در تضاد بودن مفاهیم به چشم من زیاد می آید ... مثلا همین حالا پستی می خواندم درباره ی عاشورا ... در واقع تفسیری عرفانی بود از آن واقعه ... بعد صفحه را که پایین آمدم بلافاصله تصویر پاهای زنی بود با ساپورت ! خب ، این دو دنیا را این چنین بی واسطه و تنگ هم چه طور می توان به هم وصل کرد !؟ من هر جور که فکرش را می کنم نمی شود ... اما از آن گریزی هم نیست ... مثال آدمی هستیم که غذاهایی بی ربط و ناساز را با هم می خورد ... طبیعی است فرآیند هضم این ها با مشکل روبه رو شود ... اما باز تاکید می کنم گریزی از این ها نیست ... گریزی از این بی ربطی منتشر نداریم ... این پاره پاره گی جز هویت ماست ... ما به سان پازلی هستیم که در خوش بینانه ترین شکل ممکن بیش از نیمی از تکه هامان با هم جور نیست ... انگار چاره ای نداریم که معنا را در همین به هم ریختگی پیدا کنیم ...

+ این یادداشت در فیس بوک نوشته شده است



برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۲۷ساعت 18:36  توسط حميد رضا منایی  | 


قباش حتی زیر چشمی به پری نگاه نمی کند ... نمی دانم چرا لاس خشکه نمی دهد ! آقا می گوید این قباش از آن ختنه نکرده هاست ! کارش فقط لاس خشکه است ! ترازویش هم قسطاس نیست ! معنی ختنه را می دانم ، اما معنای قسطاس و لاس خشکه را نه !
پارسال بهار بود که حاج نمک و آقا دستم را گرفتند که برویم ! سابقه نداشت ! پرسیدم کجا !؟ آقا گفت یک دور بزنیم و سنت کنیم و بستنی بخوریم ! پرسیدم سنت یعنی چه !؟ حاجی گفت یعنی این که آقا شوی ! مرد شوی ! بزرگ شوی ! حرفی بود برای خودش! دیگر چیزی نپرسیدم ...
به درمانگاه که رسیدیم فکر کردم خودشان کاری دارند ! دکتری ! دوایی ! سوزنی ! مرا بردند در یک اتاق ... دو سه نفری ریختند و دوره ام کردند ... شلوارم را که کشیدند پایین و روی تخت خواباندندم ، کار از کار گذشته بود ... هر چه التماس کردم ، هر چه نعره کشیدم ، هر چه فحش دادم فایدن نداشت .... با تیغ و چاقو و نخ و سوزن به جانم افتادند... همه را می دیدم ولی چیزی حس نمی کردم ... بی شرف ها زدند ناقصم کردند ... بعد هم که رفتیم بستنی فروشی ، بستنی اش خوب بود ... خامه داشت یکی این هوا ! ولی از گلویم پایین نمی رفت ... سه روز شاش بند شدم و تا ده روز یکی از دامن کهنه های خانم را که خودش برایم کوچک کرده بود تن کردم ...
چند روز بود که می خواستم از اقا یا حاجی معنی قسطاس و لاس خشکه را بپرسم ... گفتم ولش کن ! دوباره کاری دست خودم می دهم و می زنند یک جای دیگرم را ناقص می کنند ... از پله و آمریکایی پرسیدم ... پله گفت :" لابد چیزی مثل توت خشکه است !"
آمریکایی خوب فکر کرد ... هیچ وقت بی خود حرف نمی زند ... گفت :" هر چه هست باید ترش هم باشد که این خشکش است !"
مانده بودم که حرف کدام شان درست است ... پری روز خانم مرا فرستاد که کشک بگیرم ... سر ظهر ، پرنده پر نمی زد ... در دهانه ی بقالی پری را دیدم که پشت جعبه های شیر ایستاده بود ... از روی چادرش شناختم ؛ آبی لاجوردی با گل های ریز ریز صورتی .. از شدت خنده شانه هاش می لرزید و چادرش پس رفته بود ... مرا که دید چادرش را پیش کشید و گفت :" ماست داری آقا رضا !؟"
قواش گفت :" دارم ! چه ماستی هم دارم ! به مرده بدهی بلند می شود برایت چاچاتویس می رقصد !"
و پری دوباره ریسه رفت ...
آقا که از آن دبه ی آبی رنگش توی لیوان می ریزد و می خورد ، خانم می گوید :"دوره و زمانه عوض شده آقا !بگیربگیر است ! همه ماست ها را کیسه کرده ند ! نرو این جور توی کوچه ها !"
آقا جواب می دهد :"ما هم ماست مان را کیسه کردیم خانم جان ! نمی بینی با این دندان های عاریه آدامس سق می زنیم !؟"
هر چه هست لاس خشکه باید چیزی مربوط به ماست باشد که این روزها کم پیدا می شود و هیچ کس به هیچ کس نمی دهد و اگر هم بدهد ، یواشکی می دهد و بیش تر ترجیح می دهند به کسی ماست ندهند و ماست ها را کیسه کنند ...

برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  ۹۲/۰۸/۱۲ساعت 12:37  توسط حميد رضا منایی  |