بازی بی نهایت پیش نویس ها

خام اندیشانه است اگر تصور کنیم نویسنده ی یک رمان ( یا حتی داستان بلند ) از ابتدا شروع به نوشتن می کند و خط به خط جلو می رود ... کتابی که ما به عنوان محصول نهایی در دست داریم نتیجه ی کارها و مراحل مختلف تولید است که این مراحل لزومأ بر طبق تقدم و تأخر زمانی فصل ها و حوادث کتاب شکل نگرفته است ...

در داستان دو حرکت طولی و عرضی وجود دارد ... حرکت طولی خط و جهت حرکت کلی داستان است که نویسنده در ذهن دارد ... می داند که داستانش از نقطه ی آ شروع می شود و به نقطه ی ب می رسد و در نقطه ی ج تمام می شود ... معمولا شخصیت راوی ( در روایت اول شخص مفرد ، من) اولین پایه  و زیربنای رمان است که شخصیت های دیگر در نسبت با او و بنا بر ضرورت داستان و اتفاقات ظهور می کنند ... از همین جا حرکت عرضی داستان آغاز می شود ، حرکتی که نه برای پیش برد خط داستان ، بلکه برای جا انداختن و گسترش فضاها و شخصیت ها در داستان ضرورت دارد ... بازی بی نهایت پیش نویس ها نیز برای همین حرکت عرضی داستان است که ضرورت پیدا می کند ... می توانم این طور بگویم که پیش نویس ها مجموعه ای هستند از همه ی آن چه در داستان اتفاق می افتند ، چیزهایی مثل ؛ دیالوگ ها ، مونولوگ ها ، تصاویر و هر چیز دیگر که در میانه ی داستان می باید استفاده شود ... این پیش نویس ها به مثابه آجر و سیمانی هستند که بر اسکلت فلزی یک ساختمان ( حرکت طولی ) می نشینند و فضاها را پر می کنند و اتاق ها و راه پله ها و غیره را تفکیک می کنند و می سازند ...

برای شروع داستان ما به تعداد زیادی از این پیش نویس ها احتیاج داریم ... برای مثال ؛ پیش نویس 1/ هما/ شب ادراری گرفته بود.صبح که از خواب پا می شد تمام لحاف و تشک از شاش خیس بود/ با هم می رفتیم خانه ی عمو ، تو زیر زمین . چوب های جارو را می کند و می داد دست من و خودش می خوابید تا در کونش با چوب های باریک و تیز آمپول بزنم /

این نمونه از یک پیش نویس است که در ادامه اش بی آن که نوشته شده باشد فضای داستانی تولید می شود و در ادامه می توان چیزهای زیادی به آن اضافه کرد ... نکته ؛ حتی می توان پیش نویس های بی نام داشت از اتفاقات و حرف ها و چیزهای دیگر و به مناسبت رفتار شخصیت ها از این ها استفاده کرد ...

تا یادم نرفته بگویم این پیش نویس ها جدای از فیش های شخصیت ها هستند ... فیش یا برگه ی شخصیت صرفأ به مشخصات یک آدم می پردازد از قبیل نام ، قد و بالا و وزن و دیگر ویژگی های بسیار شخصی  ...

پس تا این جا آن چه ما برای شروع یک داستان داریم سه عامل است ؛ 1) راوی اول شخص 2) پیش نویس ها 3) برگه ی شخصیت ها ( چیزی مثل شماسنامه ولی کامل تر )

اما هنوز وقت نوشتن نیست ... آن چه ما به عنوان پیش نویس داریم به عنوان مواد خام اولیه اند که هنوز آماده ی کار نشده اند ... مثلا شبیه گچ و سیمانی که هنوز تبدیل به ملاط نشده اند ... برای آماده سازی این ها و عمل آوردن شان بازی بی نهایت پیش نویس ها ادامه دارد... ما در اولین پیش نویس فقط از یک نطفه ی داستانی حرف می زنیم که فراموش مان نشود ... عمده ی کار این است که مدام برگردیم به آن پیش نویس اولیه و طرح های بالقوی اش را گسترش دهیم ... هر چه این کار بیش تر انجام شود ( که البته کار کشنده و هولناکی است ) رسیدن به نتیجه ی دلخواه راحت تر است ... می گذرم از گفتن فایده های بی شمار این تکنیک اما از یک نکته گریزی نیست که این روش همان است که خون در رگ داستان و کلمات می دواند و کار را زنده و تأثیر گذار می کند ...

بازی پیش نویس ها زمانی پایان می گیرد که خود نویسنده می فهمد ملاط ساختمانش ورز آمده و شخصیت ها و اتفاقات شکل گرفته اند ... این جاست که نوشتن داستان آغاز می شود و روشن است آن وقت و انرژی زیادی که نویسنده در بازی پیش نویس ها گذاشت و کار سخت و دشوار جلو رفت ، جبران می شود به قاعده ی دراز کردن دست و چیدن میوه های رسیده ...

پانوشت : روشن است که شیوه های مختلفی برای کار نوشتن وجود دارد ... آن چه من این جا نوشتم شیوه و تکنیک خودم است و فقط برای بعضی از انسان ها جواب می دهد... 

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/11/10ساعت 22:3  توسط حميد رضا منایی  | 

 

دو سکانس

1- چند روز پیش این جا ، کنار پنجره و روبه روی مانیتور نشسته بودم ... داشتم کار می کردم که برق رفت ... نمی دانم چه قدر گذشت که به کوچه نگاه می کردم ، دیدم یک پژو جلوی خانه ایستاد ... سه جوان درونش نشسته  بودند ... با چند لحظه مکث آن که عقب نشسته بود از ماشین پیاده شد و آمد سمت پنجره ... به خاطر انعکاس نور توی شیشه نمی توانست مرا ببیند که کمی بیش تر از 30 سانت با هم فاصله داشتیم  ... شروع کرد از نرده های حفاظ پنجره بالا رفتن ... حیرت زده ماندم که دارد چه می کند ... با خودم می گفتم اگر دزد است و می خواهد به طبقات بالا برسد راه های بهتری وجود دارد ! با همین فکر بلند شدم و پنجره را باز کردم ... جوانک یک لحظه مرا دید و خیره شد و بعد چنگ زد و چراغ آویز سقفی را کند و پایین پرید و دوید توی ماشین ... سه تایی برگشته بودند و مرا نگاه می کردند ... من هم داد زدم : بیار بذار سر جاش ! آن که جلو نشسته بود و شیشه اش تا نیمه پایین بود داد زد : برو بابا ! و گاز دادند و رفتند ... شماره ی ماشین را برداشته بودم ... زنگ زدم و به کلانتری اطلاع دادم ... مأمور پشت خط خیلی باحال بود ؛ انگار یکی داشت برایش فیلم تعریف می کرد ... هی می گفت : عجب ! دیگه چی شد !

آخرش هم هیچ اتفاقی نیفتاد ، من و آقایان دزد و مأمور کلانتری ، همگی وظایف مان را به درستی انجام دادیم و رفتیم به امان خدا ...

2- امروز تو مغازه ی کامپیوتری که از آن دوستی است ، مأمور گاز از راه رسید ... البته روشن است که منظور مأمور شرکت گاز است نه آن یکی گاز ... به هر حال ، سر حرف باز شد ... این طفلک فوق لیسانس مهندسی مواد داشت و از زور بیکاری کنتر خوان شرکت گاز شده بود ... روزی 22 هزار تومن حقوق می گرفت که 15 هزار تومنش را کرایه ی ماشین می داد ... برایش می ماند چیزی در حدود ماهی 210 هزار تومن ... وقتی کارش تمام شد و رفت دوستم درآمد : دیدی اشک توی چشم هاش جمع شده بود !؟ دیده بودم اماحتی یک کلمه برای گفتن نداشتم ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  93/11/09ساعت 18:38  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جاده / جان هیلکات

بر اساس رمانی از کورمک مکارتی

فیلم جاده بر اساس رمانی جایزه گرفته از کورمک کارتی است. ویگو مورتنسن که در سال ۲۰۰۷ برای فیلم وعده‌های شرقی نامزد جایزه اسکار بوده، در این فیلم نقش مردی بدون نام را بازی می کند.

داستان فیلم بسیار تاریک است و آینده بشریت را به چالش می کشد. در آینده بر اثر فاجعه‌ای کره زمین با وضعی وخیم روبه است. گیاهان مرده‌اند و خوردنی ها رو به پایان. پدری به همراه پسرش می خواهد خود را نجات دهد و برای این کار دست به سفری در یک جاده می زند.

بر اثر این بی غذایی بسیاری از انسان ها هم نوع دوستی خود را از دست داده اند و همه برای زنده ماندن با هم می جنگند. این پدر و پسر در تلاش هستند تا خود را نجات دهند. در بین راه هر یک به شدت ناامید می شود و چندبار به فکر خودکشی می افتد اما هر بار دیگری به او امید می دهد که آن ها می توانند این جاده را طی کنند...

جاده اثر قابل توجه و غافلگیر کننده ای است . ژانر فیلم از تلفیق دو ژانر جاده ای و آخرالزمانی شکل می گیرد که من به هر دوی این ژانرها ارادت ویژه دارم . تمام مدتی که فیلم را می دیدم خشونت و تنهایی و وحشت شخصیت ها مرا یاد جامعه ای می انداخت که درش زندگی می کنم ... عجیب بود که داستان فیلم را در فضایی دگرگونه ، می شود به زندگی های خودمان کاملأ تطبیق داد ...

از این ها گذشته ، ساخت و فرم روایی اثر در ذهنم تأثیری گذاشت که پیش تر هم با آن درگیر بوده ام ؛ زندگی انسان با شتابی هولناک درگذر است و در این میان هیچ وقت زندگی نمی ایستد و برای آن چه بر سر انسان می آورد، توضیح نمی دهد ... این قاعده در تمام روابط انسانی و زندگی روزمره جریان دارد و وقتی نگاه می کنی و دنبال علل و ریشه های یک اتفاق می گردی ، چیزی پیدا نمی شود ، یا علت ها آن چنان به هم پیوسته اند و طولانی و خارج از کنترل ، که باز هم فهمیدن شان به مثابه نفهمیدن و درک ناشدگی است ...

از همین معنی می خواهم پل بزنم به ساختار داستان و رمان ؛ با کشف و فهم این نکته که بسیاری از چیزها در زندگی هیچ توضیحی ندارند ، دیگر داستان هایی که صرفأ بر پایه ی پیرنگ ( روابط علی و معلولی درون داستان ) بنا شده اند ، تنها امکان پیش رو برای فهم جهان از دریچه ی ادبیات داستانی نیستند ... الگوهای داستان هایی که بر پیرنگ تاکید دارند بیش تر خوش خیالی به نظر می آید تا فهم لایه های عمیق تر هستی ... حتی از این هم می توان فراتر رفت و در مفاهیم فیزیک کوانتوم دنبال سر نخ های این گریز از پیرنگ گشت ...

 


برچسب‌ها: درباره ی فیلم, درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/11/08ساعت 23:10  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بی معنی ست به کسی چیزی را بگوییم که نمی فهمد،حتی اگر اضافه کنیم که او نمی تواند آن را بفهمد .

لودویگ ویتکنشتاین

برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  93/11/08ساعت 9:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هر چند وقت یک بار جامعه ی ایران دو شقه می شود ؛ دسته ای موافق و دسته ای دیگر مخالف ... آخرین مواردی که چنین شکاف هایی دهن باز کرد قضیه ی مرگ مرتضی پاشایی بود و سخنرانی دکتر اباذری و بعدتر قضیه ی نادر فتوره چی و بهاره رهنما ... دامنه ی ظهور و فاصله ی زمانی این گسست های اجتماعی هر روز دارد کوتاه تر می شود و برخوردها رادیکال تر ... نمی خواهم وارد بحث بر سر این نکته شوم که چرا این شکاف ها پدید می آیند  یا این که بی راه نیست اگر انتظار داشته باشیم که بر شدت و حدت این برخوردها افزوده شود و هر روز اختلاف میان دو نفر باعث گروه بندی های اجتماعی جدید شود ... آن چه به اش فکر می کنم موضع تغییر ناپذیر و ازلی و ابدی طرفین درگیری است ... ما مادرزاد یا با چیزی موافقیم یا مخالف ... محال است در طول زندگی از یک نقطه ی ایجابی به یک نقطه  سلبی یا بر عکس ، تغییر موضع بدهیم ... در شکاف های تئوریک این چنینی من زیاد دقت می کنم ؛ تا به حال ندیده ام یک نفر از نقطه ی A به نقطه ی B تغییر نگرش بدهد ... همه سفت می ایستند که الا بالله مرغ یک پا دارد ! اگر کسی بخواهد غیر از این رفتار کند اولین کار نقد خود است که معمولا ما تا این اندازه شجاعت و انصاف در خود نداریم ...

نکته ی دیگر جزمیت نهفته در این برخوردهاست ... این که در یک جامعه دیالوگ و فهم متقابل جایی نداشته باشد سخت ترساننده است ... این مساله محدود به موارد اجتماعی نیست ، در گفتمان های کلان سیاسی کشور هم این اتفاق بین اصلاح طلبان و اصول گرایان نمی افتد ... این حد از التهاب در یک جامعه نشانه های آشکاری از تاریکی و انحطاط دارد ... شاید نتوان به دقت پیش بینی کرد که با این شرایط مقصد ما کجا خواهد بود ، اما در این شک ندارم که از این شرایط و برخوردهایی که هر روز تندتر می شوند ، دموکراسی و عدالت بیرون نخواهد آمد ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/11/05ساعت 22:39  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مستندی می دیدم در رابطه با عمر انسان و زمین و این که حضور ما بر این کره ی خاکی چه قدر دوام دارد ... گوینده ی مستند می گقت در خوشبینانه ترین حالت ما تا 500 هزار سال دیگر به سختی دوام خواهیم آورد و بعد نابودی زندگی بر زمین حتمی است ... تازه اگر در این میان مورد بارش شهاب سنگ ها قرار نگیریم یا یک دنباله دار درشت توی سرمان نخورد !

به این نکته فکر می کردم که اصلا چرا ما باید عمر زمین را با حضور و در نسبت خود بسنجیم !؟ روزگاری ما نبودیم و این کره بر جای خود بود و بعد از ما هم به حیات خود ادامه خواهد داد ... میان این همه سیاره و ستاره ، میان این همه کهکشان آیا فقط این حضور ماست که به این نقطه از کیهان برتری می دهد !؟ در نگاه علمی ما چیزی بیش تر از یک اتفاق نیستیم و محصول دوره ی تکامل ... در نگاه دینی هم امیدواری بیش از این به ما وجود ندارد ... در روایت آمده که کالبد انسان بعد از خلق مدت ها گوشه ای افتاده بود و فرشتگان به تماشا می رفتند ... روزی ابلیس هم رفت که ببیند این تحفه ی آفرینش را ... دست بر شکم آدم زد ، دید که میان تهی است و صدایی سوت مانند از درونش برمی خیزد ... بعد از دهان و او داخل شد و از مقعد بیرون آمد و دوباره از مقعد به درون رفت و از دهان به در آمد و گفت : چیزی نیستی ! برای خواسته ای از خواسته ها آفریده شده ای ! 

حرف همین است ؛ ما چیزی نیستیم و تا پیش از دوره ی مدرن به این چیزی نبودن آگاه بودیم ... اما بعد از ظهور دوره ی مدرن و غلبه ی عقل خود بنیاد و گسترش ابزار ، احساس کردیم که قدرت داریم و چیزی هستیم ... علم ما را به شدت وقیح کرد ... حالا ما گذشته و آینده ی خود را از یاد برده ایم ... یادمان رفته که نبودیم و بعد از این دوره ی کوتاه هم نخواهیم بود ...

تا 500 هزار سال دیگر نسل های زیادی بر زمین می آیند و می روند اما همه در یک نکته با هم مشترک ایم ؛ این که فرصت زیستن مان کوتاه خواهد بود و فرصت اندکی برای بودن داریم و ناگزیر روزی باید زمین را ترک کنیم ... حالا خوش به حال کسی که در این میان حجم بیش تری از زیبایی را درک می کند و راه های بیش تری می رود ... بقیه اش مزخرف محض است ... من با یک تکه نان سیر می شوم ، حرص اما نمی گذارد به همان قناعت کنم و در پی سفره ی رنگین عمر به بطالت می دهم ...

همیشه فکر می کنم روزی که نباشم چیزهایی هست که دلم برای شان تنگ خواهد شد ... چیزهایی مثل باران ... برف ... کوه ها ... درخت ها و گل ها ... نسیم ... کوچه های تنگ با دیواره های کاهگلی باران خورده بچه گی هام ... جاده ... بوی پیچ امین الدوله و چند چیز دیگر که گفته اند نگویید ... زمین جای زیبایی است و عمر ما کوتاه ... و عقل خود بنیاد و به تبعش علم ، برای حل  بی رحمی این قضیه هیچ کاری نمی تواند بکند ، جز این که ما را به خطا ببرند ، افسوس ...

 

 


برچسب‌ها: روز نوشت, عکس
+ نوشته شده در  93/11/04ساعت 23:34  توسط حميد رضا منایی  | 

 

کانت زمان و مکان را صورت های پیشین شناخت و ذهن می دانست ... به این معنا که ما هیچ شناختی پیدا نخواهیم کرد مگر این که این مقولات پیشین و موجود در ذهن مانند مهری بر پیشانی متعلق شناسایی بنشینند و در بستر زمان و مکان ذهنی قرار بگیرد ... من از همین نسبت می خواهم استفاده کنم و خطای در شناخت ( و در ادامه خطای در قضاوت ) را در کنار مقولات پیشین ذهنی کانت جا بدهم ... خیلی وقت ها خطاهای ما ناشی از ذهن ماست ، ذهنی که دچار فراموشی است و یا به سبب محدودیت های ذاتی اش توان در نظر گرفتن و سنجیدن تمام مقدمات را ندارد و از همین رو به خطای در حکم و قضاوت دچار می شود ... اما می شود برای طرح دامنه ی گسترده ی این خطا کاری بسیار جلوتر رفت ؛ بیان و گفتار که واضح ترین و شایع ترین شیوه ی ارتباط میان انسان هاست همواره در معرض سوء فهم های طرفین دیالوگ قرار دارد ... خالی از فایده نیست تکرار این مثال که معانی واژگانی به ظاهر در دسترس و شناخته شده مثل زندگی ، خوشبختی ، آرامش و ... بنا بر تاریخ ذهنی گوینده اش با دیگری متفاوت است و این طور نیست که اگر من این واژگان آشنا را به کار می برم لزومأ به معنای شناخته شدن و مطابق با الگوی ذهنی طرف مقابل گفت و گو باشد ...

این شکل از خطاکاری که منشأ آن ذهن ( زبان ) است به جهل مرکب معروف و مشهور است ... آن چنان این خطاکاری در تار و پود شیوه ی شناخت ما قرار دارد که محال است بتوانیم به امکانات دیگری درباره ی آن چه پیش روست برسیم ... گزاره ی مطلوب برای فهم این مطلب " نمی دانم که نمی دانم " است ... یا " آن کس که نداند که نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند "...

اما  پاره ای دیگر از خطاکاری ما ناشی از معوج بودن دریافت های ناشی از احساس 5 گانه است که البته این خطای در فهم  با تصحیح و رجوع دوباره به آن ادراک حسی قابل ترمیم است و این خطاکاری به گستردگی و خطرناکی شکل اول نیست ...

برای شناخت و درک هر پدیده ای  ، نمی دانم که نمی دانم ، نقطه ی آغازین نمی تواند باشد ، چرا که وقتی من از چیزی خبر ندارم پس نمی توانم قصد و نیتی برای آن داشته باشم ... برای شناختن به قول سقراط می باید که از جهل مرکب به سمت جهل بسیط میل کنیم با این گزاره که ؛ می دانم که نمی دانم ... فهم ناآگاهی و درک نادانستگی ما مهمترین وجه شکل گیری شناخت و معرفت است یا در عبارتی دقیق تر و گویا تر ؛ خود فهم این نادانی ، عمیق ترین معرفتی است که می تواند در ما ریشه کند ... این که من بدانم که نمی دانم و همیشه امکان دیگری هست که حالا من از وجود آن بی خبرم ، بزرگترین عواملی هستند که راهبر من به سمت آگاهی اند ...

با وجود این که فهم بشر در عرصات گوناگون رشد کرده  و شکل های متنوعی به خود گرفته اما هنوز جنگ های بزرگ و کشتارهای وحشیانه در دنیا هر روز اتفاق می افتد که نتیجه ی همین جهل مرکب است و یا سوء تفاهمی که ریشه هایش در زبان ماست و از انتقال ساده ترین مفاهیم به هم عاجزیم ... در بعد فردی هم مسأله چندان امیدوار کنند تر از این نیست ؛ برای من همواره سخت ترین کار این است که در مقابل آدمی قرار بگیرم که احساس می کند همه ی مرا فهمیده است و بر مبنای آن مرا مورد قضاوت قرار دهد ( یا همچو توده گلی قالب بزند ) ... من از مردمان دیگر کشورها خبر ندارم اما می دانم این مساله برای ما ایرانی ها در حد یک تجربه ی تکرای فاجعه بار است که با دایره تنک و اندک دانسته های مان به قضاوت هم می نشینیم ... سخت ترین و نشدنی ترین کار در این گونه موارد این است که بخواهیم به طرف مقابل ثابت کنیم که تو اشتباه می کنی و آن گونه که مرا مورد قضاوت قرار می دهی نیستم... به تجربه آموخته ام که چنین چیزی محال است چرا که اگر ذهن روبه روی ما از ساحت نمی دانم که نمی دانم جدا شده بود و در عرصه ی می دانم که نمی دانم سیر می کرد ، هرگز به خطای قضاوت بدون مقدمات کامل گرفتار نمی شد ... این خطاکاری ریشه اش در عمق ذهن ( زبان ) و شیوه ی شناخت اوست و محال است که ما بتوانیم ذره ای از امکان این خطاکاری او را آگاه کنیم ... چه بسیار موادری که با این شیوه حق ها ناحق می شوند و نا حق ها ، حق جلوه می کنند و ما توانایی اندکی تأثیر گذاری نداریم ...خودم سال هاست که در چنین برخوردهایی فقط می ایستم و نگاه می کنم ... بی امید آن که ذره ای بتوانم به جریان درست امور  ( طرح این نکته که امکان دیگری نیز وجود دارد) سر و سامان بدهم ... این وقت ها سکوت تلخ و به ناچار گذشتن ، تنها گزینه ی پیش روست ...َ

 


برچسب‌ها: روز نوشت, عکس
+ نوشته شده در  93/11/03ساعت 22:41  توسط حميد رضا منایی  | 

 

إن الإنسان لفي خسر ... هیچ جمله ای را دقیق تر از این سراغ ندارم که اشاره به وضعیت وجودی و اگزیستنس انسان داشته باشد ... هر  طرف زندگی را که می گیری و می خواهی جمعش کنی و سر و سامانش دهی از ده طرف دیگر در می رود ... مساله حتی از این بسیار جدی تر است ؛ با هر نفسی که می کشیم از کفه ی عمر کم می شود و بر کفه ی خسران افزون ... اما جدای از این برای بسیاری از ما که در ایران زندگی می کنیم ، تجربه ی زوال و فروپاشی و روز _ مرگی به آن إن الانسان لفی خسر اضافه می شود ... در واقع ما هم در شکل وجودی و هم شکل ماهوی در حال فروپاشی لحظه ای هستیم ... بگذریم از هپی ها ، اما من به هر سو که نگاه می کنم ، حتی یک نفر از میان  دوستان و آشنایان نمی بینم که از این تجربه ی زوال و فروپاشی در امان مانده باشد ... مساله آن چنان گسترده است که برای من شکی باقی نیست که صفت و ویژگی اصلی جامعه ی ما که در تاریخ ثبت خواهد شد چیزی نخواهد بود جز زوال و نابودی ... فکر کنید آدمی از بلندی سقوط کرده و به سمت پایین می رود ، به سمت مرگ و فروپاشی ... بعد توی راه می بیند که ای بابا ! یک نفر دیگر هم همان مسیر را دارد با او سقوط می کند ! و یکی دیگر و یکی دیگر ... در روانشاسی قاعده ای هست که می گوید اگر دردی فراگیر شد تحملش راحت تر می شود و آستانه ی تحمل افراد بالاتر می رود ... اما  این تجربه ی زوال دسته جمعی ما به هیچ عنوان تحملش راحت تر نشده است ... چرا که اگر یک نفر  سقوط کند ، دست یا دستانی خواهند بود که برای کمک سمت او دراز شوند و نجاتش دهند اما وقتی همه در حال سقوط ایم دیگر کسی برای نجات نمی ماند ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/10/30ساعت 19:28  توسط حميد رضا منایی  | 

 

امروز پاپ فرانسیس در مانیل مراسم عشاء ربانی را به جا می آورد که دختری از او پرسید : "چرا خدا اجازه می دهد که دختربچه ها به فحشا کشیده بشوند؟"

دختر دوازده ساله فیلیپینی در ادامه با چشمانی اشکبار از پاپ پرسید: «کودکان زیادی به مواد مخدر و فحشا مبتلا می‌شوند. چرا خداوند اجازه می‌دهد این اتفاقات برای ما بیفتد؟ بچه‌ها که گناهی ندارند‌».

پاپ که آشکارا تحت تأثیر قرار گرفته بود، گفت: "این دختر سؤالی را مطرح کرده ‌که هیچ پاسخی برای آن نیست."
او که از این سوال به گریه افتاده بود گفت: "این سوال بزرگی برای همه ماست: برای چه کودکان باید رنج ببرند؟ چرا؟"

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/10/28ساعت 22:34  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یکی از سخت ترین موقعیت ها در داستان ، نوشتن از زبان غیر هم جنس است ... در داستان های راویت محوری که غالبأ روایت اول شخص مفرد در زبان حال روایت می کند ، و شخصیت ها به جای راوی _ نویسنده وارد جریان داستان می شوند و هر کدام روایت خویش باز می گویند ، نوشتن از زبان غیر هم جنس گریز ناپذیر است ... این که نویسنده ی مرد بخواهد از پشت نگاهی زنانه دنیا را ببیند و تحلیل کند ، در واقع ناشدنی است چرا که نویسنده تاریخ زندگی یک زن را نزیسته و از زمینه های فرهنگی و اجتماعی زیستی یک زن به دور بوده است ... البته این در مورد نویسندگان زن نیز صادق خواهد بود که از زبان یک کاراکتر مرد در داستان روایت می کنند ولی چون دنیای ما دنیایی مرد سالار است عناصر شناخته شده تری از دنیای مردانه برای زن ها وجود دارد و همین کار نوشتم از زبان غیر هم جنس شان را در بعضی موارد کمی راحت تر می کند ... اما با این وجود سختی و دشواری کار هم چنان پا برجاست تا حدی که نویسندگانی مثل ویرجنیا وولف و یاسمینا رضا برای جفت و جور کردن زبان مرد راوی داستان شان به مشکل برخورده اند ... وولف در کتاب اورلاندو به وضوح از شکل دادن به زبانی مردانه و مناسب با شخصیت کاراکتر داستان باز می ماند ... شاید یک دلیل این زنانگی بسیار قدرتمند وولف باشد ، آن چنان که رسیدن به تجربه ای مردانه را برای او تقریبأ محال می کند ... اما یاسمینا رضا در این مورد موفق تر عمل می کند ... در کتاب بازیگاه تو گرداب من راوی پدری است که مونولوگ وار برای پسرش خطابه ای ( نامه ای ) می گوید ... در بسیاری از موارد می توان رد پای زنانگی زبانی رضا را در روایت مردانه اش باز شناخت اما در خیلی از موارد هم توانسته با توسل به یک تکنیک روانشناختی دست کم از پوسته ی جنس مخالف بگذرد و روایتی مناسب با احوال مردانه و باور پذیر خلق کند ...

دو پاره از کتاب " بازیگاه تو گرداب من" ؛

از خودت مي پرسي چرا من استراحت نمي كنم ؟ مي گي روزهامو چه طوري مي گذرونم ، همش در اين فكري كه چرا هيچ وقت آرام نيستم ، و آرامش و قرار ندارم . آرامش !؟ اين كلمه براي من ناشناخته است . فرزندم ، كسي كه هميشه در جنب و جوش بوده ، از كامل شدن وحشت داره ، چون كه هيچ چيزي غم انگيز تر و بي رنگ تر از كار سرانجام يافته نيست . اگه من بدون وقفه در حال تحول دايمي نمي بودم ، لازم بود كه با حزن و اندوه ناشي از كارهاي به اتمام رسيده بجنگم ؛ اما نمي خوام عمرم رو با بخار غذاهاي خدمتكارمون تموم كنم . در " سن تو " كه بودم با به دست آوردن و در عين حال از دست دادن به خوبي كنار مي آمدم ، چون آرزو نداشتم چيزي رو براي نگه داشتنش به دست بيارم ، يا اين كه به آدم ديگه اي جز خودم تبديل بشم .برعكس به محض اين كه يه كسي شدم ، لازم ديدم منيت خودمو از هم متلاشي كنم ...

...

با كسي كه خوشبخته نمي شه دوست شد ، و بدتر از اون با كسي كه مي خواد خوشبخت باشه . اينو بدون كه ما با آدم خوشبخت نمي خنديم . خنديدن با چنين آدمي ممكن نيست . و نمي دونم آيا يه خوشبخت مي خنده يا نه . تو ، خودت مي خندي ؟ هنوزم مي خندي ؟ شايد كه برخلاف اظهارات خواهر احمقت ، خوشبخت به معناي واقعي نيستي ؟ ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/10/28ساعت 9:2  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هر چه به این نقاشی نگاه می کنی تمام نمی شود ... من اسمش را گذاشته ام پارادوکس خوف و رجا ... به انگشت ها نگاه کنید ؛ معلوم نیست در حال از هم گسستن اند یا وصل ... و فاصله شان ، که هر چند اندک است اما هست ... به شکل نشستن آدم ، در تنهایی دقت کنید ؛ بریده و خسته یا مجذوب !؟ و نکته ی دیگر ، اویی که زیر دست چپ خدا نشسته ، حواست ... به چشم هاش نگاه کنید و جهت نگاهش ... و دیگر ، حوا سنگ تعادل خداست و وزن خدا را برای خم شدن به سمت آدم او تعادل می بخشد ... زیاد گفتم ... حالا با افسون این اثر تنها بمانید ...

 

آفرینش/میکل آنژ/1511

 


برچسب‌ها: عکس, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/10/24ساعت 9:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

نه کوهی
که سر سودایی بر دامنش بگذاریم
 نه دشتی
که دیده ی بی قرار بر گستره اش تازه کنیم
و نه لیلایی
که از غمش دل مجنون به صحرا کشیم ...
تنها و درمانده در خود
به چهار میخ صلیب گناهان ناکرده برکشیده شدیم
این هیچ بزرگ بود
بار امانت موعود ما ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/10/22ساعت 0:46  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جدای از زندگی روزمره ، سال ها وبلاگ نوشتن و خواندن ، به من آموخته آدم ها آن چیزی نیستند که نشان می دهند ... آن چه بر این دیوارهای مجازی نوشته می شود شاید میل و اراده ای است به آن چیزی که ما می خواهیم باشیم اما نیستیم ... این قاعده حتی برای آنانی که از درد  و رنج هاشان این جا می نویسند صادق است ... شاید در این سال ها به تعداد انگشتان یک دست آدم ندیده ام که درد و رنجی اصیل داشته باشد و بفهمد از چه دردی حرف می زند  و مسأله اش چیست ... اگر کسی می خواهد بداند درد و رنجش اصیل است یا یک بازی برای پیروی از مد ، به ساعات تنهایی اش نگاه کند ... آدم ها در خلوت شکل راستین خود هستند ... جمله ای هست از بایزید ( به گمانم ) که من این جا زیاد آورده ام ... می گوید یا چنان بنما که هستی یا چنان باش که می نمایی ... بر این حرف حالا جمله ای از وینگنشتاین هم می توان  اضافه کرد ؛ برای اصیل بودن فقط کافی است که دروغ نگوییم ... و خب ، روشن است که منظور و مقصد این دروغ نگفتن و نشنیدن اول از همه خود ما هستیم و بعد دیگران ...

پانوشت : این مطلب قصد و غرضی جز خودم ندارد ... حدیث نفسی بود که بلند گفته شد ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/10/19ساعت 2:55  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خرمگسان معرکه را جز نوشیدن جام زهر چاره نیست...

 

مرگ سقراط / ژاک لوئی داوید/ 1787

 


برچسب‌ها: عکس, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/10/11ساعت 19:19  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مهرگان می گوید : اگر تو لواسان فقط یک قرمه سبزی ، از این چرب و چیلی ها و پر سبزی ها ، باشد  آن وقت اگر همه ی مردم گشنه باشند چه می شود !؟
می گویم : حتمأ مردم برای به دست آوردنش با هم می جنگند ...
می گوید : اگر 5 تا فرمه سبزی بماند چی !؟
می گویم : باز هم مردم با هم خواهند جنگید ...
می گوید : اگر به تعداد آدم های لواسان قرمه سبزی بماند چی !؟
می گویم : باز هم بعضی می خواهند قرمه سبزی بیش تری به دست بیاورند ، پس قرمه سبزی بعضی ها را می گیرند ، آن وقت جنگ می شود ...
می گوید : پس قرمه سبزی الکیه ! آدم ها می خواهند با هم بجنگند !

 


برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  93/10/03ساعت 0:5  توسط حميد رضا منایی  | 

 

دیشب یکی از دوستان این جا نوشت ؛

دلم اینقد گرفته که دوس دارم ول کنم همه چیو...نمیدونم کدوم گوری برم اما واقعا خسته شدم...
از دس همه چی...گاهی تصمیم جدی می گیرم برای...
ببخشیداینو نوشتم..هیشکی به ذهنم نرسید..............

تنهایی برای بعضی از درون می جوشد ... فرقی نمی کند چه تعداد آدم دور و بر ما هست یا این که کجا زندگی می کنیم ... یک بار دوستی به من می گفت حالا که مهرگان را داری لابد احساس تنهایی نمی کنی ... جوابی که ندادم این بود ؛ جنس این تنهایی ها که ما بدان دچاریم با حضور حتی عزیز ترین ها درمان نمی شود ، بلکه برعکس ، هر چه تعداد آدم ها در اطراف بیش تر شود ، بر احساس تنهایی ما اضافه می شود ... منشأ و اصالت این تنهایی زبان است ، زبانی که تنهاست ... زبانی که که در بیان و گفتار فقط به سوء فهم ها و سوء تفاهم ها منجر می شود ... برای این نوع از زبان که تنهاست سکوت ریشه ی تمام تفاهمات می شود و چاره ای جز آن نیست ... از این ها گذشته ، دیشب بعد از خواندن این کامنت سری به وبلاگ صاحبش زدم ... جایی نوشته بود که گاهی از جمع فاصله می گیرد و در تنهایی به عشق های قدیمی فکر می کند و در آن حال و هوا تجدید قوا می کند ... با خود فکر می کردم این دوست نمی داند که اگر با هر کدام از آن عشق ها  زندگی می کرد ، شرایط امروزش  چیزی جز آن که در آن اسیر است نمی بود ... چرایش هم همان تنهایی زبان است که در بالا گفتم ... اما این که چرا هنوز آن عشق ها حضور دارند  دلیلش این است که در چهار چوب بیان و گفتار و تنگنای زبان نیفتادند و همواره در سکوت زندگی شدند ...

" فضای خالی مسدود " پیش روی ما بزرگ تر و سهمگین تر از آن است که زبان حریفی برای آن باشد ... به این فضای خالی مسدود می توان حضور قدرتمند مرگ را هم اضافه کرد که در انتهای مسیر ایستاده و در چشم ما خیره نگاه می کند و لبخند می زند ... پیش نهاد می کنم اگر می توانی خود را به مشنگی بزن و بگذران ... یکی مثل این همه که می گذرانند و عین خیال شان نیست ... اگر نمی توانی چاره ای جز ساختن با  درد نیست ... دردی که هر روز افزون تر می شود و امیدی به علاجش نمی رود ... به زودی همه چیز به انتها خواهد رسید ... یلدات مبارک

باز نشر این شعر هم به مناسبت گفتن از تنهایی بماند این جا ؛

از تهران تا میامی
آسمان دلتنگی
همه جا خاکستری است
و طعم ودکاها تلخ
فرقی نمی کند در کدام فرودگاه
از هواپیما پیاده می شوی
وقتی نشان هیچ آشنایی
در جیب نداری
و فاحشگان شهر
تنها نگاه دعوت کننده اند
چه در شانگهای چه در بازار تجریش
که تنه به تنه ی آدم ها می سایی ،
در هر زبانی ،
تنهایی ، تنهایی است
که با  انسان زاده می شود
و در گستره ی دلتنگی هامان امتداد می یابد
با ما می میرد
و در گور آرام می گیرد ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/09/30ساعت 19:59  توسط حميد رضا منایی  | 

 

شاعرانگی در محتوا و روایت

فرآیند تألیف هر متنی ( چه یک قطعه موسیقی یا رقص یا فیلم با داستان یا غذا و یا حتی ارتباط با یک انسان و ... ) بیش و پیش از آن وابسته به طرح های از پیش تعیین شده باشد ، وابسته به حرکت ذهن در لحظه و آن است ... این شکل از گفت و گو با متن در لحظه ، چیزی نیست جز همان بداهه پردازی آشنا در شعر و موسیقی کلاسیک ایرانی یا به قول سهراب سپهری ؛ جایی میان بیخودی و کشف ... تفاوت شعر با داستان ( یا تمام متونی دیگر که در برابر شعر قرار می گیرند ) در همین نکته است ؛ شعر ماحصل انکشاف در فشرده ترین زمان ممکن است و نتیجه ی برخورد ذهن با مفهوم مورد نظر ( به روایتی اصل وجود ) است ... شاید این دلیلی باشد ب این که شعرهای کوتاه همواره تأثیر گذار ترند تا شعرهای بلند که میل مفهوم سازی و قصه پردازی دارند ... غزل به عنوان اوج شعر فارسی نتیجه ی این فشردگی زمان و در لحظه بودن است و از آن گزیده تر در معنا و زمان ، رباعی و دوبیتی ... قالبی چون مثنوی هیچ گاه قدرت تأثیر گذاری غزل را ندارد ، زیرا دغدغه اش بیان در لحظه نیست و هدفش جز این است ...
اما از طرف دیگر توانایی ذهن آدمی برای رسیدن به خلق لحظاتی که ذهن با لحظه اش گفت و گو می کند ، برای خلق لحظه ای شاعرانه در یک متن ، محدود است ، به خصوص در کارهای بلند که طرحهایی از پیش تعیین شده دارند ...
ذهن برای برای رسیدن و ایجاد لحظه ای شاعرانه در یک اثر بلند پروسه ای کاملأ ناشناخته دارد و این چنین نیست که نویسنده به محض این که تصمیم می گیرد ، بتواند وارد فضای شاعرانه شود و این بر سختی کار آنان که دغدغه ی بیان شاعرانه را دارند می افزاید ... اما منظور از شاعرانگی به هیچ رو شکل سخت افزاری بیان نیست ... مثلأ به صرف ایجاد کلمات و جملات آهنگین نمی توان یک متن را شاعرانه نامید ... شاعرانگی ( در محتوا و روایت ) طیفی است که از گل و بلبل تا کشف لحظه ای شاعرانه در یک مراسم اعدام ( و یا در عمق لجن ) را شامل می شود ... در این نگاه واقعأ تعریف دقیقی از شعر وجود ندارد اما شاید بتوان این چنین توصیف کرد که شعر زاویه دیدی منحصر به فرد است فارغ از الگوهای از پیش تعیین شده ، برای درک لایه هایی عمیق تر از وجود ، در فشرده ترین زمان و مبتنی بر لحظه که به مثابه خون و زندگی در بطن یک اثر عمل می کند ... شاید بتوان با احتیاط این جمله را اضافه کرد ؛ شعر آن چیزی است که وقتی مخاطب با اثر برخورد می کند تأثیر گذارترین عنصر بر ذهن اوست بی آن که مخاطب از منشأ این تأثیر گذاری آگاه باشد ... با این تعریف ما می توانیم سینما گر شاعر ، داستان نویس شاعر ، موسیقی دان شاعر ، بالرین شاعر ، آشپز شاعر و دیگر شئون خلاق متصف به شاعری داشته باشیم ...

سئوال ناگزیری که این جا مطرح می شود این است که چه طور در پروسه ی طولانی یک اثر ، که در تقابل با فشردگی زمان و " آن"  است ، این شاعرانگی نشت می کند !؟

برای این سئوال هیچ جواب روشنی وجود ندارد چون هیچ راه و روش شناخته شده ای وجود ندارد ... یک مسیر روانی ممکن است برای یک بار به خلق تجربه ای شاعرانه بینجامد اما هر بار بعد از آن کوچه ی بن بستی باشد خالی از هر احساس شاعرانه ... ذهن و روان آدمی ویژگی های شگفت انگیز خود را دارد و کار خویش می کند و ما توان باز گشودن رازهایش را نداریم ... این هم منطقی ترین جوابی است که می شود به این سئوال داد اما بنابر تجربه ی شخصی روی دو نکته می توان تأکید کرد  ؛ اول این دغدغه ی شاعرانگی به حتم باید در ذهن مولف وجود داشته باشد و دوم این که در تولید یک متن بلند رفت و برگشت های متوالی به سمت اثر و بررسی هاس مجدد و بازنویسی های مداوم با احوال روحی و خُلقی متفاوت ، شرایط و امکانات روحی دگرگونه ای را در برابر ذهن قرار می دهد که شاید اوج یکی از کاکردهاش ، خلق لحظه ای شاعرانه باشد که البته این تکنیک هم هیچ ضمانت اجرایی ندارد ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/09/28ساعت 22:42  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 چه فرقی می کند امروز چند شنبه است ،
جمعه یا دوشنبه !؟
چه فرقی می کند اگر فردای شنبه
چهار شنبه بیاید ...
تقویم ،
روزشمار تباهی است
و این تاریخ کور
با چشم های آدمی
بینا نخواهد شد ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/09/25ساعت 8:13  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بالاخره با این سرعت افتضاح اینترنت همین حالا توانستم سخنرانی دکتر اباذری را بشنوم ... دستش درد نکند ... گلی به گوشه جمالش که این قدر وجود و حریت دارد که فارغ از قضاوتی که می خواهد در موردش بشود ، دادش را زد ... در حیرتم از جماعت داغ تر از کاسه ی آش که نه سر پیازند و نه ته پیاز و برای جمع کردن چند لایک فیس بوک ، هم صدا با ابتذال رایج این سخرانی را محکوم کردند ... سئوال این است که درباره ی انحراف یک وضعیت چه قدر می توان سکوت کرد و فریاد نزد ... همین کسان که دکتر اباذری را محکوم می کنند خودشان را بگذارند در یک وضعیت بحرانی که مثلأ فرزند عزیز دردانه شان می خواهد که خود را درون چاه بیندازد ... اول به اش می گویند : عزیزم ، دلبندم ، نرو آن سو که می افتی درون چاه ! اگر آن فرزند باز هم به رفتن ادامه دهد این بار جدی تر می گویند نرو ! باز هم بچه حرف گوش نمی دهد ... این بار پدر تندتر می تو پد : کره خر نرو ! اگر باز هم بچه به رفتن ادامه بدهد نه این که می پرند جلو و راهش را به تندی می بندند که یک پس گردنی هم نثارش می کنند که حواسش را جمع کند ... اگر این هوار سر فرزند کشیده نشود یا پس گردنی زده نشود مسئول سقط شدن بچه ، آن پدری است که فکر می کند به صرف ناز و نوازش و محترمانه گفتن می شود آدمیان را ( و جامعه را ) از هلاک باز داشت ...  یاد این شعر فریدن مشیری افتادم ؛

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
 آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید
بر پنجره ها
محتاجم
 من هموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/09/22ساعت 20:22  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جامعه ی ایران هیچ کدام از شرایط دموکراسی خواهی و حرکت به سوی آن را ندارد ... از اقتصاد گرفته که تک محصولی است و وابسته به صادرات نفت تا تاریخ و و هنر ، همه باز تولید تک صدایی فعال در تاریخ ماست ... البته می توان ریشه ای تر هم به این قضه نگاه کرد و ساخت زبانی ما را که بر مبنای مونولوگ ( در برابر دلالوگ ) استوار است دلیل و علت این فرهنگ دیکتاتور خواه و عامل دور ماندن از دموکراسی و ایجاد چند صدایی دانست ... این ها به کنار ، اقبال عمومی که در این چند ساله توده ی مردم به مرگ خواننده های پاپ نشان می دهند حکایت دیگری است ... دو نمونه از این حرکت ها یکی مرگ ناصر عبداللهی بود و دیگری و اخیرأ مرگ مرتضی پاشایی ... در این موارد نمی توان حضور بی شمار مردم را به صرف یک تشییع جنازه ی معمولی تفسیر کرد ... این شکل از حضورها بیش تر از آن که به عامل بیرونی و پدیده ی مرگ و تشییع جنازه  بپردازند ، ضرورتآ ما را به عوامل درونی و انگیزهای چنین حرکت هایی هدایت می کنند ...
مرتضی پاشایی یا ناصر عبداللهی خوانندگان متوسط پاپ بودند ... هیچ اتفاق در خوری در کار موسیقیایی این ها دیده نمی شود ... از نظر شعر وضع از این خراب تر بود ؛ ترانه ای هایی اغلب عامیانه با فروکاستن از عمیق معنای عشق و نوعی از تضرع در مقابل دیگری ( و نه معشوق ) ...
اما طرف دیگر این داستان ؛ چند وقت پیش بهمن فرزانه ، مترجم نامدار ایرانی در گذشت و بی ان که خبری از اندک مردم تششیع کننده باشد ، در نهایت سکوت و غربت به خاک سپرده شد ... البته این وضعیت مختص بهمن فرزانه نبود ... هیچ کدام از افراد فعال و فرهنگ ساز در ایران نمی میرند مگر در سکوت و انزوا و فراموشی محض ...
نمی دانم چند نفر از مردم کوچه و بازار اسم کسی مثل بهمن فرزانه یا مرتضی ممیز و امثالهم را شنیده اند ، اما مهرگان چند وقت پیش می گفت این مرتضی پاشایی کیست که توی مدرسه همه حرفش را می زنند !؟ شاید بهتر است این سئوال را این گونه مطرح کنیم ؛ آیا کسی هست در ایران که نام مرتضی پاشایی را نشنیده باشد !؟
انتخاب های یک جامعه برگرفته از سطح فرهنگ و دانش و معرف مردمانش است ... ترانه های پاپ آیینه ی هستند از عمق خواست و اراده ی مردم ... آن چه این مردم میل بدان دارند چیزی نیست جز همین اشعار و با همین وضعیت موسیقیایی ... و آن که خواست ایشان را در اختیارشان قرار دهد قطعأ محبوب و قهرمان شان خواهد بود ... روشن است که پذیرش این اتفاق برای خیلی از ما سخت و بهت آور است ، اما چاره ای جز این نیست ؛ جامعه ما به هیچ عنوان دلمشغولی های فرهنگی ندارد ...

پانوشت :
1- روشن است که هدف از این نوشته بررسی موسیقی یا جوان مرگ شدن کسی مثل مرتضی پاشایی نیست که من هم از چنین اتفاقی دل آزرده شدم و برای خانواده اش صبر فراوان آرزو می کنم ... هدف از این نوشته حواشی و انگیزه های پنهان در حرکت مردم برای تششیع اوست .
2- انگیزه های بسیاری را می توان در چنین تشییع جنازه هایی بازشناسی کرد که هر کدام پاره ای از حقیقت را با خود دارند و چه بسا در تضاد و تخالف با هم باشند ... اما برای من آن چه در بالا گفته شد ، مهم ترین وجه این گونه رفتار هاست ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/09/21ساعت 12:10  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یکی از بحران های موجود در رمان فارسی ، بحران نام گذاری کتاب هاست ... نام کتاب ها آن چنان که باید ، طنین ندارد و در خاطر نمی ماند و اثر گذار نیست ... برای من نام گذاری در طی فرآیند نوشتن شکل می گیردو در واقع خود متن است که به نامش اشارت و دلالت می کند ... به هر حال برای نام کتاب دوم از برج سکوت " طبل بی هنگام "را در نظر داشتم که اشاره به "بی هنگامی حضور" است و برگرفته از این غزل سعدی ؛
امشب سبکتر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را
یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
اما چند روز پیش دیدم جناب رضا قاسمی این نام را برای آلبوم جدیدش با سپیده رییس سادات انتخاب کرده است ، شگفت زده شدم ... در این چند روز مدام فکر کردم ؛ به لحاظ اخلاقی عیب و مشکلی در استفاده از این نام پیدا نکردم اما به دو دلیل از خیرش گذشتم ؛ اول از جذابیت نام کتاب کم می شود چون دیگر نام تازه ای نیست و دوم هر نامی به کام آن کس است که اولین بار آن را انتخاب می کند بر این قاعده که والسابقون السابقون ... من هم ، هر چند دشوار ، اما می باید بگردم و راه رفته را دوباره بروم تا ببینم جلد دوم با چه نامی قرار می گیرد ...

******************************
پاره ی نخست از جلد دوم

به چه چیزی می شود اعتماد کرد واقعأ!؟ همین زمین ! به این گندگی ! به این عظمت ! یکهو دیدی همین حالا با تمام کهکشان راه شیری تِلپی افتاد درون یک سیاه چاله و دیگر اثری از آثارش باقی نماند !
یک جورهایی همه ته خط ایستاده ایم ، از روز اول ... تمام ایم ... بر لب تاریکی ها قدم می زنیم ، لِی لِی می کنیم و جفتک می اندازیم ... یک تکان این ور و آن ور ، افتاده ایم ته چاه ... توی سوراخ ... درش را هم گل می گیرند و تمام ! می ماند استخوان های مان که شغال هم دندان نمی زند بس که کثافت ایم ! دیگر خودتان حسابش را بکنید که حرف هایی مثل رفاقت و من بمیرم و تو بمیری و نان و نمک و این جور چیزها شعر محض است ... البته بی قافیه ... حاج عدالت ختم همه ی سلسله های عالم بود و کارش درست ... می گفت رفاقت یکی دو بست اولش خوب است و باقی همه تاوان ... آدم به خودش هم نمی تواند اعتماد داشته باشد ، چه برسد به کار دنیا و زندگی و دیگرِ آدم ها ...
بچه که بودم هر وقت می خواستم برای فردا روزی از خانم قول و قراری بگیرم که کاری را برایم انجام دهد ، می گفت :" تا فردا کی مرده و کی زنده !؟ من که از فردای خودم خبر ندارم !"
راست می گفت ... و بیش تر از آن که راست بگوید تلخ می گفت ... فردا که هیچ ، خبر از یک ساعت دیگر نداریم ... وقتی فرشته ها سقوط می کنند ، وقتی فرشته ها یک روده ی راست توی شکم شان نیست ، وقتی فرشته ها "اتو" می زنند ، وقتی فرشته ها به زمین و بوی خاک خو می گیرند و هوا برشان می دارد و می زنند به رگ بی خیالی و می کوبند بر طبل بی عاری ، بچه ی شیر خام خورده ی آدمیزاد باید برود جلو و غازش را بچراند !
این ذات دنیاست ، ماهیت زندگی و قاعده ی بازی آدم عملی است که هیچ چیزش قاعده ندارد ... همه چیز خلاصه می شود در یک لحظه و یک آن ... در یک وعده تلمبه و یک وعده نشئگی ... یک وعده عشق و حال ... دوست و رفیق کجا بود !؟ ته ته اش یک مشت زالوییم که به هم چسبیده ایم ... من که می دانم و با خودم تعارف ندارم ... می نشینیم دور هم ؛ من بمیرم ، تو بمیری ، کجا بودی تا حالا !؟ چه مهربانی تو ! ته خط عشق و حال را یک ساعته می زنی ...همه خوب ! آن چنانی ! دنیای مهربانی ! یک ساعت بعد که حالت سر جا آمد ، آرام و محترمانه در می روی ! اگر هم نشد ، نا آرام و غیر محترمانه ! می خزی در لاک تنهایی خودت ... تف نمی اندازی در صورت همه ی مهربانان ! بعد هم ، هر بار که سرت می خورد به سنگ ، برگرد و فکر کن که علتش چه بود !؟ هیچ جوابی وجود ندارد ! هیچ اثری از لحظه ی فروپاشی نیست ... فقط گاهی با تغییر شرایط ، واقعیت را کمی عریان تر می شود حس کرد ... راحت تان کنم ؛ این دنیای زالوهاست ... به عمق کثافت و تنهایی خوش آمدید !
داستان این است ؛ درست نمی بینیم چه اتفاقی دارد می افتد ... مسافر کوچولو از قول سلطان ، مادر بزرگش ، می گفت :" تیر مست ... " می گفت این تکه کلام سلطان بود وقتی که عشرت طلاق گرفت ... می گفت وقتی شکارچی آهو را دنبال می کند و با تیر می زندش ، اول آهو نمی فهمد بس که بدنش از جست و خیز گرم است ... تیر هم که می خورد با آن خونریزی اول ، سرخوش تر می شود تازه ! این جور وقت ها می گویند آهو تیر مست است ... ولی کمی که رفت و خون ریزی اش زیاد شد ، وقتی که پاهاش دیگر توان حرکت نداشت و به پهلو افتاد ، وقتی شکارچی بالای سرش رسید و کارد را بر گلویش گذاشت و روی شاهرگش کشید ، وقتی شترک خونش را در سر و صورت و لباس و چشم های شکارچی دید ، آن وقت ، تازه آن وقت می فهمد چه اتفاقی افتاده است ...

 


برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  93/09/16ساعت 13:15  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در هفت سال گذشته بیش تر روزها را 12 ساعت بر روی رمان برج سکوت کار کردم ... خوابم جز موارد معدود بیش تر از 5 ساعت نشد ... هر کجا هر بلایی سرم آمد خودم را از موقعیت بیرونی کندم و نشستم در پیشگاه قلم و کاغذ ، در محضر شریف داستان ... آن چنان که جهان بیرونی را ، بی آن که بخواهم از چشم راوی داستان می نگریستم و تبدیل به او شدم ... برای ساخت زبان این روایت ، زبان خودم را دگرگون کردم طوری که زبان ذهنی من با زبان گفتارم در دو جهت مختلف حرکت می کردند و کسانی که اهل این معنا هستند می دانند این اتفاق چه پریشانی هولناکی به همراه دارد ... در یک کلام و خلاصه ، بابت تعهدی که به نوشتن این کار داشتم تمام زندگی درونی و بیرونی ام را دادم ... البته ناگفته پیداست که هیچ کس در این میان بدهکار نیست و من هر چه کردم برای خود کردم ، این از جمله  معامله هایی است که آدمی با خود می کند و برد و باخت ندارد ...  این بهای حرکت ناگزیر انسان است در زندگی برای نماندن و نگندیدن ... برای همین من از دو جهت خوشحالم ؛ اول به پایان بردن تعهدی که به خود داشتم و دوم خوشحالم در فضایی رمان برج سکوت را  نوشته ام که پیش از این سابقه نداشته و شاید تا سال ها بعد از این هم نوشته نخواهد شد ...
اما این ها شکل درونی انجام یک کار است ... کسی مثل من می تواند در انزوا کار کند و از پس خود بربیاید و نیازهای بیرونی اش را تا حداقل ممکن فروبکاهد ... پروسه ی بیرونی چاپ اثر اما حکایت دیگریست ... تصور توده ی مردم این است که در کار ادبیات ما با مردمانی فرهیخته طرفیم ؛ مردمانی که شعر می گویند و داستان می نویسند (می خوانند ) و روحیه ی لطیف دارند ... زهی خیال باطل ! هیچ کجای این ملک را نمی شود پیدا کرد که از پریشانی بی بهره باشد ... هیچ کجا را نمی شود پیدا کرد که آدم ها بر جای درست خود نشسته باشند ... هیچ کس پیدا نمی شود که بابت کاری که می کند و نانی که می خورد متعهدانه رفتار کند ... و چه بسا این بی تعهدی و مسئولیت ناپذیری بر آدمی گران تر می آید وقتی در حوزه ای مثل ادبیات اتفاق می افتد ...

حدود 3 ماه پیش جلد اول رمان برج سکوت را به نشر افق دادم ... روزی که زنگ زدن دفترشان گفتند کتاب ها را برای خواندن و بررسی باید به فروشگاه تحویل داد  ... سه شنبه روزی رفتم آن جا ... از ساعت 11 تا دوازده نشستم ... کسی که باید کتاب را می گرفت نیامد ... کتاب را به دیگری دادم و آمدم ... بعد از دو هفته دیدم خبری نشد ، تماس گرفتم ... با آقایی که قرار بود کتب را بخواند حرف زدم ، گفت سرش شلوغ است و طول می کشد تا کار را بخواند ... این گذشت تا دو هفته بعد که تماس گرفت و گفت رمان رد شده است ... از علت رد شدن پرسیدم و کمی با هم حرف زدیم  ... از حرف هایی که می زد احساس می کردم کتاب را نخوانده ، همین را هم گفتم ...  خودش هم گفت نخوانده اما به کسی داده و او خوانده است ...جر و بحث مان شد ... قرار شد بروم دفتر نشر و کتاب را پس بگیرم ... قرارم این بود که مسأله را با مدیر افق درمیان بگذارم ... همین را هم به مسئول کتاب شان گفتم و که اگر از طرف شما مشکلی نیست ، می خواهم با مدیر انتشارات حرف بزنم ... برای همین دوباره سر صحبت باز شد ... حرف زدیم ... به وضوح می دیدم که این آدمِ مسئول سواد داستانی ندارد ... دوباره با هم جر و بحث کردیم ؛ او از موضع کسی که کتاب را نخوانده و من از موضع نویسنده ! ببینید روزگار چه طور آدمی را به هجو می کشد ! در میانه ی حرف ها برای اثبات نظرش که کتاب خوانده شده است چند صفحه از گزارش رمان را نشان داد ... گرفتم و خواندم ؛ حتی اسم ها به اشتباه نوشته شده بود ... خلاصه ای بود بچه گانه ، آن چنان که کسی متنی را با شتاب می خواند و برای خلاصه نویسی از ابتدای هر پاراگراف اولین جمله را بر می دارد و می نویسد ... جالب این جا بود که این جوان می گفت نشر افق 300 هزار تومن بابت خواندن این کتاب هزینه کرده است ! البته بابت نخواندنش ... باز هم من کوتاه نیامدم ، خواستم کتاب آن جا بماند و خوانده شود ، که بعد تماس گرفتند که خواندند و پذیرفته نشده است !
کتاب را فرستادم برای تندیس ؛ این بار کارهای دیگرم را هم اضافه کردم ، یک رمان دیگر و یک مجموعه داستان ... در مجموع 5 جلد ... قرار بود در دو هفته جواب بدهند ... دو هفته ی این ها شد یک ماه ، امروز تماس گرفتم گفتند تا بعد از نمایشگاه کاری را برای نشر قبول نمی کنند ... به آن خانم مسئول می گویم اگر قرار به چاپ ندارید چرا کتاب را قبول می کنید !؟ هر جوابی می دهد جز آن که باید بگوید ...
الغرض ، من یک بار تا سال 86 هر چه را نوشته بودم سوزاندم .... یک منقل آتش درست کردم ، صفحه به صفحه دست نوشته هام را نگاه کردم و دادم شان به کام شعله ... هنوز هم توانایی دارم همه ی کاری را که کرده ام بسوزانم یا بی خیال شان شوم و بگذارم شان یک گوشه ... آن چه باعث رنج و خون جگر است ، آن چه مرا وادار می کند از پوسته ی ضخیم ام بیرون بزنم و این ها را بنویسم ، بی مسئولیتی پراکنده در جامعه است ... گویی نان حلال خوردن ، حرمت و کرامت آدمی و ارزش هنر افسانه هایی است مربوط به سرزمین ها و زمان های دیگر ... نمی دانم واقعأ به روز ما چه آمده است !؟

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/09/15ساعت 19:49  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بدترین و راست ترین خبر را در تاریخ تفکر شوپنهاور برای بشر آورد که بن مایه ی زندگی انسان چیز جز رنج نیست ... فکر کنید کسی به بیماری سختی دچار شده و امکان بهبودش وجود ندارد و پزشک بعد ار معاینه او در چشمش نگاه کند و آن چه را در طور معاینه فهمیده به صراحت با بیمار درمیان بگذارد که تو با تحمل درد و رنج فراوان به زوری خواهی مرد ! در این حالت طبیعی است که بیمار و اطرافیان او سعی در پوشاندن و لوث کردن حرف آن پزشک خواهند کرد شاید مگر از درد برخورد زود هنگام بیمار با مرگ کم کنند ... کم اند آدمیانی که ترجیح شان شنیدن آن تلخ حقیقی است و نه دروغ شیرین ... گزاره ی مورد نظر شوپنهاور آن چنان تأثیر گذار بود که حتی کسی مثل نیچه از عواقبش در امان نماند و به مفهوم ابر انسان ، اویی که در فراسوی مرز نیکی و بدی می زید پناه برد ... در واقع نیچه واکنش خردمندانه و نخبه گرایانه ای بود بر آن چه شوپنهاور طرح کرد ... فراسوی نیک و بد یا انسانی که فراتر از مرزهای اخلاقی می زید و در فکر برد و باخت نیست ، واکنشی ناگزیر است بر احوال انسانی که در رنج می زید و سرانجام او جز مرگ نیست ...
اما آن چه در برخورد اول با گزاره ی شوپنهاور به دست می آید متفاوت است از بررسی لایه های عمیق تر آن و شاید در تضاد با آن ؛ انسان در طول زندگی همواره از رنجی به رنج دیگر در می غلطلد ... بر همین مبنا تفکر اپیکوری شکل می گیرد و خوشی و شادی می شود نتیجه برطرف شدن یک درد و رنج که مثلا اگر کسی بیمار است و بیماری اش دوا می شود ، این پروسه ی مداوا شدن و بازیافتن سلامتی عین لذت است ... این شکل از برخورد ، برخوردی کاملأ سلبی با اصالت خوشی و شادی است ... کسی که گرسنه است و سیر می شود ، در واقع لذتی عمیق تر دارد از کسی که به صرف مزه ی غذا توجه می کند ...
اما برگردیم به پیر مرد بد عنق و تلخکام و راست گوی مان ؛ به نظر می رسد مراد از رنج برای شوپنهاور چیزهایی بیش تر از اتفاقات ناخوشایند روزمره باشد آن چنان که مثلا کسی خاری در انگشتش فرو رفته یا از بیماری رنج می برد ... بسیاری از رنج ها را انسان ها آگاهانه انتخاب می کنند و میل به آن از پشتوانه ی طبیعی و غریزی نیرومندی برخوردار است و پاداش هایی که طبیعت به این رنج کشیدن ها می دهد جایگزین ندارد ... در این میان به عنوان مثال می توان پروسه ی تولید مثل را در نظر آورد ؛ انتخاب و به دست آوردن جفت ، دوره ی عاشقی ( شاید این دوره فقط برای انسان مدرن قابل تطبیق باشد ) شکل جفت گیری و در نهایت تولد نوزاد همه با درد و رنج همراه است البته درد و رنجی که برای بشر میلی بی پایان به همراه دارد ... از این می توان فراتر رفت ؛ حتی ارگاسم و ارضاء شدن کاملأ در چهار چوب یک رنج جسمی معنا می دهد اما آن چنان این رنج خالص است که انسان از توهم لذت بردن از آن ناگزیر است ... تمام ظرافت درک معنای حرف شوپنهاور به نظرم همین جاست ؛ که انسان چه قدر توانایی دارد به رنج های خالص تری در زندگی دست یابد ...

پانوشت : چند وقت پیش دوستی می پرسید راه رهایی از این رنج محتوم چیست ؟ گفتم یا خریت ( یعنی احساس و تفکر نداشتن و باری به هر جهت گذراندن) یا عرفان یا فلسفه یا هنر ... راه دیگری وجود ندارد ... حالا این وسط هر کس خودش حساب کند که مال کدام راه است و چه باید بکند ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/09/12ساعت 11:47  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بچه هایی که کارتون های دهه ی 60 را دیده اند به حتم زبل خان یادشات هست ... شعار این کارتون این بود؛ زبل خان این جا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا ... جناب زبل خان بعد از خواندن این شعار در خشتکش را باز می کرد و یک شیر می پرید آن تو ! حالا این وصف حال خیلی از فعالین فرهنگی کشور است به خصوص یکی از مترجم ها ... هر جایی که نگاه کنی این آدم هست ... به هر سوراخی سر بکشی رد پاش پیداست ... هم با دولتی ها محشور است هم با خصوصی ها روی هم می ریزد ... هر کجا هر خبری باشد نامی از این آدم به گوش می رسد ... تو روزنامه می نویسد ، ترجمه می کند ، منتقد هست ، تئوریسین هست ، بگذریم از انبوه مطالبی که در فیس بوک هر روز از خود می پراکند ... البته انجام همه ی این کارها با هم عیب نیست ، عیب آن جاست که وقتی ترجمه های این آدم را دست می گیری نمی توانی بخوانی ... یکی نیست از او بپرسد بالاخره چه کاره ای تو !؟ کار چاق کن آیا که همه جا هستی !؟ در بچگی های من پیرزنی هست به نام آبجش خانم ، پیرزنی به غایت تند خو و بد اخلاق ... این هر وقت ما را می دید این طوری می کرد ؛ هی تو روح اون مرده و زنده تون ! سر یک تپه نریده باقی نذاشتید !!! روحش شاد ...

 

+ نوشته شده در  93/09/08ساعت 9:20  توسط حميد رضا منایی  | 

 

اگر کسی بخواهد در رمان یا سینما مسایلی مثل اسیدپاشی یا قتل همین معلم بروجردی توسط شاگردش را با هزار ترفند و لاپوشانی طرح ریزی کند ، به جرم سیاه نمایی و تلخ بودن داستان گردنش را زیر تیغ سانسور خواهند شکست ... درباره ی همین دو مورد فوق الذکر نویسندگان و فیلم سازان شانس آورده اند که پیش تر آثاری با این محتوا تولید نکرده اند ... و گرنه بی گمان گفته می شد این جرم و جنایت ها برگرفته از همین ادبیات و سینماست و این سیاه نمایی ها دلیل و علت بروز چنین حوادثی !

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/09/04ساعت 9:14  توسط حميد رضا منایی  | 

نظراتی که در بحث سکسیم این روزها مطرح می شود همه در ویژگی روشنفکری با هم اشتراک دارند ... این روشنفکری را به معنای رویایی بودن و دور از امر واقع بودن به کار می برم ... صورت مسأله این است که زن یا مرد کارکردهای مختلفی دارند که یکی از آن ها سکس است و صرف این کارکرد نباید به امور دیگر تعمیم پیدا کند ... البته این حرف در شکل ایده آل حرف درستی است اما سئوالی که در پی آن می آید این است که چند درصد از کل جامعه ی بشری توانایی رعایت چنین الگویی را دارند !؟ ما می توانیم روی کاغذ و با تئوری الگوهای زیادی را طرح ریزی کنیم اما از آن سو دامنه ی پذیرش این الگوها از طرف توده ی مردم را نمی توان نادیده گرفت ... نگاه کنیم به اطراف خودمان ؛ مقدار زیادی از آن چه ما به عنوان عشق و رابطه ی عاشقانه می شناسیم در گیر و دار همین نوع رابطه تولید می شود ... هیچ رابطه ای بین زن و مرد ( و تازگی ها در پاره ای از موارد بین هم جنس ها ) از نگاه جنسیتی خارج نیست ... فرقی هم نمی کند در ایران یا خارج از ایران ... زمینه های تاریخی و فرهنگی بسیار زیادی از این الگو پشتیبانی می کنند ... غیر از این شرایط فیزیولوژیک و سایکولوژیک آدمی سائق هایی قوی و پایدار در این نگاه و گرایش به شمار می آیند ... فروید هم مفصل راجع به این گرایش گفته و مقولاتش را تئوریزه کرده است ... حتی نگاه هایی معنویت گرا مثل اوشو و تانترا در پس پشت این گرایش حضور فعال دارند ... بی راه نیست اگر بگوییم این نگاه جنسیت گرا ( در بعد سکسی مساله ) خواستنی ترین و عمیق ترین نگاه برای تمام انسان ها در تمام طول تاریخ بوده است ... آن چنان که خود زنان ( و مردان ) همواره در ترویج این نگاه سعی ها کرده و می کنند ...
نکته ی مهم دیگر در این بحث ، مساله ی تن است ... در نگاه جنسیتی تن به هیچ رو یک ابژه ی محدود نیست که صرفا در مرزهای طبیعی و فیزیکال خود تمام شود ... این جا تن تبدیل به سوژه می شود و خواه ناخواه از حد و مرزهای طبیعی خویش می گذرد ... این خانم داور فوتبال در ایتالیا که از قضا زن زیبایی است ، نمی تواند در چهار چوب مستطیل سبز به صرف داوری بپردازد فارغ از حواشی جنسیتی آن ... چون همانطور که گفته شد این جا بدن فقط یک ابژه نیست بلکه این بدن تبدیل به سوژه شده است ... اگر هم کسی بگوید چرا این اتفاق می افتد جواب خواهد شنید این کارکرد ذهن انسان است که در همه ی امور میل گذشتن از ابژه و رسیدن به سوژه را دارد و نه فقط در بحث سکسیم ... اگر ما در شرایطی آرمانی مثلا در جایی مثل اتوپیای افلاطون زندگی می کردیم ، آری ... می شد کارکردها را از زمینه ها و بسترهای فرهنگی جدا کرد و بر فرض گفت کارکردهای یک انسان را از هم جدا کنیم و نگاه مان را در حد ابژه محدود ... اما متاسفانه ما اتوپیایی نداریم و قرار هم نیست که داشته باشیم ...

+ نوشته شده در  93/08/24ساعت 21:40  توسط حميد رضا منایی  | 


زبان فارسی آکنده از فحش و ناسزاست ... در هر جمعی ، آشنا و غریبه ، کلمات پایین تنه ای است که به این و آن و زمین و زمان حواله می شود ... فرقی هم نمی کند توی تاکسی یا اتوبوس یا مترو یا در سطح شهر یا در همین فضاهای مجازی ... مدت ها پیش با دوستی سوار تاکسی بودیم ... راننده پیر مردی بود ... سر راه انگار یکی از دوستانش را دید و سوارش کرد و برایش خواند : صبحت به خیر به شادی ... آن یکی جواب داد : کونت به این گشادی ... و این ها تا جایی که ما پیاده شدیم یک سره با قافیه و بی قافیه به هم لیچار می گفتند ...
اما فقط یک سر چنین برخوردهایی بی ادبانه به شمار می رود ؛ بسیاری از آثار طنز و هجو درخشان در ادب فارسی با استفاده از همین زبان ساخته شده اند ، برای نمونه نگاه کنید به عبید زاکانی و طرز استفاده ی او از زبان ... یا مولانا جلال الدین محمد که با آن ادب سرشار از به کار بردن چنین الفاظی به خصوص در دفتر پنجم دریغ نمی کند ... نکته ی ظریف این بحث این جاست که چه کسی و به چه منظوری این کلمات و اصطلاحات را به کار می برد ... خود مولانا در جواب کوته نظران می فرماید : بیت من بیت نیست اقلیمست/هزل من هزل نیست تعلیمست ... یا جای دیگر : کاملی گر خاک گیرد زر شود/ناقص ار زر برد خاکستر شود ...
ملاک ادب و بی ادبی همین کارکرد و کابرد زبان است ... در جایی که اقتضای استفاده از کلمات رکیک می کند ، برای آدم هایی که شأن زبانی شان این است ، نمی توان از دیالوگ های محترمانه استفاده کرد ، آن وقت دیگر این آدم ها با هم فرقی نخواهند داشت ... ما در داستان تنها ملاک معتبری که برای تحلیل شخصیت و طول و عرض و عمق دادن به شخصیت ها داریم ، چیزی نیست جز زبان و نه شی ء وارگی و توصیف صحنه ... اگر زبان آدم ها آن چنان که هستند و اقتضا می کنند وارد داستان نشود ، پیشاپیش داستان شکست خورده است ...
به هر حال ، یک هفته است که با چند خط دیالوگ درگیرم ، چیزهایی شبیه به این ؛ برو آن ور تر بنشین خوار جن- - ... هر چه فکر می کنم ، هر چه کنکاش می کنم که چیزی جایگزین کنم نمی شود ... به نظر می رسد چنین دیالوگ هایی ساده اند و به راحتی می توان حذف شان کرد یا چیزی دیگر جایگزین ... اما نمی شود ... ما در زبان داستان پدیده ای داریم به نام بافت زبانی ... کلیت زبان یک اثر برگرفته از همین اجزاء است و حذف هر کدام از این ها به مثابه از بین رفتن آن کلیت است ... هنوز نتوانسته ام خودم را راضی به حذف این دیالوگ ها بکنم اما در نهایت چاره ای جز این نیست ... هر چند می دانم آدم های داستان از شأنیت اجتماعی و فرهنگی و وجودی خود فرو خواهند افتاد و در نهایت این من هستم که به محاطب اثر دروغ گفته ام ...



برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/08/18ساعت 12:14  توسط حميد رضا منایی  | 


زن همیشه تنهاست
ایستاده پشت پنجره
لیوان چای در دست
به باران آن سو خیره نگاه می کند
دست می کشد بر پهلو و شانه ها
درد می کند جای آن که نیست...

پنجره گشوده می شود
بوی باران و نسیم به درون می ریزد
می آمیزد با بوی زن ، منتشر در هوا
هنوز لیوان چای
بر لب پنجره گرم است

زن همیشه با باران رفت
قطره شد و بر سر شهر بارید
شهر بوی او گرفت

درد می کند جای خالی آن که نیست ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/08/11ساعت 0:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تاریخ عرفان ،
تاریخ چشم توست
که پیرمردان ژولیده
از بغداد تا بلخ و خراسان
به دنبال دخترک شوخ چشم
چه سفرها که نکردند
و چه ایمان ها که بر باد ندادند
پای برهنه و شوریده آن چنان گشتند
که از رد قدم هاشان
راه ها به جا ماند
و کوره راه ها ....

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/08/02ساعت 23:0  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آدمی که با بارش باران حالش دگرگون می شود و از خود بی خود ، مطمئنأ هیچ وقت عقل معاش درست و حسابی نخواهد داشت ... من خودم از همین ها بودم و مختصات روحی این گروه را خوب می شناسم ... دو بار وارد کار تجارت شدم در هر دو بار البته ناموفق ... اولی زمانی بود که 9-8 ساله بودم ... وارد کار تجارت فرفره شدم با یکی از بچه ها ... رفتیم کاغذ رنگی خریدیم ، چوب حصیر هم از میان آشغال ها پیدا کردیم و یک عالم فرفره ساختیم ... دکان مان هم شامل یک جعبه مقوایی بود که ته حصیرها را فرو کردیم بودیم توش ... 60-50 فرفره داشتیم ... خیلی زیبا بودند واقعأ ... باد که می وزید همه با هم می چرخیدند ... یک هفته تمام وقت نشستیم پای کار ، از صبح تا شب ... اما دریغ از فروش حتی یک دانه فرفره ... کار به جایی رسید که فرفره ها را حراج کردیم ... 3 تا می دادیم پنج زار ... باز هم نخریدند ... دیگر فقط می خواستیم از آن شرایط فرار کنیم ... همه را به مفت دادیم رفت ... بدی کار این جا بود آن ها که مفت می خریدند قدر نمی دانستند و در جا فرفره را له می کردند و می انداختند زیر دست و پا ... آن همه زیبایی حیف می شد ...
به هر حال ، خوب که فکرش را می کنم می بینم یکی از دلایل عدم توفیق در کار تجارت یکی همین باران بوده است ... وقتی می بارد دیگر هیچ چیز هیچ اهمیتی ندارد ... اصلا حریف ذهنم نمی شوم که ببینم چی اهمیت دارد و چی ندارد ... شما بگو خروار خروار پول ... اصلا و ابدا ... باران را عشق است ... و باد را و نسیم را و آسمان را و پنجره را و شب را و قصه را ...
حالا به این پسر هم هر چه می گویم نرو زیر باران سرما می خوری هیچ به حرف گوش نمی دهد ... باران که می آید از خود بی خود می شود ... از همین حالا می بینم که این هم عقل معاش درست و حسابی نخواهد داشت ... چه می شود کرد تره به تخمش می رود و حسنی به باباش ...

 


برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  93/07/30ساعت 21:44  توسط حميد رضا منایی  |