باد می آید
و بوی تو را از دور می آورد
بگو کجا رفته ای
که من این چنین سرگردان و آواره
همه ی عمر می گردم ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/06/05ساعت 23:6  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آه ای همه ی روسپیان شهر
شبی مرا به هم زبانی بخوانید
از تن هایی که بی خاطره بودند
از تنانگی و رنج ...
از اندوه همه ی غروب های جمعه
که حیران زیسته ام
و صدای جیرجیرک های شبان گاه
و عطرش ،
منتشر در هوا ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/06/01ساعت 0:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هر وقت بانو سیمین بهبهانی را این دیدم ، خوشتیپ و سرزنده بود ... انگار دختری چهارده ساله می خرامید ... از جایی اگر رد می شد بوی عطرش مثل رد قدم بر جا می ماند ... با سن و سالی که داشت واقعأ غبطه برانگیز بود سلامتش ... دو سه روز پیش که گفتند به هوش آمد به این فکر می کردم که حیف است چنین آدمی در بستر پیری و ناخوش احوالی گرفتار شود ... عمری خوب و زیبا و در اوج زندگی کرد و به حد کفایت ...حیف می بود اگر شکار آلزایمر می شد و روی دست خود و کس و کارش می ماند ... کار آدمی یک جایی تمام می شود ... این قانون طلایی حضور ماست ... چه بهتر که در اوج و ایستاده سرانجام خویش را تجربه کنیم آنچنان که سیمین بهبهانی بود ... سفرش به خیر که شرافتمندانه و زیبا و کامل زندگی کرد و در حسن القضاء به سرانجام خویش رسید ...

 

+ نوشته شده در  93/05/28ساعت 11:25  توسط حميد رضا منایی  | 

 

108 سال از جنبش مشروطه گذشت ... این تاریخ افتخار آوری نیست ... 108 سال از تاریخ آزادی خواهی ایرانیان می گذرد و انگار ما هنوز در ابتدای راهیم ... تاریخ و مردم دیگری را نمی شناسیم که زمانی این چنین طولانی به دنبال عدالت و آزادی دویده باشند ... یا شاید من اشتباه می کنم ، این مردم هیچ گاه دنبال عدالت و آزادی ندویده اند ... می گویند در زمان مشروطه بین مردم حرف بود که می خواهند جمهور بیاورند ! این که جمهور کیست روایت ها مختلف بود ؛ بعضی می گفتند می خواهند از خارجه بیاورندش ! زرنگ تر ها می گفتند : شما خبر ندارید ! جمهور مرده و قبرش در دمشق است و آن چه می کنند به نام اوست!
حالا هم ما مردم تصوری از دموکراسی و عدالت نداریم ... چیزی به نام حق دیگری برای ما معنا ندارد ... کافی است منافع مان( حتی کوتاه مدت ) تأمین باشد ، اگر همه ی ملک سوخت ، سوخت ...
دموکراسی برای ظهور بستر می خواهد و فرمایشی نیست آن گونه که در افغانستان و عراق و مصر دیدیم که نشد ... دموکراسی و عدالت خواهی از تک تک آدم های یک جامعه آغاز می شود و گسترش می یابد ... اما مردم ما این تغییر در خود را نمی پذیرند ... برای شان سخت است ... حالش را ندارند ... دوست دارند دیگران تغییر کنند و بعد خودشان ... این می شود که 108 سال است ما شده ایم جن و آزادی بسم الله ... 108 سال است که ما فقط ظاهر مان عوض می شود ؛ با قاجار به سنتش لباس می پوشیم و با پهلوی به سنتش ... و ایضأ با جمهوری اسلامی ... اما درون کاسه ی سرمان همان می گذرد که در زمان جنبش مشروطه می گذشت ، دست نخورده و لایتغیر ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/05/15ساعت 1:33  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جنگی است هر روزه
میان خدا و شیطان
در آوردگاه آدمی
و شکست خورده ی جاودان این میدان
که ماییم ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 13:55  توسط حميد رضا منایی  | 

 

حال قطاری را دارم
که آخرین مسافرش
در ایستگاهی متروک پیاده شد
و اکنون
بی امید دیدن فانوس هیچ سوزن بانی ،
باد زوزه کشان در اتاق های خالی اش می چرخد
و در تاریکی شب دشت
تا دور می رود ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/05/09ساعت 2:4  توسط حميد رضا منایی  | 

 

این هواپیمای مالزی که دو سه روز پیش روی اوکراین سقوط کرد مسافری داشت که پیش از سوار شدن ، عکس هواپیما را گرفت و روی صفحه ی فیس بوکش گذاشت و در توضیحش نوشت : اگر هواپیمای ما گم شد این شکلی بود !
میان همه ی تجربه هایی که در زندگی دیده ام و یا خود زندگی کرده ام این از همه واقعی تر است ... چیزی که فکر می کنی خیلی از ما دور است و وقوع و امکانش برای ما به نظر محال می رسد ... اما من دیده ام که چه طور در یک لحظه زندگی دگرگون می شود و زاویه ی حرکتش 180 درجه تغییر می کند ... تا امروز خیلی به چرایی چنین اتفاق هایی که بیش تر شبیه یک شوخی است فکر کرده ام ... غالبا هیچ منطق و استدلالی در پشت شان نیست ... این ذات زندگی است که بالقوه تمام امکانات را در خود دارد و برای به فعلیت درآوردن این امکانات از هیچ کس چیزی نمی پرسد و اجازه نمی گیرد و کار خویش می کند ... در این میان خام ترین اذهان آنانی هستند که این چنین امکاناتی را در زندگی برای خود محال می دانند و همیشه خطی بین خود و این چنین اتفاقاتی که برای دیگران می افتد ، می کشند ...
پانوشت : در ادبیات کلاسیک فارسی و به خصوص در حافظ نگاهی وجود دارد با عنوان حسن القضاء و سوء القضاء ... این نگاه و مفهوم دقیقآ بر محور همین تغییر ناگهانی زندگی استوار است ...

 

+ نوشته شده در  93/05/05ساعت 12:20  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جناب پروتاگوراس در عهد باستان فرمود : انسان ملاک همه چیز است ، ملاک همه ی چیزهایی که هست و ملاک همه ی چیزهایی که نیست ...
حالا اما اگر جناب شان زنده می بود و احیانأ در ایران می زیست می فرمود : پول و دزدی و فرومایگی ملاک همه چیز است ، ملاک همه ی آن چیزهایی که هست و ملاک همه ی آن چیزهایی که نیست ...

 


برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  93/04/26ساعت 10:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هوس یک چیز با کامجویی از آن تفاوت دارد ... هوس اتفاقی است که در ذهن رخ می دهد و کامجویی بیش تر از آن که امری ذهنی باشد ، امری عینی است و لزومأ هم پوشانی بین این ها اتفاق نخواهد افتاد ... از دیگر سو در هوس با یک پایان ناپذیری و عدم محدودیت روبه رو هستیم در صورتی که کامجویی حد دارد و به زمان و مکان مشخص وابسته است ... در این میان لحظه ی برخورد هوس و کامجویی برای هر کس معنایی متفاوت دارد ، و در نهایت ذهن است که این برخورد و لحظه های بعد از آن را هدایت می کند ... با همه ی این اوصاف لحظه ی برخورد هوس ( امر ذهنی ) با کامجویی ( امر عینی ) یکی از غرایب و شگفتی های زندگی بشر است ...

 


برچسب‌ها: من و تو
+ نوشته شده در  93/04/04ساعت 22:45  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در میانه ی گزارش فوتبال ایران و آرژانتین ، ناگهان عادل فردوسی پور گفت : ما خیلی خوبیم !
این جمله برآیند تمام آن چیزی است که از کژراهه رفتن در مسیر موفقیت های احتمالی تیم های ورزشی می تواند نصیب ما شود ... نکته این جاست که ما دقیقأ اصلا خوب نیستیم و موفقیت های ورزشی صرفأ در ابعاد پوپولیستی می تواند این احساس کاذب را در ما ایجاد کند ... جامعه ای که تمام زیر ساخت های فرهنگی و اخلاقی اش از هم گسیخته است و به جنگلی می ماند که فقط پاره کردن شرط بقاست یا فساد گسترده در فوتبال که از صدر تا به ذیل را شامل می شود و مواردی شبیه به این ها ، برای خوب نبودن ما دلایلی کافی است ... و اگر برفرض ایران می برد ، جز تثبیت این موقعیت تاریخی تاسف بار ، چیزی برای ما در بر نداشت ... فکر کنید همین حالا کسی نمی تواند به کفاشیان بگوید بالای چشمت ابروست ، کسی که یکی از ناتوان ترین رئیس فدراسیون هاست و  سرپرستی تیمی را که در زمین خاکی بازی می کند ، نمی شود دستش داد ...
اما در آن چه در زمین فوتبال اتفاق افتاد هم خوب نبودیم ... این تحلیل درستی نیست که در یک بازی همه چیز ممکن است و به صرف خوب بازی کردن و تیمی بزرگ بودن نمی توان نتیجه گرفت و پس آرژانتین می باید که می باخت و ما می باید که می بردیم ... برای نمونه نگاه کنید به آمار پاس های دو تیم ! ایران به غیر از چند دقیقه در تمام مدت زیر توپ زد و از رد و بدل کردن چهار _ پنج پاس سالم ناتوان بود ( فوتبال علی اصغری )...
همین چند سال پیش که یونان قهرمان اروپا شد تمام کارشناسان و همین مردمی که دیشب از بازی تیم ایران خوشحالی می کردند ، معتقد بودند که حق یونان قهرمانی و برد نبوده و ضد فوتبال بازی کرده است ... چه طور آن جا یونان محکوم بود و ما با این شکل از بازی محق هستیم !؟ در این میان جالب این جاست که اگر تیم ملی ببرد مردم توی خیابان ها می ریزند ، اگر مساوی کند باز توی خیابان می ریزند و اگر ببازد هم باز توی خیابان می ریزند ! پس می شود گفت این جا مساله فوتبال نیست ، مساله توی خیابان ریختن است و ما دردهای تاریخی و کمپلکس های روانی مان را با عاملیت فوتبال فرافکنی می کنیم ...
اما در نهایت این تیم ملی دو پیروز بزرگ داشت ؛ یکی کارلوس کی روش که از هیچ چنین تیمی ساخت که کم ترین دست آوردش آبرو داری بود ... اما نفر دوم اشکان دژآگه بود که با وجود ظاهر منشوری اش ! این مطلب را در مغز خشک مغزان فرو کرد که چون به من احتیاج دارید ، دست تان از حذف و سانسور کردن من کوتاه است ... به نظرم این بهترین اتفاقی است که در این تیم ملی در بعد اجتماعی و فرهنگی اش رخ داده است ... هر چند اشکان یک نفر بود اما قدمی بزرگ برداشت به سمت باز کردن فضای فرهنگی و روانی جامعه و فرو کوفتن زبان آنانی که هیچ تفاوتی را برنمی تابند ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/04/01ساعت 23:52  توسط حميد رضا منایی  | 

 

متن قدرتی قاهره دارد در همسان سازی تمام عناصر سازنده اش که چیزی نیستند جز خرده روایت ها ... هر خرده روایتی به صرف جهت گیری و گرایش به خارج از متن محکوم به حذف است ... این جا زمان عاملی تعیین کننده است ؛ قریب به اتفاق خرده روایت ها میل خروج از زمان روایی و غالب متن را دارند ... گسست زمان به مثابه در هم ریختگی گذشته و حال و آینده است و این چیزی است که متن (به عنوان قدرت غالب و قاهر ) آن را برنمی تابد تا بدان جا که در الگوی از پیش تعریف شده ای که به ذهن و زبان تحمیل می کند ، به راحتی دست به حذف خرده روایت ها می زند ....
متن قاهر این روزهای ما جام جهانی است ... از ایستگاه فضایی تا دورافتاده ترین روستاها در کره زمین ، همه درگیر فوتبال و جادوی مستطیل سبز شده اند ... اما خرده روایت ها به کار خویش مشغول اند ؛ جنگ رافضی _سنی در خاور میانه، بحران اقتصاد جهانی ، طالبان ، القاعده ، مشکلات گستره ی فقرا و بیکاران در برزیل و تظاهرات پیاپی شان ... یکی از نمونه های نزدیک به ما داعش است که با تیز هوشی تمام زمان مصادف با جام جهانی را برای گسترش جنگ انتخاب کرد ... در پس این انتخاب همین معنا نهفته است که قدرت غالب متن (جام جهانی ) تمام عناصر را به نفع خود مصادره می کند ... اگر خبری در این مورد پخش می شود نوع حرکتش طولی است ، یعنی تعداد کمی از آدم ها ( نخبگان سیاسی ) پیگیر آن می شوند ، در صورتی که همیشه حرکت در عرض ( پخش خبر میان توده ها) باعث واکنش خواهد شد ...
اما این فرصت طلبی ها به چالش کشیدن قدرت متن است ... در دراز مدت آن الگوی از پیش تعیین شده ی متن و جهت دهی به صداها و زمان ها فرو خواهد ریخت به دو علت ؛ اول تضعیف متن و دوم قدرت پیدا کردن خرده روایت ها ...
به نظر می رسد این جزء آخرین دوره های جام جهانی باشد که به عنوان متنی غالب و قاهر عمل می کند ... انرژی خرده روایت ها فعال شده است و هر کدام میل به متن شدن دارند ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان
+ نوشته شده در  93/03/27ساعت 9:35  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آه ای ارخش
ای بزرگ کمانداران
از دماوند فرود آی
و قلب مرا نشان رو
باشد که به وسعت جهانی بی مرز
آواره گردم
آه ای جهان پهلوان،
اینک قلب من ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/03/15ساعت 1:51  توسط حميد رضا منایی  | 

 

پارسال همین وقت ها مهد مهرگان برای پایان سال جشن گرفت ... یک یارویی را آورده بودند که ارگ می زد و می خواند ... اول چند ترانه ی آرام اجرا کرد ... بعد نمی دانم چه شد که یکهو شروع کرد به خواندن ؛ همه چی آرومه / من چه قدر خوشبختم ... جالب این جا بود که لحنش اصلا شاد نبود ، دقت کردم دیدم حتی دارد با بغض می خواند ... لحظه شماری می کردم که بزند زیر گریه که البته اتفاق نیفتاد ... حالا این شده حکایت هپی بودن ما ... حتی وقتی می خندیم ته اش یک بغض نشکسته را می شود احساس کرد ... اگر کسی بپرسد چرا این طوری است !؟ یا بگوید زندگی همین دو روزه است و می باید که شاد باشیم ، من در پاسخ دادن و همراهی اش فرو می مانم ... چه طور می شود شرایط را دید و" فهمید " و توان شادی داشت !؟چه طور می شود در خانه ای ویران پایکوبی کرد !؟
در خانه از بچگی به ما یاد دادند که اگر همسایه ات عزادار است به حرمت عزای او از شادی غلو شده و پر سر و صدا پرهیز کن ... مبادا دل او شکسته تر از آن چه هست شود ... اما در این میان بعضی ها رسمأ خودشان را زده اند به چیز خلی ... به شکل احمقانه و ناباورانه ای شادی می کنند ... یک دلیل این همان است که راوی می گوید : صم بکم عمی و فهم لا یفهمون ... اما دلیل دیگرش نادانی تاریخی است که پدر اندر پسر و پشت به پشت به ارث می رسد ... داستایفسکی معتقد بود که ملت روس آگاهانه نیهلیسم را انتخاب می کنند ... بر همین قیاس ، ما هم ملتی هستیم که آگاهانه جهل را انتخاب می کنیم ... کسی که در خانه ی ویران به غلو شده ترین شکل ممکن در ابراز شادی می رقصد با زبان بی زبانی می گوید من نمی فهمم و دوست هم ندارم که بفهم ... خلاص ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/03/10ساعت 23:16  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یک بوته پیچ امین الدوله دارم
روی نرده ها و در حاشیه ی راه پله
افسوس که نمی شود کنارش عشق بازی کرد
یا حتی برای مرگ در پایش دراز کشید
و همان جا جان داد ...
اما می شود در هاله ی سکر آور عطرش نشست
و نفس کشید
و به صدای جیرجیرک های شبانگاه گوش سپرد
و به عشق بازی و مرگ
ساعت ها اندیشید ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/03/05ساعت 22:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یکی از بچه ها زنگ زد که فلانی ! یک داستان بده برای ویژه نامه ی داستان مان که قرار است در بیاید ... یک داستان دادم ... شب زد و گفت خانم مدیر مسئول با این جمله مشکل دارد ؛ دکتر معتقد بود اتانول سالم ترین نوشیدنی دنیاست ... و دو سه جمله ی دیگر شبیه به این ... حالا این خانم کیست !؟ یک بار آمده بود کارنامه ... داشت خیلی تند درباره ی فمنیسم حرف می زد ... احساس می کردم حرف هاش را من پیش تر جایی شنیده یا خوانده ام ... یک دفعه یادم افتاد دارد مقاله " آن اندام جنسی که یک اندام نیست " نوشته ی لوس ایری گاری را از کتاب دکتر رشیدیان تحویل ما می دهد ، بی کم و زیاد ! ایری گاری هم چنان که افتد و دوستان دانند جزء رادیکال ترین نگاه هاست درباره ی فمینیسم ... این خانم آن روز به شدت داشت سنگ ایری گاری را به سینه می زد و نشان می داد کعبه ی آمال را یافته است ! حالا این آدم روی دیگر سکه ی خود را نشان می دهد و خود را تا سطح یک سانسور چی پایین می کشد و عبارتی را که شاید اصلا برای ممیزان ارشاد هم مساله نباشد بزدلانه از دل داستان بیرون می کشد ... این چنین ، آدم هایی که ادعای روشن فکری دارند نقاب از چهره شان می افتد و ذات اصلی خودشان را نشان می دهند ... اگر بسیاری از این دست روشن فکران مسئول ممیزی ارشاد می بودند وضع فاجعه بار تر از اینی که هست می شد ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/03/03ساعت 22:28  توسط حميد رضا منایی  | 

 

این وقت های سال که می شود سگ های نر خانگی را می بینم که از خانه فرار کرده و دنبال یک سگ ماده ی ولگرد راه افتاده اند ... نمی دانم چرا این تصویر برایم این قدر عجیب و غریب است و با هر بار دیدنش بر بهتم اضافه می شود ... یک سگ نر را تصور کنید که از اصل و نسب و اشرافیت کم و کسری ندارد ... هر وعده غذایی که می خورد در تمام سال حتی یک وعده اش نصیب سگی ولگرد نمی شود ... حالا این موجود می آید و می افتد دنبال یک سگ ماده ی ولگرد کثیف زخمی گرسنه ی آواره ... یک تصویر شاهکار پارسال دیدم ؛ سگ سیاه ماده جلوتر می رفت و گه گاه بر می گشت و عقب را نگاه می کرد ... از پشت سگی کرم رنگ و قلاده به گردن با گوش های آویزان بزرگ که اصالت و اشرافیت از قیانه اش فوران می کرد به دنبالش می رفت ... هیکل سگ نر دو برابر سگ ماده بود و هر بار که به او می رسید چهار پنج بار آن قدرعمیق بویش می کشید که انگار مست می شد و بعد با سری فرو افتاده راه را ادامه می داد ...

 


برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  93/02/26ساعت 22:41  توسط حميد رضا منایی  | 


من از دزدها ، قاتل ها ، کف زن ها ، کارتون خواب ها ، معتادها یا هر جانور با نام و نشان شبیه به این ها نمی ترسم ... من از آن آدم هایی می ترسم که در محیط خانواده به بچه هاشان زرنگ بازی یاد می دهند ...



برچسب‌ها: پراکنده
+ نوشته شده در  93/02/09ساعت 12:52  توسط حميد رضا منایی  | 


انتظار ، تباهی زمان است به خصوص انتظارهای کور و بی ابژه ... اگر زندگی هر آدمی کارش به انتظار کشیدن برسد باید فاتحه اش را خواند ... جالب این جاست مایی که در ایران زندگی می کنیم از این انتظار گریزی نداریم ... انتظار که و چه ، معلوم نیست ، همه منتظریم ... روز را به شب وصله می کنیم و شب را به روز ... فضا آن چنان تهی و مسدود است که جز پناه بردن به تباهی انتظار انگار چاره ای نیست ... روابط انسانی ، فرهنگ عمومی ، اقتصاد و مسایل معیشتی ، همه آکنده و لبریز از تباهی است ... اگر واقع بین باشیم ( یا به روایت خوش خیالان بدبین ) هیچ روزنی از نور امید و گشایش دیده نمی شود ... در این حال پناه بردن به خود تنها امکان پیش روست ... اما این پناه بردن به درون هم چیزی از آن انتظار فاسد کم نمی کند و بدتر از آن ، در مختصات یاد شده ، درون آدمی هم باتلاقی می شود که هر لحظه بیشتر در آن فرو می رویم و در دوری باطل خود را و روز را و شب را تکرار می کنیم ... این خستگی از بیرون و درون مصداق کامل چوب دو سر گه است ... از همه جا رانده و مانده ... حافظ کجاست که این بیت را برایش معنا کنیم ؛ از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ...



برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/01/26ساعت 20:47  توسط حميد رضا منایی  | 


دیروز رفتم سراغ کتاب خانه ... تمام کتاب های شریعتی را جمع کردم ... تازه این ها که خوب بودند ، باشان کلی خاطره داشتم ... اما برای سنجش خرد ناب کانت هی با خودم گفتم دریغ از پول بی زبان ! دریغ از حجمی که این کتاب در فضا اشغال می کند ! راجع به ترجمه های رویا منجم همین را گفتم و همین طور درباره ی ترس و لرز به ترجمه ی محسن فاطمی ... این ها و شبیه به این ها در هر کتابخانه ای مایه ی آبرو ریزی ست ... نشان می دهند آن کتاب خانه فقط پر است اما چیزی برای خواندن موجود نیست ... همه ی این ها را در کارتون ریختم و درش را بستم ... سفت و سخت ... باید می انداختم در یک نقطه ی متروک خانه ... کارم که تمام شد چشمم افتاد به تفاسیر نمونه ! 27 جلد زرکوب ... حتی حال نداشتم بگذارمشان توی جعبه ... مانده توی ایوان ... زیر آفتاب و باد و باران ... همین چند جلد کتاب تخصصی و داستان که توی کتاب خانه ماند برایم کافی است ... باشد که ما را با همین ها محشور کنند ...



برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  93/01/26ساعت 12:7  توسط حميد رضا منایی  | 


به یاد صادق هدایت ؛ بلند بالایی در سرزمین کوتوله گان ...


+ نوشته شده در  93/01/19ساعت 9:41  توسط حميد رضا منایی  | 


ظرف مهم نیست
مظروف مهمه
!!!!
آورین آورین
آورین بر شما
خوبم اما تو باور نکن
ای داد...
نباید جدی گرفت اینارو
چی رو؟
باید سریع نقطه ی تمرکز رو عوض کرد
من یک کارهایی بلدم که نگو
این اندوه خودمو گفتم
واقعا؟
اما هیچ کدوم فعلا جواب نمی ده
چی؟
تغییر نقطه تمرکز
چند تاشو بعدا برات می گم که چطور باید مسیرو علامت گذاشت که گم نشد
الان بگو خوب
خیلی طولانیه
داره بارون میاد
اینجا هم
شب و روز و زمستان و بهار و تابستان و همه چی مون قاطی شده
یه بارون خوشگل
خیلی هم خوب
من صداشو می شنوم
من پاهام یخ زده
سرماشم حس میکنم
یه بیست دقیقه ای رفتم زیر بارون
تو بهار!!!
چه خوب
سرده
چون بدنم خیس شد سردمه الان
خیلی
آفتاب هم می شه باز سرده
تابسات هم حتی سرده
همیشه سرده
یخ زده ایم
خیلی هم خوب من سرما رو به گرما ترجیح میدم
فلسفیش کردیااااااا
نه
چند وقت پیش یکی حالم را پرسید
براش جواب نوشتم
بعد دیگه جواب نداد
خوندم ببینم چی نوشتم
دیدم همه ش مونولوگ های ذهنی خودم بوده
گنجایشش پایین بوده
طفلک افتاده بود تو کوریدور مونولوگ ذهن من
طلقت نداشت
آخه فقط پرسیده بود چطوری
خندم گرفت
ای بابا
برای اون یارو
دردی است غیر مردن کانرا دوا نباشد
ای بابا
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
به زندگی سلام بگو
من مثل زالو به زندگی چسبیدم
ناسلامتی نیچه ای هستی واسه خودت
این ها که می گم از یک زاویه ی دیگرست
بازی دلزدگی و شیفتگی
یا همه ش یا هیچی
آرمانگرایی محکوم به انهدام
دلزدگی و شیفتگی میفهمم
از ته ش یک شهید در میاد که جاش تو بهشت نیست



برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  93/01/12ساعت 3:49  توسط حميد رضا منایی  | 


بدبختی ست دیگر ؛

یک شعر بلند بود که وقت نوشتن ،

بد به دلم چسبید ...

نشد اما ،

با یک " بک اسپیس " از روی " هارد " پرید

هر چه هم کردم ،

درست یادم نیامد،

نشد آنی که می باید ...

خب ، یک جورهایی حرامزاده می شد ؛

فرزند من و آن چه گذشته بود ...

من هم نخواستمش ،

دادمش دست باد

   دست فراموشی

اما هنوز طعم تلخش هست

از یک شعر همین کافی است

اصلأ به گمانم این طور ،

            بهتر باشد ...


89/12/27




برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/01/11ساعت 4:40  توسط حميد رضا منایی  | 


بهار خوب است ،

شاید هم قد تو

مثل آن وقت ها که می دانی

                    نباید ناز کنی

مثل آن وقت ها که ناگهان

                      می آیی

مثل آب نطلبیده ، بی قید و رها ، مهربان و وحشی ...

مثل آن وقت ها که لیوان خال چای ات را

جلو می آوری و می گویی ؛

- خاکستر سیگارت را بریز این تو ...

و نمی ترسی لیوان چای ات بوی سیگار بگیرد ...

و من در دل می گویم ؛

- رهایی و از خودم رهایم می کنی ...

آخ خ ، بهار خوب است ،

شاید هم قد تو ...


89/12/24



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/01/09ساعت 0:59  توسط حميد رضا منایی  | 


امسال بهار که می آید

                  تو هم بیا

بیا و حرفی بزن

      قصه ای بگو

      دانه ای بکار

باور کن سبز خواهم شد ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  93/01/07ساعت 11:44  توسط حميد رضا منایی  | 


مشهرترین پیر فاحشه ی شهر را بگویید
کسی این جا هست
که خواب رستگاری را
از دریچه ی چشمان تو می بیند
و تنش سودای معاد را
در روز واپسین
در رحم چرکین و پلاسیده ی تو می جوید...
به او بگویید
کسی این جا هست
که به نامت
به ناله های تن تکیده ات
به خاطره ی قطره های عرق بر پیشانی و پشت لبت
به صدای نفس نفس زدن هات
قسم جلاله می خورد ...
به او بگویید
ای پیر
ای در هر چین تنت
یاد هبوط هزار آدم ،
تو به جمع خدایان پیوسته ای؛
خدایی خسته
خدایی تلخ
خدایی دردمند و تنها ...
به او بگویید
کسی این جا هست
که خواب رستگاری را
از دریچه ی چشمان تو می بیند ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/12/27ساعت 2:30  توسط حميد رضا منایی  | 


به نظر می رسد مردم دوره ی باستان پیوستگی عمیقی با آن چه ما حال و هوا می نامیم داشتند و الگوهای زندگی شان مطابق حس موجود در فضا می بوده است ... برای فهم موضوع می شود دنیایی بی تقویم ساعت را تصور کرد ... در این تصور بسیاری از ناخالصی ها و قراردادهای فرهنگی و اجتماعی تحمیل شده به ذهن انسان برداشته می شود و تنها آن نسبت هایی که انسان به شکل غریزی و محض و زلال با طبیعت و جهان پیرامون دارد باقی می ماند ... برای من زیاد پیش آمده که در ماه شهریور در تابش آفتاب و انتهای بادهایی که می وزند حضور پاییز را بی ملاحظه ی تقویم حس کنم ... حس حضور بهار هم از همین دست است و چیزهایی دیگر شبیه به این ها ... خمسه ی مسترقه و آیین های مربوط به آن از قبیل ارگی ها ، کوسه بر نشین ، میر نوروزی و ... از دل همین پیوند انسان با فضای پیرامون بیرون می آید ... خود خمسه پنج روزی است که میان دو سال قرار دارد ، نه این است نه آن ... یک طرفش بهار است و زندگی و سمت دیگر ؛ زمستان و مرگ ... به عبارت دیگر خمسه پارادوکس ابدی زندگی انسانی است ... من به جای این که بخواهم آیین های خمسه را متصل به انسان ها بدانم ، کفه را به سمت همان حال و هوا سنگین تر می کنم ... انسان ها نه از روی قرار داد ، که اسیر جبر فضای پیرامون رو به این آیین ها آوردند ... من این پریشانی عجیبی که هوای اسفند ماه هست ، همیشه حس می کنم ... انگار دو سر وجود آدمی را گرفته اند و می کشند ... انباشتگی یک سال می خواهد سر ریز کند ... در مراسم میر نوروزی پادشاه را از پادشاهی برای روزی خلع می کردند و کسی دیگر را جانشین او می کردند و هر کس مجاز به انجام هر کاری بود ... در مراسم کوسه برنشین کسی را بر عکس روی خر می نشاندند و به آب می پاشیدند ... مراسم ارگی هم داستان خودش را دارد و شاید بشود گفت تیر خلاصی بود که آدمیان اسیر فضای انتهای زمستان بر خود می زدند ... این مراسم همه از نشانه های پریشانی این فصل است ، نشانه هایی از وجود هرج و مرج و بلبشوی جاودانه ی عالم انگار ...


+ نوشته شده در  92/12/19ساعت 12:48  توسط حميد رضا منایی  | 


بند بازم
در افسون دره
با میل سقوط
چه کنم ؟



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/12/01ساعت 0:19  توسط حميد رضا منایی  | 


1) چه طور می شود به این مردم حالی کرد که نویسنده با راوی یا شخصیت های داستان تفاوت دارد و لزومأ آن چه به عنوان دیالوگ یا مونولوگ در یک اثر به کار می رود ، نظر نویسنده نیست ! چه طور می شود حالی شان کرد که یک اثر دراماتیک احتیاج به شخصیت های منفی و حرف های نابه جا و حتی فحش و ناسزا گفتن دارد !چه طور می شودگفت این شخصیت در هر صنف و طایفه ای می تواند حضور و وجود داشته باشد ! یک روز صدای پرستارها در می آید یک روز صدای پزشک ها ، یک روز صدای آخوندها یک روز صدای معلم ها و حالا صدای بختیاری ها ! با این شیوه و این مقدار از تساهل و تسامح ، ادبیات و سینما می شود همین بیمار محتضر و روبه مرگ !

2) مردن نویسنده ها یکی از راه های گسترش فرهنگ عمومی است !به حتم نویسنده باید بمیرد تا مطرح و شناخته شود ! هدایت مرد و شناخته شد! فروغ در نامه ای به فریدون که قصد داشت از آلمان به ایران برگردد می گوید: بیایی اینجا که چی وقتی من شاعر شناخته شده برای بیست تومن پول لنگم !؟ ...منصور کوشان هم از این قاعده مستثنی نیست ... دو روز است همه خوراک جدیدی برای خبرها و پست های شان پیدا کرده اند و همه جا پر شده از اسمش ... یادم نیست کجا از قول هدایت خواندم اما می گفت کون لق شان که بخواهند بعد از مرگم مرا بشناسند و کتاب هایم را بخوانند یا نه !



برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  92/11/29ساعت 1:13  توسط حميد رضا منایی  | 


چیزی هست در صدای باران
در بارش برف
در سکوت
در وزش هر نسیم
در بوی کاهگل دیوار باران خورده
که به جای خالی تو
اشاره می کند
و من لبریز خورشیدهایی که هر روز
هزار بار در من غروب می کنند ...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  92/11/27ساعت 13:4  توسط حميد رضا منایی  | 


صرف بودن انسان و درک هستی حیرت آفرین است ، حیرتی که اگر در آن غرق شوی کمر آدمی را می شکند ... اما دامنه ی این حیرت برای ما ایرانی ها به همین جا ختم و خلاصه نمی شود ... فقط راه رقتن در یک پیاده رو یا آدم های از جان گذشته ای مثل من که اخبار صدا و سیما را نگاه می کنند ، حیرت بر حیرت می افزاید ... نگاه کنید به همین چند روز اخیر ؛ یکی برنامه ی سلام سینما و آشتی مردم با فیلم دیدن وخون و خون ریزی و نابودی سینماها ! یکی دیگر این توزیع سبد کالاهای رایگان و آیین شریف گدا پروری ! سومی که شاهکار است و مال همین امروز! در اخبار می گفت معاون رییس جهمور 3300 طرح عمرانی را در سیستان و بلوچستان افتتاح کرد ! نه 100 تا نه 200 تا نه 1000 تا ، 3300 تا ! چه جوری !؟ از طریق ویدئو کنفرانس ! حساب کنید اگر هر افتتاح 1 دقیقه طول کشیده باشد ، جمعش می شود 3300 دقیقه ! به عبارتی دیگر می شود 55 ساعت یا دو روز و نیم ! هر طور فکر کنی نمی گنجد ! این فقط یک معنی دارد ؛ که صدا و سیما رسمأ مردم و مخاطبش را گوسفند فرض می کند ... چه طور می شود از این همه حیرت نکرد ... ما بار هستی خودمان را به سختی به دوش می کشیم ، حالا در این وانفسا بار خریت دیگران هم اضافه می شود روش ... مگر یک آدم چه قدر توانایی دارد !؟


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  92/11/15ساعت 12:45  توسط حميد رضا منایی  |