اگر بخواهیم از این جا به فاصله ی شش هفت متر تا حمام بروم ، باید تمام هستی را به یاری بطلبم که مدد کنند و من به مقصد برسم ... یعنی اول مدت ها راجع به اش فکر می کنم و بعد از تصمیم گرفتن ، به تک تک اعضاء بدنم فرمان می دهم که چنین کاری را باید انجام دهیم و آخر سر به مصداق فرمان الهی کن فیکون ، به خودم فرمان می دهم که دِ پاشو دیگه و به معنای دقیق کلمه جا کن می شوم! البته خطراتی هم بین راه هست چیزی مثل این که اصلأ یادم برود  کجا می خواستم بروم و چی کار می خواستم بکنم یا با اعضاء بدنم که هر کدام میل سمت های مخالف یکدیگر دارند بجنگم که یک وقت هنوز به مقصد نرسیده ، هر کدام یک طرف نروند و میان راه متلاشی نشوم ! برای من معجزه یعنی یوسین بولت که 100 متر را در کم تر از 10 ثانیه می دود ! آخر چه طور چنین چیزی امکان دارد !؟ 100 متر راه رفتن دست کم به نیم ساعت تلاش فکری جدی احتیاج دارد که آدم بتواند تصمیم بگیرد ، هر چند در آخر کار کوهی از ان قلت در برابرم می ماند که رفتن و نرفتن را علی السویه می کند ... با این شرایط دیگر خودتان حسابش را بکنید که خانه تکانی برای آدمی چون من به مثابه هیولایی است شکست ناپذیر ... تلاش و زحمتی که برای خانه تکانی لازم است به کنار ، آدمی یک توان ذهنی جداگانه می خواهد برای تحمل آشفتگی ناشی از آن ... اگر من زحمتش را قبول کنم و تاب بیاورم اما توان تحمل آشفتگی اش را ندارم ... آن چنان رنجی می کشم که انگار بار همه ی کوه های عالم بر دوش من است ... پارسال کسی آمده بود خانه را تمیز کند ، من این جا توی هال نشسته بودم سر در گریبان و سگ بسته ... هشت آمد و هشت و نیم ازش پرسیدم کی تمام می شود !؟ گفت تا عصر ! هزار باره هر نیم ساعت همین را ازش پرسیدم ! ساعت چهار و نیم دیگر به خاک افتاده بودم و با چشم تقریبأ گریان ازش پرسیدم کی تمام می شود !؟ گفت تا حالا من همچین چیزی ندیدم ! مرا می گفت ! جواب دادم من هم تا حالا ندیدم ! آخر هم نصف از کارها را سر هم بندی کردیم و قال قضیه را کندیم ...

البته این طور هم نیست که در مورد تمیز کردن خانه کاملأ دست و پا بسته عمل کنم ... بالاخره گذشت سال ها چیزهایی به آدم یاد می دهد ... من هم بنا به مقتضیات خود ناچارم راه های جدید و بی دردسر پیدا کنم که مناسب حال و احوال باشد ... معمولا در طول سال هم می توانم خانه را تمیز نگه دارم ( با وجود مهرگان !؟) هم زحمت زیادی نکشم ... این هم کار تکنیک و تفکر است واقعآ ! مثلا الان من تکنیکی دارم که می توانم یک کوه ظرف را بشویم و در کابینت آب چکان بالای سینک بگذارم ولی متاسفانه هنوز تکنیک مکمل آن را پیدا نکرده ام که شامل نگه داشتن این ظرف هاست وقتی که حواسم نیست و در کابینت را ناگهان باز می کنم ... ناکس های بی معرفت ، ظرف ها را می گویم ، به محض باز شدن در مثل آبشار پایین می ریزند و به من آن قدر فرصت می دهند که قدمی عقب بپرم و  به بی ثباتی و گذرا بودم مال دنیا نگاه کنم !

از طرف دیگر تمیزی خانه را دوست دارم ... تمیز کردن و تمیز شدن خانه حال آدم را خوب می کند و هزار حسن دیگر که ترکیبی است از تئوری های فنگ شوئی و خودم که حجت را بر انجام این کار تمام می کند ... اما باز در قبال این حجت ها بر انجام خانه تکانی یک ان قلت دیگر وجود دارد که این یکی مطلقأ هستی شناسانه است و زور زیادی هم دارد ؛ شرایط آب و هوایی و حالی این وقت سال چیز شگفت انگیزی است و هر چه به ایام پنجه نزدیک تر می شویم این حال و هوا بیش تر احساس می شود ...  بی قراری عجیبی در این وقت سال وجود دارد که از ظرفیت وجود آدم ها بیش تر است و انگار می خواهد آدم را ذوب کند ... من که دلم می خواهد خودم را سرگردان کنم ، مطلقأ حیران ... دلم می خواهد فقط هوا را بو بکشم ... این حال و هوا آن چنان قدرتمند بوده است که در طول تاریخ همه ی مردمان مسحور ( سحر شده ) فضای دیوانه کننده اش می شدند و ارگی های ناشی از آن همه نمادهایی از جنون و دیوانگی در خود دارند ... ساده ترین کاری که می شود کرد خیره ماندن به بازی ابرها با خورشید است ... بیش تر مظاهر طبیعت مثل جنگل و دریا آسمان و ماه و ستاره ها و غیره ، اگر نگویم حالی غم گنانه دارند ، دست کم خوشحال هم نیستند ... عبارت دقیق همان است که سهراب کفت یعنی ترنم موزون حزن ... اما این بازی ابرها با نور شور و ذوق و انبساط عجیبی در خود دارد که می خواهد از درون آدمی را منفجر کند ...  به این ها اضافه کنید بادهای زاینده ی انتهای زمستان و ابتدای بهار را که فقط همان برای دیوانه کردن یک آدم کافی است ، طوری که از شور درون آدمی به قل قل می افتد ...

می بینید وضع چه قدر خراب است !؟ آدم دوپاره که می گویند یعنی همین ! مانده ام در برزخ میان خانه تکانی و افتادن دنبال حال و هوای این وقت سال ! البته به تجربه می دانم که نهایت شور و ذوق را به اعماق وجود خواهم فرستاد و معقولانه رفتار خواهم کرد ... این را هم بگذارید به حساب سرنوشت غم بار انسان بر روی زمین ...

 


برچسب‌ها: تدبیر منزل
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۵ساعت 11:44  توسط حميد رضا منایی  | 

 

کار نوشتن ، کار جنگ است ؛ نویسنده می خواهد کلمات را فرسایش دهد و بنویسد و در طرف مقابل کلمات هستند که نویسنده را فرسایش می دهند تا خسته شود و دست بکشد ... اما این جنگ به همین دو طرف محدود نمی شود ؛ سمت مخالف جبهه ، یعنی همه ی آن نیروهایی که بر علیه نوشتن می شورند ، بسیار قوی و متنوع هستند ... مسائل معیشتی ، خانوادگی و اجتماعی و شبیه این ها ، هر کدام جبهه ای هستند که نویسنده را درگیر خود می کنند ... انگار در یک سو نویسنده ایستاده و در دیگر سو همه ی عالم به جنگ برخاسته اند ... به این ها هیولای سانسور را می توان اضافه کرد که مثل خوره از درون نویسنده را می خورد ... اما جدی ترین مشکل آن است که جایی و زمانی خود نویسنده هم می برد و به ضد خود بدل می شود ... این به معنای مرگ است ... اگر نویسنده حریف همه ی سنگ اندازی ها بشود ، از پس درد بی درمان خود برنخواهد آمد و به سان آواری زیر خود مدفون خواهد شد ... با وجود همه ی این ها یک اما وجود دارد ؛ چیزی به نام جادوی قصه ... وقتی حتی نویسنده به لشکر عظیم مقابل می پیوندد و بر ضد خود عمل می کند این جادوی قصه است که معجزه وار کار را پیش می برد ... یک عامل دیگر هم هست مربوط به کله خرها ، این که اگر من بمیرم و بمانم ، اگر حتی مرا به چهار میخ بکشند باید این کار را تمام کنم ! و چه تاوان هایی که بابت این عامل دوم پرداخت نمی شود ! هنگامی که کسی با خود برای انجام کاری سر لج می افتد ، به نتایج کار فکر نمی کند ، چرا که فکر کردن مساوی است با حذر از عمل ... در این مورد خاص جادوی داستان توان فکر را از نویسنده می گیرد و نمی گذارد اتفاقات پیش رو تصمیمش را سست کند ... آن چنان که نخواهد دید پیش رویش جز ویرانه های ناشی از جنگی بی رحمانه چیز دیگری باقی نخواهد ماند و او و تنها اوست که وارث این ویرانی خواهد شد ...

از حاشیه نویسی های برج سکوت ؛

5 سال است که با حرمله زندگی می کنم ... نه ، او شده ام و حالا از پشت چشمان او به دنیا و آدم ها نگاه می کنم . حالا بی نهایت خسته و فرسوده ام ... احساس می کنم چیزی در درونم شکسته و فرو ریخته است ... مهرگان زیاد می گوید چرا نمی خندی ! جوابی برای گفتن ندارم ... نمی توانم توضیح بدهم هفت سال خون دل خوردن و سکوت حتی صورت آدمی را هم تغییر می دهد چه برسد به ذهن و درونش ... احساس می کنم هزار سال است که زندگی می کنم ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان, برج سکوت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۴ساعت 11:46  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 

در این دو سه روزه تصاویری پخش شد از پرایدی که سگی را با طناب به پشتش بسته  بود و روی آسفالت می کشید ... بی رحمی هایی این چنین رذیلانه کم نیست ... تصاویر متعددی از دار زدن حیوانات هر روز در فضای مجازی پخش می شود که شاید تنها گوشه ای از گستردگی این اتفاق را نشان می دهد .... اما این بی رحمی هول ناک نسبت به حیوانات را همین جا نگه دارید تا از سمت دیگری به مسأله برگردیم با این سئوال که اصولأ آیا موجود زنده ای ( به غیر از دزدها ) در ایران هست که از تعرض و بی رحمی در امان باشد !؟ من موردی سراغ ندارم ! فرقی همی نمی کند و زن و مرد و کودک و پیر و جوان و انسان و حیوان هم ندارد ... ساده ترین و قابل فهم ترین مثالی که من همیشه می زنم برای این مورد ، رد شدن از خط عابر پیاده است ... راننده زن باشد یا مرد فرقی نمی کند ، وقتی می بیند کسی می خواهد از خط کشی بگذرد ، پا روی گاز می گذارد تا زودتر از عابر پیاده از خط کشی رد شود ! اگر هم احساس کند که مصر به گذشتن از خط عابر هستی ، بیش تر گاز می دهد و چنان از کنارت می گذرد که بادش در جا آدم را تکان می دهد  و اگر هم بدشانس باشی که دیگر حسابت با کرام الکاتبین است و باید خرده استخوان هایت را از کف آسفالت جمع کنند !  دیگر هر کس خود حدیث مفصل بخواند از این مجمل ... من بارها با دوستانی که دغدغه های فمنیستی دارند این مسأله را طرح کرده ام که توسل به یک ویژگی جنسیتی ( مثل زن بودن ) یا قومیتی یا شبیه این ها هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد ... پیش از این که ما به دلایل صنفی و جنسیتی در معرض بی رحمی قرار داشته باشیم ، این انسان بودن ماست که با خطر مواجه است ... یک کلام ؛ این جا انسان و انسانیت در بحران است ... اگر نیتی و تلاشی  برای مبارزه قرار است انجام گیرد فقط می باید معطوف به احقاق حق انسان باشد که اگر حقی باز پس گرفته شود به نسبت آن ، مثل یک زنجیره ، تمام حلقه های وابسته از آن حق بهره مند می شوند ... ما مردها در این جامعه از کودکی زیر فشار سیستماتیک انواع بی رحمی و تضییع حقوق قرار داریم و به همین نسبت زن های جامعه و به همین نسبت محیط زیست و به همین نسبت حیاط وحش ... من تا وقتی که خوشحالی خودم را بخواهم ، هرگز خوشحال نخواهم بود چرا که هر آدمی در نسبت با دیگران حضور و وجودش معنا پیدا می کند ... در مورد احقاق حق نیز این چنین است ؛ من به عنوان یک مرد یا زن نمی توانم تنها به خودم فکر کنم و حق خود را بخواهم ...  زمانی در بستر جامعه به آرامش خواهم رسید که دیگران اعم از زن  مرد و کودک در آرامش و با حفظ کرامت انسانی زندگی کنند ...
در این بی رحمی و شقاوت متراکم ، جان و حق هیچ موجود زنده ای در امان نیست ... جامعه به چنان آستانه ای از خشم رسیده که گویی آدم ها صرفآ به دنبال زمینه ای برای بیرون ریختن و خالی کردن خشم خود می گردند ... نگاه کنید به آمار بالای درگیری های فیزیکی و ضرب و جرح ... در چنین شرایطی اصلأ مهم نیست که ما بخواهیم در آرامش زندگی کنیم چون امکانش وجود ندارد ... اگر تو به دیگران حمله نکنی ، این دیگران اند که به تو حمله می کنند ... مورد خشم و نفرت دیگران قرار گرفتن ( بی دلیل ، بی دلیل ، بی دلیل ) از جمله مسائلی است که هر کدام از ما ناخواسته با آن کنار آمده ایم ...
برگردیم به داستان حیوانات و آن چه به روز این موجودات می آورند ... امروز ، روز جهانی حیات وحش است که برای ما چیزی جز اسم نیست ... ذره ای برای ما اهمیت ندارد اگر همه ی حیوانات در این کشور از بین بروند ... چه اهمیتی دارد اگر یک بی همه چیز برای ارضای خشم خود سگی یا روباهی را دار بزند یا با طناب روی زمین بکشد تا جایی که لاشه ی حیوان روی آسفاست ساییده شود و از هم بپاشد ... این جا جان انسان بی ارزش ترین چیزهاست چه برسد به حیوانات ... ما اشتباهی زنده ایم ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۳ساعت 10:21  توسط حميد رضا منایی  | 

 

می گویند وقتی ناصرالدین شاه به حاج ملا هادی سبزواری پیش نهاد کرد که عکاس باشی عکسش را بگیرد ، گفت چنین چیزی ( امکان عکاسی ) محال است ... دلیل حاجی ، دلیلی عقلی و منطقی بود بر این مبنا که وجود عرض ( تصویر بر روی کاغذ ) بدون جوهر ( کسی که عکسش گرفته می شود ) محال است آن چنان که وجود سایه بدون وجود صاحب سایه  محال است ... در نهایت به اصرار عکس حاجی را گرفتند و امکان وقوع چنین چیزی را نشانش دادند ...

اما حاجی با تمام هوش و ذکاوتش متوجه این مسأله نشد که انتقال اعراض محال نیست ، آن چه محال است انتقال احوال است ... یک عکس هر چند دقیق و با کیفیت گرفته شود ، با این حال توانایی محدودی در ارائه ی لایه های زیرین موضوع دارد ... بارها برای من پیش آمده در برابر سوژه ای قرار گرفته ام که در زیبایی به حد کمال بوده است ، آن چنان که فراتر از آن را نمی شد تصور کرد ... طوری که غالبأ در این هنگامه ها همیشه یک سئوال محتوم از ذهنم می گذرد ؛ آیا به جز این زیبایی کامل چیزی دیگری برای ادامه ی زندگی احتیاج هست !؟  آیا نمی شود باقی عمر را در برابر این زیبایی نشست بی آن که به چیز دیگری احتیاج باشد !؟ از آن جا که ذات زیبایی بروز در لحظه است و بعد به فروپاشی و فساد می انجامد ، عکس گرفتن تنها راه امتداد  و ادامه دادن آن امر زیباست ... ولی هر بار که باز می گردم و به آن عکس ها نگاه می کنم آن حالی را که در لحظه ی وقوع داشتم ، پیدا نمی کنم ... این مسأله البته برای چهره های انسانی با درونیات و پوشیدگی های ضمایر به شکل جدی تری اتفاق می افتد ... برای همین مدت هاست که عکس ها برای من چیزی نیستند جز اشاراتی محو به احوال گم شده ...

روایت دیگری از عکس ها را این جا می توانید بخوانید ...

 


برچسب‌ها: عکس
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۱ساعت 23:8  توسط حميد رضا منایی  | 

 

لب بر لب

پنجه در پنجه

چنانت به درون خواهم کشید

که من

      تو را

          آبستن شود

مرا ،

رسوای این شهر کن ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۰ساعت 10:50  توسط حميد رضا منایی  | 

 

برعکس آن چیزی که غالب مردم فکر می کنند نبوغ هم راستا با تعقل نیست بلکه نبوغ همزاد و هم خانه ی دیوانگی است ... واژه دیوانه خود به معنای دیو زده است ، به معنای آن که دیو در او لانه کرده است ... معادل عربی این واژه ، یعنی مجنون هم عینأ به همین معنای جن زده است ... خود واژه ی جن در عربی به معنای پوشیدگی ، پوشیده و غیب و غیبی است ... از این  معانی می توان به این نتیجه رسید که دیوانه یا مجنون اویی است که نظر به ساحات و پوشیدگی هایی دارد که از چشم و نگاه دیگران به دور است ... اما آن چه این دیوانگی را به سمت نبوغ متمایل می کند و یا احیانأ از آن جدا ، شیوه ی بیان و شکل گفتار از آن معنایی است که در مخیله ی فرد دیوانه در جریان است ... وقتی ما متوجه بیان یک فرد از معنایی پوشیده می شویم در عرصه ی نبوغ قرار داریم و اگر متوجه آن معنای مورد نظر نشویم دیوانه اش می خوانیم ...
از طرف دیگر عقل به معنای راسیونالیستی اش تمامیت خواه است و حاضر نیست عرصه ی گسترده ی عرض اندامش و تأثیر گذاری اش را با هیچ یک از قوای شناختی دیگر تقسیم کند ... علت این که در جوامع بشری دیوانگان در محیطی جدا نگهداری می شوند همین است ... عقل و شیوه ی شناخت منطقی اش که بر پایه ی علت و معلول بنا شده ، جایی برای نیروهایی که جزمیتش را برنتابند نمی گذارد ، زیرا پذیرش هر کدام از این شیوه های شناخت به معنای نفی تعقل و جزمیت نهفته در آن است که بنای عقلانیت را در هم خواهم کوبید ... برای همین دیوانگی و نبوغ در جوامع انسانی همواره در حاشیه است و جهانی که بر پایه ی عقلانیت طراحی شده اجازه ی ظهوراتی این چنینی را در متن  نمی دهد ... از این رو دیوانگان و نوابغ همواره در حاشیه می مانند و چه بسا این حاشیه از خون ایشان گلگون می شود و در سکوت و انزوا و داغ دیوانگی خورده ، جان می دهند ... این اتفاق در کشورهای پیشرفته البته کم تر پیش می آید چرا که در گذر قرون و پیدا شدن تجربه های مختلف ، شیوه های طراحی شده تا جامعه از این استعداد ها حداکثر استفاده را ببرد ... اما در جایی مثل کشور ما که سنت دیرینه ای در نخبه کشی داریم ، در بر پایه ی همان سنت می چرخد *...
این دو سه روزه را با خیام بودم ، برای پایان بندی این مطلب از این رباعی چیزی بهتر سراغ ندارم ؛
از آمدن و رفتن ما سودی کو
از بافته ی وجود ما پودی کو
در چنبر چرخ جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو

* جالب این جاست که نخبه کشی در ایران نه بر پایه ی راسیون که برای حفاظت از سنت اتفاق می افتد ...

پانوشت : آن چه از معنای دیوانگی و جنون آورده ام نقلی قریب به یقین است اما یقینی نیست و برپایه ی حضور ذهنی با امکان وقوع خطا نوشته شده است ... کسی به عنوان ریفرنس استفاده نکند ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۱۰ساعت 2:47  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هزار سال پیش خیام یک " ای کاش " گفت که طنین صداش همین حالا دارد در گوش من زنگ می زند ... انگار این " ای کاش " عصاره ی دریغ ها و افسوس های همه ی تاریخ است ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۹ساعت 1:41  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 

منتظر کسی نیستم
منتظر هیچ اتفاقی
دیگر بهار و عید
وسوسه ای با خود ندارند
پرم از نسیم های سرگردان
از بادهای دوره گرد
و آواز پرندگانی که کنج کاوانه
به خلوتم سرک می کشند
آرامم،
مثل خانه ای متروک
با حوضی ترک خورده و بی آب میان حیاط
مثل هیروشیما
بعد از انفجار بمب اتم
در احتضار رویاها ...

 93/12/6

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۷ساعت 1:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خطای فاحشی که به واسطه ی علم زدگی در هستی شناسی جهان مدرن رخ داد این بود که ارزش صرفأ متعلق به امر شناختنی بود و هر چیزی که امکان راز زدایی از آن نبود ،  از دایره ی این ارزش گذاری علمی بیرون می ماند و به مثابه ضد ارزش تلقی می شد ... اولین پیامد این اتفاق کنار زدن تخیل بود که یکی از اصلی ترین شیوه های شناخت بخش تاریک و راز آلود هستی تا پیش از آن بود ... از طرف دیگر انسان به دلیل داشتم محدودیت های ذهنی و زبانی قادر نیست بدون تخیل از وجود خود فراتر رود و به صرف تکیه بر حواس پنج گانه به شناخت کامل دست پیدا کند ... با این شیوه ی شناخت انگار انسان به شناخت بخش کوچکی از هستی که در تیر رس علم است رضایت داد و کلیت آن را نادیده گرفت و فراموش کرد ... در صورتی که هر شیوه ی شناخت برای کامل بودن می باید سهمی برای آن چه از نگاه دور می ماند و مغفول ، قائل شود ...

در مورد این مسأله و پیامدهای ان و شرایط شکل گیری اش زیاد می توان گفت و حرف را باز کرد اما به جای همه ی آن ترجیح می دهم دو مطلب از مایستر اکهارت به عنوان پایان بندی بیاورم که آن بُعد راز ورانه و فراموش شده ی شناخت را به تأکید یادآوری می کند ؛

اگر کسی با ناسزای خودش کفرگویی کند، خدا را با این گناهش ستوده است. هر چه او بیشتر دشنام دهد و گناهان عظیم‌تری را مرتکب شود، پرتوان‌تر خدا را ستایش کرده است. حتا آن کسی که کفر می‌گوید، حمد خدا را می‌گوید...

سکوت شبیه ترین چیزها به خداست ...

 


برچسب‌ها: اندیشه, از دیگران
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۶ساعت 10:14  توسط حميد رضا منایی  | 

 

باغبان زبر دستی است روزگار
چنان غم سال کهنه را
به روز نو پیوند می زند
که درختی پهناور می شود
و ما به سان مسافرانی خسته از راه
در سایه سارش می نشینیم
با تباهی عصرانه می خوریم
و درباره ی عصر عسرت آدمی و تنهایی،
                                 حرف می زنیم ...

 

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۲ساعت 21:35  توسط حميد رضا منایی  | 

 

چیزی که همسر یک نویسنده هرگز درک نمی کند این است که وقتی همسرش از پنجره به بیرون خیره شده است دارد کار می کند.

بورتون راسکوئه


برچسب‌ها: عکس
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۲/۰۱ساعت 18:34  توسط حميد رضا منایی  | 

 

ادوارد مونک درباره تابلو جیغ می‌گوید:

«یک روز عصر قدم‌زنان در راهی می‌رفتم؛ در یک سوی مسیرم شهر قرار داشت و در زیر پایم آبدره. خسته بودم و بیمار. ایستادم و به آن سوی آبدره نگاه کردم؛ خورشید غروب می‌کرد. ابرها به رنگ سرخ، همچون خون، درآمده بودند. احساس کردم جیغی از دل این طبیعت گذشت؛ به نظرم آمد از این جیغ آبستن شده‌ام. این تصویر را کشیدم. ابرها را به رنگ خون واقعی کشیدم. رنگ‌ها جیغ می‌کشیدند. این بود که جیغ از سه‌گانهٔ کتیبه پدید آمد.»

منبع : ویکی پدیا

جیغ/ادوارد مونش/1893

 


برچسب‌ها: نقاشی
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۹ساعت 20:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

من فیلم تاکسی ، ساخته ی جعفر پناهی را ندیده ام پس از کم و کیف آن قاعدتأ بی خبرم ... اما با توجه به پاره ای شرایط بعید می دانم که این اثر شایسته ی عنوان برترین فیلم جشنواره ی برلین باشد ... در واقع حتی اگر فرض کنیم جعفر پناهی فیلم خوبی ساخته اما به یقین فیلم هایی خوش ساخت تر از آن در جشنواره بوده است که مستحق دریافت خرس طلایی باشد ... بی راه نیست اگر بگوییم این جایزه بیش تر وجه فعالیت های مدنی جعفرپناهی را در نظر گرفته تا توانایی های فیلم تاکسی را ... اگر این تحلیل را قبول کنیم با پارادوکسی روبه روایم که صورت مساله اش این است ؛ از یک طرف اخلاق است و توجه به احقاق حق اقلیت هایی مثل جعفر پناهی که در معرض حذف سیستماتیک هنر و خلاقیت شان قرار دارند و چه بسا اگر حمایت هایی این چنینی نباشد آسیب های حذف هنر شان به دیگر عرصه های زندگی شان تعمیم پیدا می کند و در نهایت جز مرگ امکانی در پیش رو ندارند ... از طرف دیگر هنر و خلاقیت ناب است که یک جشنواره را به عنوان سکوی پرتاب و شناخته شدن و دیده شدن انتخاب می کند و انتظار دارد به این واسطه بر فرهنگ عمومی تأثیر گذار شود و راه بروز استعدادش با توسل به چنین جوایزی در آینده هموار تر باشد ... پس یک طرف این پارادوکس اخلاق است و حمایت از اقلیت های تحت فشار و سمت دیگر تخصص و خلاقیت در اثر ...

من به سختی می توانم بین این ها یکی را انتخاب کنم ... در واقع دلم با اخلاق و مداراست و حمایت از آدم های این چنینی و عقلم با تخصص و نبوغ هنری ... اما این را می دانم که ما ملاک عینی و خط کش معیاری برای جایزه ی اخلاقی و حمایتی نداریم و دور از ذهن نخواهد بود اگر این جایزه ها به سلایق و گرایشات غیر اخلاقی آلوده شوند( که در آن صورت اصل جایزه حتی اگر به اثری ارزشمند تعلق پیدا کند زیر سئوال و بازخواست است )  ... از طرف دیگر تخصص عین تعهد است ( و نه برعکس ) ... کسی که کاری را خوب می داند و انجام می دهد ، دلش برای آن کار می سوزد چون زیر و بم هایش را می شناسد و می فهمد ... در این موارد اگر به طرف اخلاقی ماجرا جایزه داده شود به معنای قربانی کردن تخصص است ... در صورتی که اگر تخصص جایزه بگیرد ملاک روشنی در اختیار روندگان آن راه و حرفه قرار می گیرد و ملاک روشنی در اختیارشان می گذارد که نتایجش بسیار طولانی تر از اهدای جایزه های حمایتی و اخلاقی است ...

برای من جعفر پناهی آدم بزرگی است و هنرمندی ارزشمند ... در واقع آدمی که بتواند با هیچ( مطلقأ با هیچ )  یک ساعت و نیم فیلم بسازد و مخاطب را تا انتها با خود همراه کند ، به یقین هنرمندی خلاق است که نمونه اش سخت پیدا می شود ... مهم هم نیست که جایزه می گیرد یا نه ، ارزش های بسیار بزرگ همیشه ورای جایزه ها زندگی می کنند ... 

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۶ساعت 10:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تو می روی و دیگری می آید
دیگری می رود و آن دگر از راه می رسد
آن چه دست نخورده می ماند
بغض فرو نشکسته است
و تنهایی مرد نفس بریده
که در انتهای مسیر
به زانو نشسته
و به روشنی های دور دست
خیره نگاه می کند ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۵ساعت 3:13  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سال ها پیش نشریه ی صبح ویژه نامه ( بخوانید فحش نامه ) ای بیرون داد درباره ی دکتر سروش ... در آخرین صفحه ی این تقدنامه برای این که رذالت دکتر سروش را نشان بدهند نقل قولی از او آورده بودند ، نزدیک به این مضمون که ؛ برای من هیچ چیز از دیدن باریدن باران و دیدن عشق بازی دو انسان شگفت انگیز تر نیست ( نقل به مضمون ) ... نمی دانم که دکتر سروش آیا این حرف را گفته یا نویسنده ی آن مطلب خواب نما شده بود ... اما در صورتی که این حرف را زده باشد نشان از عمق لطافت روحی او دارد ...


برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۳ساعت 12:12  توسط حميد رضا منایی  | 

 

پشت این نظمی که ما در طبیعت و هستی می بینیم هرج و مرجی عمیق نهفته است ... بگذارید این جمله را این طور اصلاح کنم که بیش تر از این نظمی که ما می بینیم می توان به هرج و مرج عالم اشاره کرد یا دست کم هرج و مرج هم به اندازه ی نظم و به موازاتش در عالم نقش دارد ... اما ذهن ما به دو دلیل گرایش به برجسته کردن این نظم و حرکت پیرامون آن دارد ؛ مورد اول شناخت است ... ذهن در صورتی موفق به شناخت امور می شود که بتواند نظم و الگویی منظم را مجسم کند ... مورد دوم که موردی معرفت شناسانه و وجود شناختی است ناشی از ترس عمیق انسان است از ناشناختگی و هرج و مرج ... هیچ گاه نمی توان ناشناختگی را فراچنگ آورد و در نسبت با آن وضعیت خود را تثبیت یا تعریف کرد ... این هرج و مرج و پیش بینی ناپذیری معنای بی نهایت را در خود دارد ، یعنی آن چه ما قادر به درکش نیستیم و حد و مرزش را نمی شناسیم ... برای همین ذهن انسان میل سیری ناپذیر به نظم و شمارش دارد ... نظمی که بیش تر از آن که در هستی وجود داشته باشد ، به مثابه مهری است که ذهن ما بر داده های حسی می زند تا بتواند شرایط حضور و ماندگاری انسان و سلامت روانی اش را تضمین کند ... هیوم می گفت رابطه ی علی و معلولی محصول ذهن ماست ... یعنی این طور نیست که در عالم عینی و خارجی همیشه از علت A معلول B صادر شود ... ممکن است بشود یا نشود ... اما ما  برای شناخت توافق کرده ایم که این رابطه را از ذهن  به عین منتقل کنیم و بر مبنای آن زندگی کنیم و جهان را بشناسیم ... پس می توان گفت این نظم و رابطه ی علی و معلولی چیزی جز یک توافق ذهنی نیست که ما بر مبنای آن حکم می کنیم و بر مبنای توافق مان احکام مان درست از آب در می آید ... پروتاگوراس می گفت انسان ملاک همه چیز است ، ملاک همه ی چیزهایی که هست و ملاک همه ی چیزهایی که نیست ... معنای مورد نظر پروتاگوراس بار معرفتی شگفت انگیزی در خود دارد ... محور قرار دادن فهم و ذهن انسان و یا شناخت امکانات دیگری در خود نهفته دارد که الگوی نظم تنها یکی از بی شمار امکانات آن است ... در نقطه ی مقابل و بسیار نزدیک به فهم ما الگوی بی نظمی و هرج و مرج قرار دارد یا الگوی جهان هولوگرافیک یا ... آن چه که برای من مسلم است نظم فقط بخشی کوچک از شیوه های شناخت و هستی است که ما برای فرار و برخورد نکردن با هرج و مرج به آن پناه می بریم ، برای این که خود را در برابر بی نهایت هرج و مرج و بی نظمی به سختی تنها و ضعیف حس می کنیم ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۰ساعت 22:25  توسط حميد رضا منایی  | 

 

داشتم کتاب دلواپسی را تورق می کردم که دیدم در آخین صفحه اش چنین نوشته ام :

وقتی صفحات آغازین کتاب را خواندم از خریدنش پشیمان شدم ولی حالا می دانم اگر این کتاب را نمی خواندم چیزی در زندگی ام کم بود ...

فرنادو پسوآ در کتاب دلواپسی ، خود و روزمرگی هایش را جراحی می کند و عمیق ترین و پیچیده ترین مفاهیم را از دل تکرار روزها بیرون می کشد ... پشتوانه ی این انکشاف هم چیزی نیست جز دردی وجودی و اصیل ... کتاب دلواپسی بی شک یکی از شاهکارهای قرن بیستم است ...

از متن : ما هرگز به کسی عشق نمی ورزیم . فقط به تصویری که از کسی داریم عشق می ورزیم . ما به - سرانجام شخصی خود - نظر شخصی خود عشق می ورزیم ...

و ایضأ: هر کس هستی خود را یکنواخت اداره کند عاقل است . چه در آن صورت هر حادثه ی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار می شود . شکارچی شیر بعد از سومین شکار دیگر ماجرایی مشاهده نمی کند ...

 


برچسب‌ها: عکس, از دیگران
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۲۰ساعت 12:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

ای ظرف چرک های شیطان

شما هم قد خدا عمر دارید

وقتی من نبودم شما بودید

و وقت نبودنم

باز هم شما هستید

شما سرنوشت جاودان بشرید

آه ای ظرف های یک بار مصرف عزیز

شما منجیان موعودید ؛

بخشنده و با گذشت

باشد که در طالع من

شما سروری کنید ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۹ساعت 12:31  توسط حميد رضا منایی  | 

 

راز آمیز دانستن هستی در عهد باستان نتایج متفاوتی به دنبال داشت نسبت به جهانی که حالا ما در آن زندگی می کنیم و عمده ترین ویژگی اش راز زدایی است ... از اخلاق گرفته تا سیاست و اقتصاد و هنر ، از انتخاب این دو نگاه است که جهت می گیرد ... برای مثال در گذشته که جهان رازی فروبسته و در خود بود و بشر توانایی گشودن تارک خانه هایش را نداشت ، قربانی کردن عاملی بود برای ارتباط با این راز و نیایش و ستایش این ناشناختگی ... از این شیوه ی برخورد با هستی که مبتنی بر راز بود نمی توان توقع دموکراسی یا چند صدایی ( پلی فونی ) در هنر داشت ... اما با شروع رنسانس و آغاز دوره ی مدرن ، قضیه برعکس این می شود ؛ راز زدایی محور و ملاک علوم تجربی قرار می گیرد ... متافیزیک که عمده ترین چالش پیش روی تفکر و فلسفه بود ، چون نتایج قطعی به دنبال نداشت و توانی برای راز زدایی از گزاره هایش نبود ، به مرور کنار گذارده می شود ... از نتایج این تغییر نگاه در شناخت هستی ، تغییر شیوه های حکومت از پادشاهی به مردم سالاری در سیاست اسست و ظهور هنر مدرن و تغییر بیان و ماهیتش ...

نکته ی قابل اشاره این است که وقتی هر کدام از این نگاه ها غلبه پیدا می کند و صدای زمانه می شود ، رفتن به دیگر سو و دنیا را از آن نگاه دیدن کار راحتی نیست ... در دوره ی باستان  به سختی می شد هستی  را با نگاه مدرن ( راز زدا ) دید و فرهنگ و بسترهای اجتماعی و معرفتی چنین اجازه ای نمی داد ... در زمانه ی ما نیز این اتفاق به شکل معکوس در حال رخ دادن است ... یعنی ما به سختی می توانیم نگاهی راز ورانه به هستی داشته باشیم ... ذهن های ما ( حتی ما مردم کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته ) بیش از آن درگیر علم و راز زدایی از عالم است که لحظه ای بتواند مکث کند و هستی را از زاویه ی مخالف و راز گونه بنگرد ... نمی خوام بگویم که ما می باید برگردیم به آن احوال اسرار آمیز دوره ی باستان و دنیا را به آن شیوه درک کنیم که چنین ادعایی بیهوده و باطل است ... اما می دانم که مدرنیسم حتی به این شکل نیم بندش که ما تجربه کرده ایم ، ذهن و نگاه ما را فاسد کرده است ... هستی برای ما شده لایه ای سطحی و پیش رو ، آن چنان که دست دراز می کنیم و هر چه را می خواهیم به دست می آوریم ... این حیرت انگیز است که ما از یک ساعت دیگر خود خبر نداریم اما در بعد معرفتی اجازه ی ظهور این نادانستگی و راز آلودی ماجرا را نمی یابیم ...

مخلص کلام این که با وجود پس زمینه های ذهنی ما که ناخودآگاه  ، برگرفته از صدای زمانه و راز زدایی از عالم و آدم است ، باید کوشید که رازها در زندگی ما جاری باشند ... زندگی ، مرگ و  تو سه عامل تعیین کننده در این میانه اند که همیشه می باید حالت اسرار آمیز خود را حفظ کنند ... یکی از بی نظرترین تجربه های انسانی قرار گرفتن در موقعیت های ناشناخته است ... این شکل از احساسات ناشناخته به زندگی بعد و عمق می دهد و ما را از کسالت گذشت روزها درمی آورد ... زندگی بی راز و نبودن در حضور راز کثافت غیر قابل انکاری است ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۸ساعت 10:16  توسط حميد رضا منایی  | 

 

باید بنوشمت

ای صبوحی این درد سر خمار ،

کجایی !؟

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۷ساعت 21:30  توسط حميد رضا منایی  | 

 

دشت دشت اندوه
و خستگی هایی لبریز
چونان بادبادکی سودایی
که ریسمان برید و با طوفان رفت
و اینک،

از میان شاخه های نارونی کهنسال
پرواز پرندگاه را نگاه می کند...

دیگر نام تو را به یاد نمی آورم
آن چنان که نام خود را
این فراموشی ،
تعبیر کدام کابوس پریشان بود
که من دیگر خواب چشمان تو را نمی بینم ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۶ساعت 13:20  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مرگ آگاهی

ما خط کش یا ملاکی نداریم که به واسطه ی آن بتوان ابتذال را تشخیص داد یا اندازه گرفت ... بی راه نیست اگر گفته شود نشان دادن ابتذال طرفین دعوا جزء قضایای ابطال ناپذیر است و به دلیل عدم وجود شواهد عینی یا ذهنی محقق ، اثبات ابتذال طرف روبه رو ناممکن است ... برای نمونه در میانه ی سخنرانی دکتر اباذری دختری با او وارد جدل می شود و به شکلی دیگر ادعای ابتذال دکتر اباذری درباره ی پاشایی را به خودش برمی گرداند ... بعد از آن هم نقدهای زیادی از همین زاویه به این موضوع شد که جهت گیری قالب آن ها برگرداندن ادعای ابتذال به موضع گیری دکتر اباذری بود ...

این درست است که نمی توان از لحاظ نظری و عملی درباره ی ابتذال کسی یا چیزی ( یا حتی خودمان ) استدلال کرد و دلیل آورد اما در این هم شکی نیست که ما ناخودآگاه یا غریزی یا به واسطه ی ملاک ها و مکاشفات شخصی می توانیم ابتذال را تشخیص دهیم ... دیگران را نمی دانم ، اما برای من ملاک و معیار ابتذال با غیر ابتذال ، حضور و وجود مرگ است ... این میزان و حضور مرگ است که تعیین می کند که هر چیز چه بهره ای از ابتذال دارد ... هر چه میزان مرگ در امری بیش تر باشد ( هر چه می خواهد باشد ، این جا نگاه فاعل شناسا ملاک است نه مفعول شناسایی ) و به سوی مرگ دلالت واضح تری کند از ابتذال دورتر است و در مقابل هر چه حضور و یاد مرگ در آن امر کم تر باشد ( تا جایی که به غفلت از مرگ برسد ) میزان ابتذال در آن بیش تر است ... اما این حرف بدان معنا نیست که زندگی ارزش ندارد و از ما کاری جز مرگ خواهی برنمی آید ... یا بر آن باشیم که زندگی را یک سره فراموش کنیم و  از پیش باخته ، خود را به دامان مرگ دراندازیم ( راجع به این مساله و پارادایم خودکشی می توان بحثی جدا باز کرد ) ... برعکس و  به شیوه ی برهان خلف این توجه و نگاه معطوف به مرگ ، ما را از ترس های مان می رهاند تا آن گونه که می خواهیم زندگی کنیم ... دست ما را برای عمل باز می کند و ما را در انتخاب عناصر پیش برنده ی زندگی دقیق و سخت گیر می کند ...

 

پانوشت : واژه ای را که در مقابل ابتذال قار می گیرد پیدا نکردم ... چند واژه از ذهنم گذشت اما همه ی معانی مورد نظر را پوشش نمی داد.. یک دلیلش پیچیدگی خود معنای ابتذال است که در وجوه مختلف می شود معنایش کرد ... برای همین واژه ی مقابل ابتذال را غیر ابتذال آوردم ...

 

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۴ساعت 22:24  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بازی بی نهایت پیش نویس ها

خام اندیشانه است اگر تصور کنیم نویسنده ی یک رمان ( یا حتی داستان بلند ) از ابتدا شروع به نوشتن می کند و خط به خط جلو می رود ... کتابی که ما به عنوان محصول نهایی در دست داریم نتیجه ی کارها و مراحل مختلف تولید است که این مراحل لزومأ بر طبق تقدم و تأخر زمانی فصل ها و حوادث کتاب شکل نگرفته است ...

در داستان دو حرکت طولی و عرضی وجود دارد ... حرکت طولی خط و جهت حرکت کلی داستان است که نویسنده در ذهن دارد ... می داند که داستانش از نقطه ی آ شروع می شود و به نقطه ی ب می رسد و در نقطه ی ج تمام می شود ... معمولا شخصیت راوی ( در روایت اول شخص مفرد ، من) اولین پایه  و زیربنای رمان است که شخصیت های دیگر در نسبت با او و بنا بر ضرورت داستان و اتفاقات ظهور می کنند ... از همین جا حرکت عرضی داستان آغاز می شود ، حرکتی که نه برای پیش برد خط داستان ، بلکه برای جا انداختن و گسترش فضاها و شخصیت ها در داستان ضرورت دارد ... بازی بی نهایت پیش نویس ها نیز برای همین حرکت عرضی داستان است که ضرورت پیدا می کند ... می توانم این طور بگویم که پیش نویس ها مجموعه ای هستند از همه ی آن چه در داستان اتفاق می افتند ، چیزهایی مثل ؛ دیالوگ ها ، مونولوگ ها ، تصاویر و هر چیز دیگر که در میانه ی داستان می باید استفاده شود ... این پیش نویس ها به مثابه آجر و سیمانی هستند که بر اسکلت فلزی یک ساختمان ( حرکت طولی ) می نشینند و فضاها را پر می کنند و اتاق ها و راه پله ها و غیره را تفکیک می کنند و می سازند ...

برای شروع داستان ما به تعداد زیادی از این پیش نویس ها احتیاج داریم ... برای مثال ؛ پیش نویس 1/ هما/ شب ادراری گرفته بود.صبح که از خواب پا می شد تمام لحاف و تشک از شاش خیس بود/ با هم می رفتیم خانه ی عمو ، تو زیر زمین . چوب های جارو را می کند و می داد دست من و خودش می خوابید تا در کونش با چوب های باریک و تیز آمپول بزنم /

این نمونه از یک پیش نویس است که در ادامه اش بی آن که نوشته شده باشد فضای داستانی تولید می شود و در ادامه می توان چیزهای زیادی به آن اضافه کرد ... نکته ؛ حتی می توان پیش نویس های بی نام داشت از اتفاقات و حرف ها و چیزهای دیگر و به مناسبت رفتار شخصیت ها از این ها استفاده کرد ...

تا یادم نرفته بگویم این پیش نویس ها جدای از فیش های شخصیت ها هستند ... فیش یا برگه ی شخصیت صرفأ به مشخصات یک آدم می پردازد از قبیل نام ، قد و بالا و وزن و دیگر ویژگی های بسیار شخصی  ...

پس تا این جا آن چه ما برای شروع یک داستان داریم سه عامل است ؛ 1) راوی اول شخص 2) پیش نویس ها 3) برگه ی شخصیت ها ( چیزی مثل شماسنامه ولی کامل تر )

اما هنوز وقت نوشتن نیست ... آن چه ما به عنوان پیش نویس داریم به عنوان مواد خام اولیه اند که هنوز آماده ی کار نشده اند ... مثلا شبیه گچ و سیمانی که هنوز تبدیل به ملاط نشده اند ... برای آماده سازی این ها و عمل آوردن شان بازی بی نهایت پیش نویس ها ادامه دارد... ما در اولین پیش نویس فقط از یک نطفه ی داستانی حرف می زنیم که فراموش مان نشود ... عمده ی کار این است که مدام برگردیم به آن پیش نویس اولیه و طرح های بالقوی اش را گسترش دهیم ... هر چه این کار بیش تر انجام شود ( که البته کار کشنده و هولناکی است ) رسیدن به نتیجه ی دلخواه راحت تر است ... می گذرم از گفتن فایده های بی شمار این تکنیک اما از یک نکته گریزی نیست که این روش همان است که خون در رگ داستان و کلمات می دواند و کار را زنده و تأثیر گذار می کند ...

بازی پیش نویس ها زمانی پایان می گیرد که خود نویسنده می فهمد ملاط ساختمانش ورز آمده و شخصیت ها و اتفاقات شکل گرفته اند ... این جاست که نوشتن داستان آغاز می شود و روشن است آن وقت و انرژی زیادی که نویسنده در بازی پیش نویس ها گذاشت و کار سخت و دشوار جلو رفت ، جبران می شود به قاعده ی دراز کردن دست و چیدن میوه های رسیده ...

پانوشت : روشن است که شیوه های مختلفی برای کار نوشتن وجود دارد ... آن چه من این جا نوشتم شیوه و تکنیک خودم است و فقط برای بعضی از انسان ها جواب می دهد... 

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۱۰ساعت 22:3  توسط حميد رضا منایی  | 

 

دو سکانس

1- چند روز پیش این جا ، کنار پنجره و روبه روی مانیتور نشسته بودم ... داشتم کار می کردم که برق رفت ... نمی دانم چه قدر گذشت که به کوچه نگاه می کردم ، دیدم یک پژو جلوی خانه ایستاد ... سه جوان درونش نشسته  بودند ... با چند لحظه مکث آن که عقب نشسته بود از ماشین پیاده شد و آمد سمت پنجره ... به خاطر انعکاس نور توی شیشه نمی توانست مرا ببیند که کمی بیش تر از 30 سانت با هم فاصله داشتیم  ... شروع کرد از نرده های حفاظ پنجره بالا رفتن ... حیرت زده ماندم که دارد چه می کند ... با خودم می گفتم اگر دزد است و می خواهد به طبقات بالا برسد راه های بهتری وجود دارد ! با همین فکر بلند شدم و پنجره را باز کردم ... جوانک یک لحظه مرا دید و خیره شد و بعد چنگ زد و چراغ آویز سقفی را کند و پایین پرید و دوید توی ماشین ... سه تایی برگشته بودند و مرا نگاه می کردند ... من هم داد زدم : بیار بذار سر جاش ! آن که جلو نشسته بود و شیشه اش تا نیمه پایین بود داد زد : برو بابا ! و گاز دادند و رفتند ... شماره ی ماشین را برداشته بودم ... زنگ زدم و به کلانتری اطلاع دادم ... مأمور پشت خط خیلی باحال بود ؛ انگار یکی داشت برایش فیلم تعریف می کرد ... هی می گفت : عجب ! دیگه چی شد !

آخرش هم هیچ اتفاقی نیفتاد ، من و آقایان دزد و مأمور کلانتری ، همگی وظایف مان را به درستی انجام دادیم و رفتیم به امان خدا ...

2- امروز تو مغازه ی کامپیوتری که از آن دوستی است ، مأمور گاز از راه رسید ... البته روشن است که منظور مأمور شرکت گاز است نه آن یکی گاز ... به هر حال ، سر حرف باز شد ... این طفلک فوق لیسانس مهندسی مواد داشت و از زور بیکاری کنتر خوان شرکت گاز شده بود ... روزی 22 هزار تومن حقوق می گرفت که 15 هزار تومنش را کرایه ی ماشین می داد ... برایش می ماند چیزی در حدود ماهی 210 هزار تومن ... وقتی کارش تمام شد و رفت دوستم درآمد : دیدی اشک توی چشم هاش جمع شده بود !؟ دیده بودم اماحتی یک کلمه برای گفتن نداشتم ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۹ساعت 18:38  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جاده / جان هیلکات

بر اساس رمانی از کورمک مکارتی

فیلم جاده بر اساس رمانی جایزه گرفته از کورمک کارتی است. ویگو مورتنسن که در سال ۲۰۰۷ برای فیلم وعده‌های شرقی نامزد جایزه اسکار بوده، در این فیلم نقش مردی بدون نام را بازی می کند.

داستان فیلم بسیار تاریک است و آینده بشریت را به چالش می کشد. در آینده بر اثر فاجعه‌ای کره زمین با وضعی وخیم روبه است. گیاهان مرده‌اند و خوردنی ها رو به پایان. پدری به همراه پسرش می خواهد خود را نجات دهد و برای این کار دست به سفری در یک جاده می زند.

بر اثر این بی غذایی بسیاری از انسان ها هم نوع دوستی خود را از دست داده اند و همه برای زنده ماندن با هم می جنگند. این پدر و پسر در تلاش هستند تا خود را نجات دهند. در بین راه هر یک به شدت ناامید می شود و چندبار به فکر خودکشی می افتد اما هر بار دیگری به او امید می دهد که آن ها می توانند این جاده را طی کنند...

جاده اثر قابل توجه و غافلگیر کننده ای است . ژانر فیلم از تلفیق دو ژانر جاده ای و آخرالزمانی شکل می گیرد که من به هر دوی این ژانرها ارادت ویژه دارم . تمام مدتی که فیلم را می دیدم خشونت و تنهایی و وحشت شخصیت ها مرا یاد جامعه ای می انداخت که درش زندگی می کنم ... عجیب بود که داستان فیلم را در فضایی دگرگونه ، می شود به زندگی های خودمان کاملأ تطبیق داد ...

از این ها گذشته ، ساخت و فرم روایی اثر در ذهنم تأثیری گذاشت که پیش تر هم با آن درگیر بوده ام ؛ زندگی انسان با شتابی هولناک درگذر است و در این میان هیچ وقت زندگی نمی ایستد و برای آن چه بر سر انسان می آورد، توضیح نمی دهد ... این قاعده در تمام روابط انسانی و زندگی روزمره جریان دارد و وقتی نگاه می کنی و دنبال علل و ریشه های یک اتفاق می گردی ، چیزی پیدا نمی شود ، یا علت ها آن چنان به هم پیوسته اند و طولانی و خارج از کنترل ، که باز هم فهمیدن شان به مثابه نفهمیدن و درک ناشدگی است ...

از همین معنی می خواهم پل بزنم به ساختار داستان و رمان ؛ با کشف و فهم این نکته که بسیاری از چیزها در زندگی هیچ توضیحی ندارند ، دیگر داستان هایی که صرفأ بر پایه ی پیرنگ ( روابط علی و معلولی درون داستان ) بنا شده اند ، تنها امکان پیش رو برای فهم جهان از دریچه ی ادبیات داستانی نیستند ... الگوهای داستان هایی که بر پیرنگ تاکید دارند بیش تر خوش خیالی به نظر می آید تا فهم لایه های عمیق تر هستی ... حتی از این هم می توان فراتر رفت و در مفاهیم فیزیک کوانتوم دنبال سر نخ های این گریز از پیرنگ گشت ...

 


برچسب‌ها: درباره ی فیلم, درباره ی داستان
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۸ساعت 23:10  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بی معنی ست به کسی چیزی را بگوییم که نمی فهمد،حتی اگر اضافه کنیم که او نمی تواند آن را بفهمد .

لودویگ ویتکنشتاین

برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۸ساعت 9:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هر چند وقت یک بار جامعه ی ایران دو شقه می شود ؛ دسته ای موافق و دسته ای دیگر مخالف ... آخرین مواردی که چنین شکاف هایی دهن باز کرد قضیه ی مرگ مرتضی پاشایی بود و سخنرانی دکتر اباذری و بعدتر قضیه ی نادر فتوره چی و بهاره رهنما ... دامنه ی ظهور و فاصله ی زمانی این گسست های اجتماعی هر روز دارد کوتاه تر می شود و برخوردها رادیکال تر ... نمی خواهم وارد بحث بر سر این نکته شوم که چرا این شکاف ها پدید می آیند  یا این که بی راه نیست اگر انتظار داشته باشیم که بر شدت و حدت این برخوردها افزوده شود و هر روز اختلاف میان دو نفر باعث گروه بندی های اجتماعی جدید شود ... آن چه به اش فکر می کنم موضع تغییر ناپذیر و ازلی و ابدی طرفین درگیری است ... ما مادرزاد یا با چیزی موافقیم یا مخالف ... محال است در طول زندگی از یک نقطه ی ایجابی به یک نقطه  سلبی یا بر عکس ، تغییر موضع بدهیم ... در شکاف های تئوریک این چنینی من زیاد دقت می کنم ؛ تا به حال ندیده ام یک نفر از نقطه ی A به نقطه ی B تغییر نگرش بدهد ... همه سفت می ایستند که الا بالله مرغ یک پا دارد ! اگر کسی بخواهد غیر از این رفتار کند اولین کار نقد خود است که معمولا ما تا این اندازه شجاعت و انصاف در خود نداریم ...

نکته ی دیگر جزمیت نهفته در این برخوردهاست ... این که در یک جامعه دیالوگ و فهم متقابل جایی نداشته باشد سخت ترساننده است ... این مساله محدود به موارد اجتماعی نیست ، در گفتمان های کلان سیاسی کشور هم این اتفاق بین اصلاح طلبان و اصول گرایان نمی افتد ... این حد از التهاب در یک جامعه نشانه های آشکاری از تاریکی و انحطاط دارد ... شاید نتوان به دقت پیش بینی کرد که با این شرایط مقصد ما کجا خواهد بود ، اما در این شک ندارم که از این شرایط و برخوردهایی که هر روز تندتر می شوند ، دموکراسی و عدالت بیرون نخواهد آمد ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۵ساعت 22:39  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مستندی می دیدم در رابطه با عمر انسان و زمین و این که حضور ما بر این کره ی خاکی چه قدر دوام دارد ... گوینده ی مستند می گقت در خوشبینانه ترین حالت ما تا 500 هزار سال دیگر به سختی دوام خواهیم آورد و بعد نابودی زندگی بر زمین حتمی است ... تازه اگر در این میان مورد بارش شهاب سنگ ها قرار نگیریم یا یک دنباله دار درشت توی سرمان نخورد !

به این نکته فکر می کردم که اصلا چرا ما باید عمر زمین را با حضور و در نسبت خود بسنجیم !؟ روزگاری ما نبودیم و این کره بر جای خود بود و بعد از ما هم به حیات خود ادامه خواهد داد ... میان این همه سیاره و ستاره ، میان این همه کهکشان آیا فقط این حضور ماست که به این نقطه از کیهان برتری می دهد !؟ در نگاه علمی ما چیزی بیش تر از یک اتفاق نیستیم و محصول دوره ی تکامل ... در نگاه دینی هم امیدواری بیش از این به ما وجود ندارد ... در روایت آمده که کالبد انسان بعد از خلق مدت ها گوشه ای افتاده بود و فرشتگان به تماشا می رفتند ... روزی ابلیس هم رفت که ببیند این تحفه ی آفرینش را ... دست بر شکم آدم زد ، دید که میان تهی است و صدایی سوت مانند از درونش برمی خیزد ... بعد از دهان و او داخل شد و از مقعد بیرون آمد و دوباره از مقعد به درون رفت و از دهان به در آمد و گفت : چیزی نیستی ! برای خواسته ای از خواسته ها آفریده شده ای ! 

حرف همین است ؛ ما چیزی نیستیم و تا پیش از دوره ی مدرن به این چیزی نبودن آگاه بودیم ... اما بعد از ظهور دوره ی مدرن و غلبه ی عقل خود بنیاد و گسترش ابزار ، احساس کردیم که قدرت داریم و چیزی هستیم ... علم ما را به شدت وقیح کرد ... حالا ما گذشته و آینده ی خود را از یاد برده ایم ... یادمان رفته که نبودیم و بعد از این دوره ی کوتاه هم نخواهیم بود ...

تا 500 هزار سال دیگر نسل های زیادی بر زمین می آیند و می روند اما همه در یک نکته با هم مشترک ایم ؛ این که فرصت زیستن مان کوتاه خواهد بود و فرصت اندکی برای بودن داریم و ناگزیر روزی باید زمین را ترک کنیم ... حالا خوش به حال کسی که در این میان حجم بیش تری از زیبایی را درک می کند و راه های بیش تری می رود ... بقیه اش مزخرف محض است ... من با یک تکه نان سیر می شوم ، حرص اما نمی گذارد به همان قناعت کنم و در پی سفره ی رنگین عمر به بطالت می دهم ...

همیشه فکر می کنم روزی که نباشم چیزهایی هست که دلم برای شان تنگ خواهد شد ... چیزهایی مثل باران ... برف ... کوه ها ... درخت ها و گل ها ... نسیم ... کوچه های تنگ با دیواره های کاهگلی باران خورده بچه گی هام ... جاده ... بوی پیچ امین الدوله و چند چیز دیگر که گفته اند نگویید ... زمین جای زیبایی است و عمر ما کوتاه ... و عقل خود بنیاد و به تبعش علم ، برای حل  بی رحمی این قضیه هیچ کاری نمی تواند بکند ، جز این که ما را به خطا ببرند ، افسوس ...

 

 


برچسب‌ها: روز نوشت, عکس
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۴ساعت 23:34  توسط حميد رضا منایی  | 

 

کانت زمان و مکان را صورت های پیشین شناخت و ذهن می دانست ... به این معنا که ما هیچ شناختی پیدا نخواهیم کرد مگر این که این مقولات پیشین و موجود در ذهن مانند مهری بر پیشانی متعلق شناسایی بنشینند و در بستر زمان و مکان ذهنی قرار بگیرد ... من از همین نسبت می خواهم استفاده کنم و خطای در شناخت ( و در ادامه خطای در قضاوت ) را در کنار مقولات پیشین ذهنی کانت جا بدهم ... خیلی وقت ها خطاهای ما ناشی از ذهن ماست ، ذهنی که دچار فراموشی است و یا به سبب محدودیت های ذاتی اش توان در نظر گرفتن و سنجیدن تمام مقدمات را ندارد و از همین رو به خطای در حکم و قضاوت دچار می شود ... اما می شود برای طرح دامنه ی گسترده ی این خطا کاری بسیار جلوتر رفت ؛ بیان و گفتار که واضح ترین و شایع ترین شیوه ی ارتباط میان انسان هاست همواره در معرض سوء فهم های طرفین دیالوگ قرار دارد ... خالی از فایده نیست تکرار این مثال که معانی واژگانی به ظاهر در دسترس و شناخته شده مثل زندگی ، خوشبختی ، آرامش و ... بنا بر تاریخ ذهنی گوینده اش با دیگری متفاوت است و این طور نیست که اگر من این واژگان آشنا را به کار می برم لزومأ به معنای شناخته شدن و مطابق با الگوی ذهنی طرف مقابل گفت و گو باشد ...

این شکل از خطاکاری که منشأ آن ذهن ( زبان ) است به جهل مرکب معروف و مشهور است ... آن چنان این خطاکاری در تار و پود شیوه ی شناخت ما قرار دارد که محال است بتوانیم به امکانات دیگری درباره ی آن چه پیش روست برسیم ... گزاره ی مطلوب برای فهم این مطلب " نمی دانم که نمی دانم " است ... یا " آن کس که نداند که نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند "...

اما  پاره ای دیگر از خطاکاری ما ناشی از معوج بودن دریافت های ناشی از احساس 5 گانه است که البته این خطای در فهم  با تصحیح و رجوع دوباره به آن ادراک حسی قابل ترمیم است و این خطاکاری به گستردگی و خطرناکی شکل اول نیست ...

برای شناخت و درک هر پدیده ای  ، نمی دانم که نمی دانم ، نقطه ی آغازین نمی تواند باشد ، چرا که وقتی من از چیزی خبر ندارم پس نمی توانم قصد و نیتی برای آن داشته باشم ... برای شناختن به قول سقراط می باید که از جهل مرکب به سمت جهل بسیط میل کنیم با این گزاره که ؛ می دانم که نمی دانم ... فهم ناآگاهی و درک نادانستگی ما مهمترین وجه شکل گیری شناخت و معرفت است یا در عبارتی دقیق تر و گویا تر ؛ خود فهم این نادانی ، عمیق ترین معرفتی است که می تواند در ما ریشه کند ... این که من بدانم که نمی دانم و همیشه امکان دیگری هست که حالا من از وجود آن بی خبرم ، بزرگترین عواملی هستند که راهبر من به سمت آگاهی اند ...

با وجود این که فهم بشر در عرصات گوناگون رشد کرده  و شکل های متنوعی به خود گرفته اما هنوز جنگ های بزرگ و کشتارهای وحشیانه در دنیا هر روز اتفاق می افتد که نتیجه ی همین جهل مرکب است و یا سوء تفاهمی که ریشه هایش در زبان ماست و از انتقال ساده ترین مفاهیم به هم عاجزیم ... در بعد فردی هم مسأله چندان امیدوار کنند تر از این نیست ؛ برای من همواره سخت ترین کار این است که در مقابل آدمی قرار بگیرم که احساس می کند همه ی مرا فهمیده است و بر مبنای آن مرا مورد قضاوت قرار دهد ( یا همچو توده گلی قالب بزند ) ... من از مردمان دیگر کشورها خبر ندارم اما می دانم این مساله برای ما ایرانی ها در حد یک تجربه ی تکرای فاجعه بار است که با دایره تنک و اندک دانسته های مان به قضاوت هم می نشینیم ... سخت ترین و نشدنی ترین کار در این گونه موارد این است که بخواهیم به طرف مقابل ثابت کنیم که تو اشتباه می کنی و آن گونه که مرا مورد قضاوت قرار می دهی نیستم... به تجربه آموخته ام که چنین چیزی محال است چرا که اگر ذهن روبه روی ما از ساحت نمی دانم که نمی دانم جدا شده بود و در عرصه ی می دانم که نمی دانم سیر می کرد ، هرگز به خطای قضاوت بدون مقدمات کامل گرفتار نمی شد ... این خطاکاری ریشه اش در عمق ذهن ( زبان ) و شیوه ی شناخت اوست و محال است که ما بتوانیم ذره ای از امکان این خطاکاری او را آگاه کنیم ... چه بسیار موادری که با این شیوه حق ها ناحق می شوند و نا حق ها ، حق جلوه می کنند و ما توانایی اندکی تأثیر گذاری نداریم ...خودم سال هاست که در چنین برخوردهایی فقط می ایستم و نگاه می کنم ... بی امید آن که ذره ای بتوانم به جریان درست امور  ( طرح این نکته که امکان دیگری نیز وجود دارد) سر و سامان بدهم ... این وقت ها سکوت تلخ و به ناچار گذشتن ، تنها گزینه ی پیش روست ...َ

 


برچسب‌ها: روز نوشت, عکس
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۱/۰۳ساعت 22:41  توسط حميد رضا منایی  | 

 

إن الإنسان لفي خسر ... هیچ جمله ای را دقیق تر از این سراغ ندارم که اشاره به وضعیت وجودی و اگزیستنس انسان داشته باشد ... هر  طرف زندگی را که می گیری و می خواهی جمعش کنی و سر و سامانش دهی از ده طرف دیگر در می رود ... مساله حتی از این بسیار جدی تر است ؛ با هر نفسی که می کشیم از کفه ی عمر کم می شود و بر کفه ی خسران افزون ... اما جدای از این برای بسیاری از ما که در ایران زندگی می کنیم ، تجربه ی زوال و فروپاشی و روز _ مرگی به آن إن الانسان لفی خسر اضافه می شود ... در واقع ما هم در شکل وجودی و هم شکل ماهوی در حال فروپاشی لحظه ای هستیم ... بگذریم از هپی ها ، اما من به هر سو که نگاه می کنم ، حتی یک نفر از میان  دوستان و آشنایان نمی بینم که از این تجربه ی زوال و فروپاشی در امان مانده باشد ... مساله آن چنان گسترده است که برای من شکی باقی نیست که صفت و ویژگی اصلی جامعه ی ما که در تاریخ ثبت خواهد شد چیزی نخواهد بود جز زوال و نابودی ... فکر کنید آدمی از بلندی سقوط کرده و به سمت پایین می رود ، به سمت مرگ و فروپاشی ... بعد توی راه می بیند که ای بابا ! یک نفر دیگر هم همان مسیر را دارد با او سقوط می کند ! و یکی دیگر و یکی دیگر ... در روانشاسی قاعده ای هست که می گوید اگر دردی فراگیر شد تحملش راحت تر می شود و آستانه ی تحمل افراد بالاتر می رود ... اما  این تجربه ی زوال دسته جمعی ما به هیچ عنوان تحملش راحت تر نشده است ... چرا که اگر یک نفر  سقوط کند ، دست یا دستانی خواهند بود که برای کمک سمت او دراز شوند و نجاتش دهند اما وقتی همه در حال سقوط ایم دیگر کسی برای نجات نمی ماند ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  ۹۳/۱۰/۳۰ساعت 19:28  توسط حميد رضا منایی  |