نظراتی که در بحث سکسیم این روزها مطرح می شود همه در ویژگی روشنفکری با هم اشتراک دارند ... این روشنفکری را به معنای رویایی بودن و دور از امر واقع بودن به کار می برم ... صورت مسأله این است که زن یا مرد کارکردهای مختلفی دارند که یکی از آن ها سکس است و صرف این کارکرد نباید به امور دیگر تعمیم پیدا کند ... البته این حرف در شکل ایده آل حرف درستی است اما سئوالی که در پی آن می آید این است که چند درصد از کل جامعه ی بشری توانایی رعایت چنین الگویی را دارند !؟ ما می توانیم روی کاغذ و با تئوری الگوهای زیادی را طرح ریزی کنیم اما از آن سو دامنه ی پذیرش این الگوها از طرف توده ی مردم را نمی توان نادیده گرفت ... نگاه کنیم به اطراف خودمان ؛ مقدار زیادی از آن چه ما به عنوان عشق و رابطه ی عاشقانه می شناسیم در گیر و دار همین نوع رابطه تولید می شود ... هیچ رابطه ای بین زن و مرد ( و تازگی ها در پاره ای از موارد بین هم جنس ها ) از نگاه جنسیتی خارج نیست ... فرقی هم نمی کند در ایران یا خارج از ایران ... زمینه های تاریخی و فرهنگی بسیار زیادی از این الگو پشتیبانی می کنند ... غیر از این شرایط فیزیولوژیک و سایکولوژیک آدمی سائق هایی قوی و پایدار در این نگاه و گرایش به شمار می آیند ... فروید هم مفصل راجع به این گرایش گفته و مقولاتش را تئوریزه کرده است ... حتی نگاه هایی معنویت گرا مثل اوشو و تانترا در پس پشت این گرایش حضور فعال دارند ... بی راه نیست اگر بگوییم این نگاه جنسیت گرا ( در بعد سکسی مساله ) خواستنی ترین و عمیق ترین نگاه برای تمام انسان ها در تمام طول تاریخ بوده است ... آن چنان که خود زنان ( و مردان ) همواره در ترویج این نگاه سعی ها کرده و می کنند ...
نکته ی مهم دیگر در این بحث ، مساله ی تن است ... در نگاه جنسیتی تن به هیچ رو یک ابژه ی محدود نیست که صرفا در مرزهای طبیعی و فیزیکال خود تمام شود ... این جا تن تبدیل به سوژه می شود و خواه ناخواه از حد و مرزهای طبیعی خویش می گذرد ... این خانم داور فوتبال در ایتالیا که از قضا زن زیبایی است ، نمی تواند در چهار چوب مستطیل سبز به صرف داوری بپردازد فارغ از حواشی جنسیتی آن ... چون همانطور که گفته شد این جا بدن فقط یک ابژه نیست بلکه این بدن تبدیل به سوژه شده است ... اگر هم کسی بگوید چرا این اتفاق می افتد جواب خواهد شنید این کارکرد ذهن انسان است که در همه ی امور میل گذشتن از ابژه و رسیدن به سوژه را دارد و نه فقط در بحث سکسیم ... اگر ما در شرایطی آرمانی مثلا در جایی مثل اتوپیای افلاطون زندگی می کردیم ، آری ... می شد کارکردها را از زمینه ها و بسترهای فرهنگی جدا کرد و بر فرض گفت کارکردهای یک انسان را از هم جدا کنیم و نگاه مان را در حد ابژه محدود ... اما متاسفانه ما اتوپیایی نداریم و قرار هم نیست که داشته باشیم ...

+ نوشته شده در  93/08/24ساعت 21:40  توسط حميد رضا منایی  | 


زبان فارسی آکنده از فحش و ناسزاست ... در هر جمعی ، آشنا و غریبه ، کلمات پایین تنه ای است که به این و آن و زمین و زمان حواله می شود ... فرقی هم نمی کند توی تاکسی یا اتوبوس یا مترو یا در سطح شهر یا در همین فضاهای مجازی ... مدت ها پیش با دوستی سوار تاکسی بودیم ... راننده پیر مردی بود ... سر راه انگار یکی از دوستانش را دید و سوارش کرد و برایش خواند : صبحت به خیر به شادی ... آن یکی جواب داد : کونت به این گشادی ... و این ها تا جایی که ما پیاده شدیم یک سره با قافیه و بی قافیه به هم لیچار می گفتند ...
اما فقط یک سر چنین برخوردهایی بی ادبانه به شمار می رود ؛ بسیاری از آثار طنز و هجو درخشان در ادب فارسی با استفاده از همین زبان ساخته شده اند ، برای نمونه نگاه کنید به عبید زاکانی و طرز استفاده ی او از زبان ... یا مولانا جلال الدین محمد که با آن ادب سرشار از به کار بردن چنین الفاظی به خصوص در دفتر پنجم دریغ نمی کند ... نکته ی ظریف این بحث این جاست که چه کسی و به چه منظوری این کلمات و اصطلاحات را به کار می برد ... خود مولانا در جواب کوته نظران می فرماید : بیت من بیت نیست اقلیمست/هزل من هزل نیست تعلیمست ... یا جای دیگر : کاملی گر خاک گیرد زر شود/ناقص ار زر برد خاکستر شود ...
ملاک ادب و بی ادبی همین کارکرد و کابرد زبان است ... در جایی که اقتضای استفاده از کلمات رکیک می کند ، برای آدم هایی که شأن زبانی شان این است ، نمی توان از دیالوگ های محترمانه استفاده کرد ، آن وقت دیگر این آدم ها با هم فرقی نخواهند داشت ... ما در داستان تنها ملاک معتبری که برای تحلیل شخصیت و طول و عرض و عمق دادن به شخصیت ها داریم ، چیزی نیست جز زبان و نه شی ء وارگی و توصیف صحنه ... اگر زبان آدم ها آن چنان که هستند و اقتضا می کنند وارد داستان نشود ، پیشاپیش داستان شکست خورده است ...
به هر حال ، یک هفته است که با چند خط دیالوگ درگیرم ، چیزهایی شبیه به این ؛ برو آن ور تر بنشین خوار جن- - ... هر چه فکر می کنم ، هر چه کنکاش می کنم که چیزی جایگزین کنم نمی شود ... به نظر می رسد چنین دیالوگ هایی ساده اند و به راحتی می توان حذف شان کرد یا چیزی دیگر جایگزین ... اما نمی شود ... ما در زبان داستان پدیده ای داریم به نام بافت زبانی ... کلیت زبان یک اثر برگرفته از همین اجزاء است و حذف هر کدام از این ها به مثابه از بین رفتن آن کلیت است ... هنوز نتوانسته ام خودم را راضی به حذف این دیالوگ ها بکنم اما در نهایت چاره ای جز این نیست ... هر چند می دانم آدم های داستان از شأنیت اجتماعی و فرهنگی و وجودی خود فرو خواهند افتاد و در نهایت این من هستم که به محاطب اثر دروغ گفته ام ...



برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/08/18ساعت 12:14  توسط حميد رضا منایی  | 


زن همیشه تنهاست
ایستاده پشت پنجره
لیوان چای در دست
به باران آن سو خیره نگاه می کند
دست می کشد بر پهلو و شانه ها
درد می کند جای آن که نیست...

پنجره گشوده می شود
بوی باران و نسیم به درون می ریزد
می آمیزد با بوی زن ، منتشر در هوا
هنوز لیوان چای
بر لب پنجره گرم است

زن همیشه با باران رفت
قطره شد و بر سر شهر بارید
شهر بوی او گرفت

درد می کند جای خالی آن که نیست ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/08/11ساعت 0:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تاریخ عرفان ،
تاریخ چشم توست
که پیرمردان ژولیده
از بغداد تا بلخ و خراسان
به دنبال دخترک شوخ چشم
چه سفرها که نکردند
و چه ایمان ها که بر باد ندادند
پای برهنه و شوریده آن چنان گشتند
که از رد قدم هاشان
راه ها به جا ماند
و کوره راه ها ....

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/08/02ساعت 23:0  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آدمی که با بارش باران حالش دگرگون می شود و از خود بی خود ، مطمئنأ هیچ وقت عقل معاش درست و حسابی نخواهد داشت ... من خودم از همین ها بودم و مختصات روحی این گروه را خوب می شناسم ... دو بار وارد کار تجارت شدم در هر دو بار البته ناموفق ... اولی زمانی بود که 9-8 ساله بودم ... وارد کار تجارت فرفره شدم با یکی از بچه ها ... رفتیم کاغذ رنگی خریدیم ، چوب حصیر هم از میان آشغال ها پیدا کردیم و یک عالم فرفره ساختیم ... دکان مان هم شامل یک جعبه مقوایی بود که ته حصیرها را فرو کردیم بودیم توش ... 60-50 فرفره داشتیم ... خیلی زیبا بودند واقعأ ... باد که می وزید همه با هم می چرخیدند ... یک هفته تمام وقت نشستیم پای کار ، از صبح تا شب ... اما دریغ از فروش حتی یک دانه فرفره ... کار به جایی رسید که فرفره ها را حراج کردیم ... 3 تا می دادیم پنج زار ... باز هم نخریدند ... دیگر فقط می خواستیم از آن شرایط فرار کنیم ... همه را به مفت دادیم رفت ... بدی کار این جا بود آن ها که مفت می خریدند قدر نمی دانستند و در جا فرفره را له می کردند و می انداختند زیر دست و پا ... آن همه زیبایی حیف می شد ...
به هر حال ، خوب که فکرش را می کنم می بینم یکی از دلایل عدم توفیق در کار تجارت یکی همین باران بوده است ... وقتی می بارد دیگر هیچ چیز هیچ اهمیتی ندارد ... اصلا حریف ذهنم نمی شوم که ببینم چی اهمیت دارد و چی ندارد ... شما بگو خروار خروار پول ... اصلا و ابدا ... باران را عشق است ... و باد را و نسیم را و آسمان را و پنجره را و شب را و قصه را ...
حالا به این پسر هم هر چه می گویم نرو زیر باران سرما می خوری هیچ به حرف گوش نمی دهد ... باران که می آید از خود بی خود می شود ... از همین حالا می بینم که این هم عقل معاش درست و حسابی نخواهد داشت ... چه می شود کرد تره به تخمش می رود و حسنی به باباش ...

 


برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  93/07/30ساعت 21:44  توسط حميد رضا منایی  | 

 

از آدمی که دلش هوای این چیز و آن چیز و این و آن را می کند ، رمان در نمی آید ... از آدمی که سکسش سر جایش است رمان در نمی آید ... از آدمی که خوب می خورد و می خوابد رمان در نمی آید ... از آدمی که با فیس بوک و فضای مجازی سرو کله می زند رمان در نمی آید ... از آدمی که دایم توی کافه ها ولوست و از این جلسه به آن جلسه سرک می کشد و مهمانی می رود رمان در نمی آید ... هم چنین از آدم بی سواد رمان در نمی آید ... و همین طور از آدمی که زندگی نکرده است ... از آدمی که تجربه ی سقوط ندارد ... از آدمی که قضاوت می کند ... از آدمی که خود را نشکافته و نمی شناسد ... درست تر بگویم ؛ رمان درخور از این ها در نمی آید ... برای رمان نوشتن تنها یک راه وجود دارد ؛ مردن ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/07/29ساعت 0:8  توسط حميد رضا منایی  | 

ناگهان باران ،

ناگهان تو ،

ناگهان اندوه ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/07/25ساعت 21:22  توسط حميد رضا منایی  | 

 

قربانی کردن برای ابراهیم ضرورت ناشی از وحی بود ... در واقع ضمانت ایمان ابراهیم و کاری که می باید می کرد از دیگر سو تضمین شده بود ... اما در طرف مقابل اسماعیل در فقدان این ضرورت وحیانی قرار داشت ... اگر برای ابراهیم این سیر ایمانی تکلیف بود برای اسماعیل پذیرش و تسلیم بود ... ابراهیم از فرآیند قربانی کردن آگاهی داشت ، او قربانی دهنده بود ... اما اسماعیل در فقدان آگاهی به سر می برد ، او خود قربانی بود ... این جا ما با دو شکل از ایمان روبه روایم ... یکی آگاهی پیشین دارد از روند ایمان خویش ، آن چنان که مثلا مومنان می دانند در صورت انجام تکالیف آیینی به بهشت می روند ... اما برای اسماعیل قصه متفاوت از این است ؛ او نمی داند ... دل به راهی می دهد که ضرورتی برایش ندارد و نمی شناسدش ... می پذیرد و تسلیم می شود ... اگر اعتماد می کند به معنای این نیست که از عافیت و صلاح خویش مطمئن است ، بر عکس مثال آدمی است که قدم در تاریکی ها و ناشناختگی ها می گذارد ... به نیت هلاک می رود ... می رود که سرش بریده شود ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/07/13ساعت 10:57  توسط حميد رضا منایی  | 

 

داریوش چنین دعا کرد ؛ اهورامزدا این کشور را بپاید از سپاه دشمن، از خشکسالی و از دروغ به این کشور نیاید نه سپاه دشمن، نه خشکسالی و نه دروغ.
اینجا دو سئوال مطرح است ؛
آیا اهورا مزدا با داریوش لج کرده است !؟
و یا این که اثر دعای داریوش تمام شده است !؟
هر چه هست حضور این هر سه با هم ، در یک زمان و در نهایت شدت زیاد طبیعی نیست !

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/07/08ساعت 0:6  توسط حميد رضا منایی  | 

 

بوی باران می دهی
            بوی جنگل
چشم که می گشایی
هزار خورشید و ماه طلوع می کنند
حرف که می زنی
نسیم اردیبهشت معنا می شود
سینه هات ، یاد تپه های ماهور است ؛
غزل واره ای راز آلود و پر هراس
همه ی جاده ها و رفتن ها
به یاد تو آلوده اند
به دیدار دریا مست می روم
و از دیدار تو مست می آیم
تو مئی ، باده ای ، جامی ، صبوحی
تنت را با همه ی خمخانه های عالم
پیوندی است ناگزیر ،
ای شراب هفت ساله
ای پریشانی عزلت دیرین ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/07/01ساعت 21:54  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هفت ساله ام ... کلاس اول دبستان ... همین چند دقیقه پیش از توالت برگشته ام ... اما فشار جیش امانم را بریده ... برای چندمین بار دست بلند می کنم ، می گویم ؛ خانم ! اجازه ست ما بریم دست شویی !؟
می توپد به من ؛ نخیر ! بی جا می کنی ! همین الان از دست شویی برگشتی ! بشین سر جات ...
خودم را می چلانم ... خم و راست می شوم ... دست می گذارم وسط پام ، بلکه این جیش لعنتی رهایم کند ... همه بی حاصل ... حریف طبیعت و کلیه و مثانه ی پر نمی شوم ... می شاشم به خود ... تمام ... ادارام می ریزد روی نیمکت ... روی زمین ... دور پاهام حوضچه درست شده ... خودم هم آب شده و رفته ام توی زمین ... با سر پایی افتاده آرام و بی صدا گریه می کنم ... آن قدر که از ازدحام بچه ها جز همهمه ای گنگ و محو نمی شنوم ... حالا ساعتی است که مدرسه تعطیل شده و من هم چنان سر جایم نشسته ام ، تنها ... مادرم با یک دست رخت و لباس از راه می رسد ...
این قاعده برخورد من با معلم ها در تمام سال های تحصیل ادامه داشت ... حالا که برمی گردم و عقب را نگاه می کنم حتی یک معلم به معنای دقیق کلمه یادم نمی آید ( شاید مگر یکی ) بعدها که توی دبیرستان زورمان زیاد شد ، برخوردها هم زاویه ی بیش تری پیدا کرد ... می فهمیدیم که زیر بار حرف زور نباید رفت ... همین هم برای طرف مقابل که نیروی قهریه ی مدرسه بود انگیزه ی جبهه گیری های بیش تر می شد ... خوب هاشان ما را ( مرا ) از کلاس محترمانه بیرون می کردند ... یک معلم فلسفه داشتیم تا می آمد سر کلاس با ته لهجه یزدی این جوری می کرد : منایی بیرون ! البته خیلی محترمانه ! همین آدم یک پاش مصنوعی بود ... یک بار لگدی انداخت سمت یکی از بچه ها ... پسره جا خالی داد و لگد خورد زیر نیمکت و یک تکه اش را کامل از جا کند ....

این ها را گفتم برای طرح یک نکته ؛ کسانی مثل صمد بهرنگی و جلال آل احمد مشت های نمونه ی خروار نیستند ... اینها استثنا هستند ... غالب آدم های شاغل در این حوزه از سر ناچاری و برای پیدا کردن لقمه نانی پناه آورده اند به مدرسه و تدریس ... به همین دلایل و شبیه این ها مدرسه برای من کابوس جهنمی بود که باید از سر دیوارش می پریدم به دیگر سو ، به هر کجا که می شد  ... کاش برای مهرگان این طور نشود ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/06/31ساعت 21:52  توسط حميد رضا منایی  | 

 

نمی دانی تو ، ما به پریشانی زنده ایم ...

 


برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  93/06/21ساعت 2:1  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خوردن دو میوه برای آدمی عجیب وسوسه کننده است ؛ اول آن میوه ای که ممنوعه است ، همیشه در برابر چشم مان هست اما با نهی اکید دست مان از آن کوتاه است ... میوه ی دوم آنی است که ناگاه سر راه قرار می گیرد ... درختانی که در کوچه باغ های روستایی قرار دارند یا سر شاخه هاشان از سر دیواری بیرون ریخته و دست هایی که برای چیدن این میوه ها حریصانه دراز می شود حکایت همین حال است ؛ در لحظه دیدن و خواستن و میل بی پایان به چشیدن طعمش ... حالا اما می شود واژه ی وسوسه را که در ابتدا آوردم به معنای مرز تغییر داد ؛ بین ما و این میوه ها مرزی است که گذشتن از آن تاوان دارد ... هر دستی می تواند دراز شود و این میوه ها را بچیند ، اما طعم شان برای آن کس که آگاهانه و نه از روی جهل ، این میوه ها را می چیند چیز دیگری ست ... شاید مرزها ساخته می شوند تا آدمیانی از آن ها بگذرند و خود را گسترش دهند و البته تاوان دهند ... این جا معنای زندگی می شود آن که ؛ چه کسی چه مقدار بیش تری از مرزها را شکسنه و جلو رفته است !

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/06/18ساعت 22:8  توسط حميد رضا منایی  | 

 

چند سال پیش گذرم به یک توالت عمومی افتاده بود ... ساعت دو بعد از ظهر بود تقریبا ... مردی دیگر بعد از من رسید شاید حدودأ چهل ساله ... سر و وضع مرتبی داشت ... خواست وارد اولین دهنه ی توالت ها شود ، در را که باز کرد دید کثیف است و چاهش گرفته ... یک لحظه مکث کرد و خیره ماند ... بعد درهای دیگر را یکی یکی باز کرد و همه جا را نگاه ... این را که دیدم حیران ماندم دارد چه کار می کند ! به هوای دست شستن خودم را مشغول کردم ... آمد کنار من ... کیفش را گذاشت کنار شیرهای دستشویی ... کتش را در آورد و آویزان کرد ... یک جفت دمپایی آن کنار افتاده بود ، پا کرد ... جوراب ها را در آورد و پاچه ها و آستین ها را زد بالا ... لفتش ندهم ؛ تمام پنج دهنه توالت و فضای دستشویی را شست و برق انداخت ...ایستاده بودم و مبهوت نگاهش می کردم ...در فکر بودم بروم کمکش ! نروم ! نگاهش کنم ! نگاهش نکنم ! ... کارش که تمام شد آمد وضو گرفت و رخت و لباسش را مرتب کرد و رفت، بی آن که در تمام مدت حتی نیم نگاهی به من بکند!

مدتی پیش یکی حرفی به من زد ، گفت:من نماز نمی خوانم که درخت بکارم ، درخت می کارم که نماز بخوانم !

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  93/06/16ساعت 0:17  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 

امشب اتفاقی سر به آرشیو کامنت های بی خوابی زدم ... چه قدر آدم آمد و رفت ... بعضی از کامنت ها تا دور دست ها مرا برد ... به آن کامنت هایی که آدرس داشتند سر زدم ؛ بعضی ها هنوز بودند و خیلی ها دیگر نه ... حال آدمی را پیدا کردم که آدرس خانه ی یک دوست را دارد و می رود سراغش اما کسی دیگر در آن خانه نیست ... حس عمیقی از غربت بود ... نمی دانم آیا هنوز کسی از دوستان قدیمی بی خوابی این جا هست یا نه ، کاش باشد ...

اما از روزی که این جا می نویسم آدم های زیادی آمدند و نوشتند " به من هم سر بزن " ... بدون استثاء به وبلاگ شان سر زده  و دست کم مطالب صفحه ی اول شان را خوانده ام ... اما غلبه ی بهت بر کلمات مجال گفتن نداد و نمی دهد ... حالا حتی گفتن این چند کلمه هم انگار سکوتی را که تبدیل به بلور شده خش می اندازد ... به قول حافظ اما ؛

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود / رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/06/15ساعت 1:54  توسط حميد رضا منایی  | 

 

باد می آید
و بوی تو را از دور می آورد
کجا رفته ای
که من این چنین سرگردان و آواره
همه ی عمر می گردم ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/06/05ساعت 23:6  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آه ای همه ی روسپیان شهر
شبی مرا به هم زبانی بخوانید
از تن هایی که بی خاطره بودند
از تنانگی و رنج ...
از اندوه همه ی غروب های جمعه
که حیران زیسته ام
و صدای جیرجیرک های شبان گاه
و عطرش ،
منتشر در هوا ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/06/01ساعت 0:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هر وقت بانو سیمین بهبهانی را این دیدم ، خوشتیپ و سرزنده بود ... انگار دختری چهارده ساله می خرامید ... از جایی اگر رد می شد بوی عطرش مثل رد قدم بر جا می ماند ... با سن و سالی که داشت واقعأ غبطه برانگیز بود سلامتش ... دو سه روز پیش که گفتند به هوش آمد به این فکر می کردم که حیف است چنین آدمی در بستر پیری و ناخوش احوالی گرفتار شود ... عمری خوب و زیبا و در اوج زندگی کرد و به حد کفایت ...حیف می بود اگر شکار آلزایمر می شد و روی دست خود و کس و کارش می ماند ... کار آدمی یک جایی تمام می شود ... این قانون طلایی حضور ماست ... چه بهتر که در اوج و ایستاده سرانجام خویش را تجربه کنیم آنچنان که سیمین بهبهانی بود ... سفرش به خیر که شرافتمندانه و زیبا و کامل زندگی کرد و در حسن القضاء به سرانجام خویش رسید ...

 

+ نوشته شده در  93/05/28ساعت 11:25  توسط حميد رضا منایی  | 

 

108 سال از جنبش مشروطه گذشت ... این تاریخ افتخار آوری نیست ... 108 سال از تاریخ آزادی خواهی ایرانیان می گذرد و انگار ما هنوز در ابتدای راهیم ... تاریخ و مردم دیگری را نمی شناسیم که زمانی این چنین طولانی به دنبال عدالت و آزادی دویده باشند ... یا شاید من اشتباه می کنم ، این مردم هیچ گاه دنبال عدالت و آزادی ندویده اند ... می گویند در زمان مشروطه بین مردم حرف بود که می خواهند جمهور بیاورند ! این که جمهور کیست روایت ها مختلف بود ؛ بعضی می گفتند می خواهند از خارجه بیاورندش ! زرنگ تر ها می گفتند : شما خبر ندارید ! جمهور مرده و قبرش در دمشق است و آن چه می کنند به نام اوست!
حالا هم ما مردم تصوری از دموکراسی و عدالت نداریم ... چیزی به نام حق دیگری برای ما معنا ندارد ... کافی است منافع مان( حتی کوتاه مدت ) تأمین باشد ، اگر همه ی ملک سوخت ، سوخت ...
دموکراسی برای ظهور بستر می خواهد و فرمایشی نیست آن گونه که در افغانستان و عراق و مصر دیدیم که نشد ... دموکراسی و عدالت خواهی از تک تک آدم های یک جامعه آغاز می شود و گسترش می یابد ... اما مردم ما این تغییر در خود را نمی پذیرند ... برای شان سخت است ... حالش را ندارند ... دوست دارند دیگران تغییر کنند و بعد خودشان ... این می شود که 108 سال است ما شده ایم جن و آزادی بسم الله ... 108 سال است که ما فقط ظاهر مان عوض می شود ؛ با قاجار به سنتش لباس می پوشیم و با پهلوی به سنتش ... و ایضأ با جمهوری اسلامی ... اما درون کاسه ی سرمان همان می گذرد که در زمان جنبش مشروطه می گذشت ، دست نخورده و لایتغیر ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/05/15ساعت 1:33  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جنگی است هر روزه
میان خدا و شیطان
در آوردگاه آدمی
و شکست خورده ی جاودان این میدان
که ماییم ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 13:55  توسط حميد رضا منایی  | 

 

حال قطاری را دارم
که آخرین مسافرش
در ایستگاهی متروک پیاده شد
و اکنون
بی امید دیدن فانوس هیچ سوزن بانی ،
باد زوزه کشان در اتاق های خالی اش می چرخد
و در تاریکی شب دشت
تا دور می رود ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 2:4  توسط حميد رضا منایی  | 

 

این هواپیمای مالزی که دو سه روز پیش روی اوکراین سقوط کرد مسافری داشت که پیش از سوار شدن ، عکس هواپیما را گرفت و روی صفحه ی فیس بوکش گذاشت و در توضیحش نوشت : اگر هواپیمای ما گم شد این شکلی بود !
میان همه ی تجربه هایی که در زندگی دیده ام و یا خود زندگی کرده ام این از همه واقعی تر است ... چیزی که فکر می کنی خیلی از ما دور است و وقوع و امکانش برای ما به نظر محال می رسد ... اما من دیده ام که چه طور در یک لحظه زندگی دگرگون می شود و زاویه ی حرکتش 180 درجه تغییر می کند ... تا امروز خیلی به چرایی چنین اتفاق هایی که بیش تر شبیه یک شوخی است فکر کرده ام ... غالبا هیچ منطق و استدلالی در پشت شان نیست ... این ذات زندگی است که بالقوه تمام امکانات را در خود دارد و برای به فعلیت درآوردن این امکانات از هیچ کس چیزی نمی پرسد و اجازه نمی گیرد و کار خویش می کند ... در این میان خام ترین اذهان آنانی هستند که این چنین امکاناتی را در زندگی برای خود محال می دانند و همیشه خطی بین خود و این چنین اتفاقاتی که برای دیگران می افتد ، می کشند ...
پانوشت : در ادبیات کلاسیک فارسی و به خصوص در حافظ نگاهی وجود دارد با عنوان حسن القضاء و سوء القضاء ... این نگاه و مفهوم دقیقآ بر محور همین تغییر ناگهانی زندگی استوار است ...

 

+ نوشته شده در  93/05/05ساعت 12:20  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جناب پروتاگوراس در عهد باستان فرمود : انسان ملاک همه چیز است ، ملاک همه ی چیزهایی که هست و ملاک همه ی چیزهایی که نیست ...
حالا اما اگر جناب شان زنده می بود و احیانأ در ایران می زیست می فرمود : پول و دزدی و فرومایگی ملاک همه چیز است ، ملاک همه ی آن چیزهایی که هست و ملاک همه ی آن چیزهایی که نیست ...

 


برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  93/04/26ساعت 10:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هوس یک چیز با کامجویی از آن تفاوت دارد ... هوس اتفاقی است که در ذهن رخ می دهد و کامجویی بیش تر از آن که امری ذهنی باشد ، امری عینی است و لزومأ هم پوشانی بین این ها اتفاق نخواهد افتاد ... از دیگر سو در هوس با یک پایان ناپذیری و عدم محدودیت روبه رو هستیم در صورتی که کامجویی حد دارد و به زمان و مکان مشخص وابسته است ... در این میان لحظه ی برخورد هوس و کامجویی برای هر کس معنایی متفاوت دارد ، و در نهایت ذهن است که این برخورد و لحظه های بعد از آن را هدایت می کند ... با همه ی این اوصاف لحظه ی برخورد هوس ( امر ذهنی ) با کامجویی ( امر عینی ) یکی از غرایب و شگفتی های زندگی بشر است ...

 


برچسب‌ها: من و تو
+ نوشته شده در  93/04/04ساعت 22:45  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در میانه ی گزارش فوتبال ایران و آرژانتین ، ناگهان عادل فردوسی پور گفت : ما خیلی خوبیم !
این جمله برآیند تمام آن چیزی است که از کژراهه رفتن در مسیر موفقیت های احتمالی تیم های ورزشی می تواند نصیب ما شود ... نکته این جاست که ما دقیقأ اصلا خوب نیستیم و موفقیت های ورزشی صرفأ در ابعاد پوپولیستی می تواند این احساس کاذب را در ما ایجاد کند ... جامعه ای که تمام زیر ساخت های فرهنگی و اخلاقی اش از هم گسیخته است و به جنگلی می ماند که فقط پاره کردن شرط بقاست یا فساد گسترده در فوتبال که از صدر تا به ذیل را شامل می شود و مواردی شبیه به این ها ، برای خوب نبودن ما دلایلی کافی است ... و اگر برفرض ایران می برد ، جز تثبیت این موقعیت تاریخی تاسف بار ، چیزی برای ما در بر نداشت ... فکر کنید همین حالا کسی نمی تواند به کفاشیان بگوید بالای چشمت ابروست ، کسی که یکی از ناتوان ترین رئیس فدراسیون هاست و  سرپرستی تیمی را که در زمین خاکی بازی می کند ، نمی شود دستش داد ...
اما در آن چه در زمین فوتبال اتفاق افتاد هم خوب نبودیم ... این تحلیل درستی نیست که در یک بازی همه چیز ممکن است و به صرف خوب بازی کردن و تیمی بزرگ بودن نمی توان نتیجه گرفت و پس آرژانتین می باید که می باخت و ما می باید که می بردیم ... برای نمونه نگاه کنید به آمار پاس های دو تیم ! ایران به غیر از چند دقیقه در تمام مدت زیر توپ زد و از رد و بدل کردن چهار _ پنج پاس سالم ناتوان بود ( فوتبال علی اصغری )...
همین چند سال پیش که یونان قهرمان اروپا شد تمام کارشناسان و همین مردمی که دیشب از بازی تیم ایران خوشحالی می کردند ، معتقد بودند که حق یونان قهرمانی و برد نبوده و ضد فوتبال بازی کرده است ... چه طور آن جا یونان محکوم بود و ما با این شکل از بازی محق هستیم !؟ در این میان جالب این جاست که اگر تیم ملی ببرد مردم توی خیابان ها می ریزند ، اگر مساوی کند باز توی خیابان می ریزند و اگر ببازد هم باز توی خیابان می ریزند ! پس می شود گفت این جا مساله فوتبال نیست ، مساله توی خیابان ریختن است و ما دردهای تاریخی و کمپلکس های روانی مان را با عاملیت فوتبال فرافکنی می کنیم ...
اما در نهایت این تیم ملی دو پیروز بزرگ داشت ؛ یکی کارلوس کی روش که از هیچ چنین تیمی ساخت که کم ترین دست آوردش آبرو داری بود ... اما نفر دوم اشکان دژآگه بود که با وجود ظاهر منشوری اش ! این مطلب را در مغز خشک مغزان فرو کرد که چون به من احتیاج دارید ، دست تان از حذف و سانسور کردن من کوتاه است ... به نظرم این بهترین اتفاقی است که در این تیم ملی در بعد اجتماعی و فرهنگی اش رخ داده است ... هر چند اشکان یک نفر بود اما قدمی بزرگ برداشت به سمت باز کردن فضای فرهنگی و روانی جامعه و فرو کوفتن زبان آنانی که هیچ تفاوتی را برنمی تابند ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/04/01ساعت 23:52  توسط حميد رضا منایی  | 

 

متن قدرتی قاهره دارد در همسان سازی تمام عناصر سازنده اش که چیزی نیستند جز خرده روایت ها ... هر خرده روایتی به صرف جهت گیری و گرایش به خارج از متن محکوم به حذف است ... این جا زمان عاملی تعیین کننده است ؛ قریب به اتفاق خرده روایت ها میل خروج از زمان روایی و غالب متن را دارند ... گسست زمان به مثابه در هم ریختگی گذشته و حال و آینده است و این چیزی است که متن (به عنوان قدرت غالب و قاهر ) آن را برنمی تابد تا بدان جا که در الگوی از پیش تعریف شده ای که به ذهن و زبان تحمیل می کند ، به راحتی دست به حذف خرده روایت ها می زند ....
متن قاهر این روزهای ما جام جهانی است ... از ایستگاه فضایی تا دورافتاده ترین روستاها در کره زمین ، همه درگیر فوتبال و جادوی مستطیل سبز شده اند ... اما خرده روایت ها به کار خویش مشغول اند ؛ جنگ رافضی _سنی در خاور میانه، بحران اقتصاد جهانی ، طالبان ، القاعده ، مشکلات گستره ی فقرا و بیکاران در برزیل و تظاهرات پیاپی شان ... یکی از نمونه های نزدیک به ما داعش است که با تیز هوشی تمام زمان مصادف با جام جهانی را برای گسترش جنگ انتخاب کرد ... در پس این انتخاب همین معنا نهفته است که قدرت غالب متن (جام جهانی ) تمام عناصر را به نفع خود مصادره می کند ... اگر خبری در این مورد پخش می شود نوع حرکتش طولی است ، یعنی تعداد کمی از آدم ها ( نخبگان سیاسی ) پیگیر آن می شوند ، در صورتی که همیشه حرکت در عرض ( پخش خبر میان توده ها) باعث واکنش خواهد شد ...
اما این فرصت طلبی ها به چالش کشیدن قدرت متن است ... در دراز مدت آن الگوی از پیش تعیین شده ی متن و جهت دهی به صداها و زمان ها فرو خواهد ریخت به دو علت ؛ اول تضعیف متن و دوم قدرت پیدا کردن خرده روایت ها ...
به نظر می رسد این جزء آخرین دوره های جام جهانی باشد که به عنوان متنی غالب و قاهر عمل می کند ... انرژی خرده روایت ها فعال شده است و هر کدام میل به متن شدن دارند ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/03/27ساعت 9:35  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آه ای ارخش
ای بزرگ کمانداران
از دماوند فرود آی
و قلب مرا نشان رو
باشد که به وسعت جهانی بی مرز
آواره گردم
آه ای جهان پهلوان،
اینک قلب من ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/03/15ساعت 1:51  توسط حميد رضا منایی  | 

 

پارسال همین وقت ها مهد مهرگان برای پایان سال جشن گرفت ... یک یارویی را آورده بودند که ارگ می زد و می خواند ... اول چند ترانه ی آرام اجرا کرد ... بعد نمی دانم چه شد که یکهو شروع کرد به خواندن ؛ همه چی آرومه / من چه قدر خوشبختم ... جالب این جا بود که لحنش اصلا شاد نبود ، دقت کردم دیدم حتی دارد با بغض می خواند ... لحظه شماری می کردم که بزند زیر گریه که البته اتفاق نیفتاد ... حالا این شده حکایت هپی بودن ما ... حتی وقتی می خندیم ته اش یک بغض نشکسته را می شود احساس کرد ... اگر کسی بپرسد چرا این طوری است !؟ یا بگوید زندگی همین دو روزه است و می باید که شاد باشیم ، من در پاسخ دادن و همراهی اش فرو می مانم ... چه طور می شود شرایط را دید و" فهمید " و توان شادی داشت !؟چه طور می شود در خانه ای ویران پایکوبی کرد !؟
در خانه از بچگی به ما یاد دادند که اگر همسایه ات عزادار است به حرمت عزای او از شادی غلو شده و پر سر و صدا پرهیز کن ... مبادا دل او شکسته تر از آن چه هست شود ... اما در این میان بعضی ها رسمأ خودشان را زده اند به چیز خلی ... به شکل احمقانه و ناباورانه ای شادی می کنند ... یک دلیل این همان است که راوی می گوید : صم بکم عمی و فهم لا یفهمون ... اما دلیل دیگرش نادانی تاریخی است که پدر اندر پسر و پشت به پشت به ارث می رسد ... داستایفسکی معتقد بود که ملت روس آگاهانه نیهلیسم را انتخاب می کنند ... بر همین قیاس ، ما هم ملتی هستیم که آگاهانه جهل را انتخاب می کنیم ... کسی که در خانه ی ویران به غلو شده ترین شکل ممکن در ابراز شادی می رقصد با زبان بی زبانی می گوید من نمی فهمم و دوست هم ندارم که بفهم ... خلاص ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/03/10ساعت 23:16  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یک بوته پیچ امین الدوله دارم
روی نرده ها و در حاشیه ی راه پله
افسوس که نمی شود کنارش عشق بازی کرد
یا حتی برای مرگ در پایش دراز کشید
و همان جا جان داد ...
اما می شود در هاله ی سکر آور عطرش نشست
و نفس کشید
و به صدای جیرجیرک های شبانگاه گوش سپرد
و به عشق بازی و مرگ
ساعت ها اندیشید ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/03/05ساعت 22:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یکی از بچه ها زنگ زد که فلانی ! یک داستان بده برای ویژه نامه ی داستان مان که قرار است در بیاید ... یک داستان دادم ... شب زد و گفت خانم مدیر مسئول با این جمله مشکل دارد ؛ دکتر معتقد بود اتانول سالم ترین نوشیدنی دنیاست ... و دو سه جمله ی دیگر شبیه به این ... حالا این خانم کیست !؟ یک بار آمده بود کارنامه ... داشت خیلی تند درباره ی فمنیسم حرف می زد ... احساس می کردم حرف هاش را من پیش تر جایی شنیده یا خوانده ام ... یک دفعه یادم افتاد دارد مقاله " آن اندام جنسی که یک اندام نیست " نوشته ی لوس ایری گاری را از کتاب دکتر رشیدیان تحویل ما می دهد ، بی کم و زیاد ! ایری گاری هم چنان که افتد و دوستان دانند جزء رادیکال ترین نگاه هاست درباره ی فمینیسم ... این خانم آن روز به شدت داشت سنگ ایری گاری را به سینه می زد و نشان می داد کعبه ی آمال را یافته است ! حالا این آدم روی دیگر سکه ی خود را نشان می دهد و خود را تا سطح یک سانسور چی پایین می کشد و عبارتی را که شاید اصلا برای ممیزان ارشاد هم مساله نباشد بزدلانه از دل داستان بیرون می کشد ... این چنین ، آدم هایی که ادعای روشن فکری دارند نقاب از چهره شان می افتد و ذات اصلی خودشان را نشان می دهند ... اگر بسیاری از این دست روشن فکران مسئول ممیزی ارشاد می بودند وضع فاجعه بار تر از اینی که هست می شد ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/03/03ساعت 22:28  توسط حميد رضا منایی  |