عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن ... 

شخصیت دوم که عشق ورزی اش را نماد یک جریان می دانم مولاناست ... اما پیش از طرح شیوه ی عشق ورزی او یک پیش فرض ملموس دارم که برای ورود به حرف اصلی راه گشاست ؛

شاید تا به حال با آدم هایی که عشق از دست رفته ای دارند برخورد کرده باشید ... این از دست رفتن عشق ممکن است بر اثر مرگ باشد یا نرسیدن به معشوق یا تمام شدن تاریخ انقضای عشق از طرف دیگر ماجرا ... بین خودمان باشد ؛ هیچ وقت سعی نکنید به این جور آدم ها نزدیک شوید ! می دانید چرا !؟ چون در خوشبینانه ترین حالت شما چیزی نیستید جز نسخه ای بدل از اصل ! آدم عشق از دست داده دائمأ خط کشی ( که همان معشوق قدیم است که حالا تبدیل به یک موجود غول پیکر و اساطیری و بی عیب و نقص شده است ) دست دارد و می خواهد شما را با آن ملاک و معیار بسنجد ! خب ، از پیش معلوم است که هیچ کس به قواره ی آن لباس از پیش دوخته در نخواهد آمد ... حالا هر کس دلش می خواهد شانسش را امتحان کند ، در شکست همیشه باز است !

گابریل مارسل نگاه عشق را معطوف یک فرد می دانست که در مقابل من قرار می گیرد و با پل و شکل ارتباطی به نام تعهد و التزام باعث ایجاد ارتباطی دو طرفه می شود و در صورتی که فردیت معشوق در اتفاقی مثل مرگ از بین برود ، باز هم آن پل و تعهد بر سر جای خویش باقی است ... مولانا اما می گوید در صورت جدایی از معشوق به واسطه ی دوری یا مرگ ، آن معشوق در ما حضور دارد اما ؛

زانک عشق مردگان پاینده نیست/ زانک مرده سوی ما پاینده نیست

عشق زنده در روان و در بصر/ هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر

عشق آن زنده گزین کو باقی است/ کز شراب جان فزایت ساقی است

نگاه کنید به شیوه ی زندگی مولانا ؛

شمس در خارج اگر چه هست فرد/ می توان هم مثل او تصویر کرد

شمس که می رود ، صلاح الدین جایگزین او می شود و بعد از فوت او حسام الدین از راه می رسد که تا پایان زندگی مولانا با اوست ... نگاه کنید به کارکرد این آدم ها در زندگی مولانا ؛ اولی ویران می کند ... دومی خاکستر مولانا را بر باد می دهد و رقصنده ی کوی و برزنش می کند ؛

ای که جان را بهر تن می‌سوختی /سوختی جان را و تن افروختی

سوختم من سوخته خواهد کسی /تا زمن آتش زند اندر خسی

سوخته چون قابل آتش بود /سوخته بستان که آتش‌کش بود

اما سومی از راه می رسد و این تجربه ی عاشقانه ی  انسانی را در مجرای درستش قرار می دهد ...

اما اتفاقی که از سمت مولانا می افتد تا این چینی باز و پذیرا شود شگفت انگیز است ؛ مولانا به جای شخص یا آدمی که سوژه ی عاشقانگی است ، خود عشق را سوژه می کند ... اراده ی مولانا اراده ای معطوف به عشق است و نه احیانأ آدمی یا هیچ چیز دیگر ...

عاشقی پیداست از زاری دل /نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست /عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست /عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان /چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست/لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت/چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت/شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

این نقطه ی عزیمت و رهایی مولاناست ؛ سیری مدام در بی قراری و جنون و عاشقی ... بی آن که رخت معشوقان قدیم را بر تن تازه رسیدگان کند و از عدم تناسب با معشوق جدید عیبجویی و گله گذاری کند ...

بیت ؛

این همه بی قراریت در طلب قرار توست / طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

را در چهار چوب همین نگاه می توان درک کرد ... آدمی که در طلب قرار است و ارام نمی گیرد و به بی قراری خویش دامن می زند ، در پرتو همین مفاهیم قابل بررسی است ... طالب بی قرار اشاره به این دارد که ما با مجموعه ای از هست ها روبه رو ایم که در مقابل معنای ( این هست و جز این نیست " قرار می گیرد ... هست هایی که هر کدام در جای مشخصی در هستی قرار دارند و شأنی از شئون زندگی عاشقانه معنا می کنند ... مولانا تا آن جا در این مفهوم پیش می رود که حتی وجود عاشق را عین وجود معشوق می داند و یگانگی این دو مفهوم می رسد ؛

هر که عاشق دیدی اش معشوق دان / کو به نسبت هست هم این و هم آن

و در نهایت و شاید تحت تأثیر ابن عربی ، حتی فاصله ی بین دو عشق زمینی و آسمانی را بر می دارد ؛

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/ عاقبت ما را بدان سر رهبر است

و قرار گرفتن از نظر مولانا چیزی نیست جز این که در سیری بی امان از بی قراری عاشقانه قرار بگیریم و لحظه ای فارغ نباشیم ، چرا که جز عشق چیز دیگری وجود ندارد ؛

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو/ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم/گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت/سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است/گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد/گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال/خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست/گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو*

* با تلخیص

 

 


برچسب‌ها: اندیشه, من و تو, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 11:4  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در نگاهی کلی خطوط دو شیوه ی عشق ورزی را می توان این چنین ترسیم کرد  ؛ اول این که آدمی برای همه ی عمر در مقابل یک حضور ( فرد ) قرار بگیرد و او را مرکز تمام توجهات خویش کند و شکل دوم آن که در سیری مدام سوژه های عشق ورزی تبدیل و دگرگون شوند ...

دو شخصیتی را که به عنوان نمادی از شیوه های عشق ورزی انتخاب کرده ام ، شیوه شان در جهت مخالف با زمانه ای است که در آن می زیستند ... این اتفاق گویای آن است که هر چند ما فرزندان زمان خود هستیم و آن چه می کنیم برگرفته از حال غالب زمان خومان است اما همیشه امکاناتی دیگری ، حتی مخالف جریان زمانه شنا کردن پیش روی ماست ...

اولین شخصیتی که نماد یکی از دو جریان عشق ورزی است  گابریل مارسل است ... مارسل در تمام زندگی عاشق همسرش بود به طوری که بعد از مرگ او هم این عشق ادامه داشت و حاضر نشد سوژه ی عاشقانگی اش را دگرگون ببیند ... بستر تئوریک مارسل برای اعتقاد به این شیوه  منی است که ملتزم شده و عهد و پیمان بسته است ؛

" باید دید که ربط و نسبتی که در نتیجه ی التزام ، میان من و تو به وجود می آید ، چیست ؟ آن نسبت محققأ همان نسبت ما است ، اما باید به صراحت معلوم گردد که این اصطلاح بیانگر چه واقعیتی است ؟ اگر التزام و تعهد را از لحاظ تو ملحوظ بداریم می بینیم که آن همواره پاسخی است به یک درخواست که لازم نیست حتمأ با الفاظ و عبارات بیان شود ، بلکه حال و وضع و موقیعیت دیگری ، خود بیانگر چنین درخواست یا استمداد است . من هرگز نسبت به کسی که نیازی به من ندارد یا درخواستی نمی کند یا در وضع و حالی نیست که مقتضی کمکی باشد ، تعهدی نمی کنم . اما التزام را اگر از لحاظ من در نظر آوریم ، آن نوعی ایثار یا سخاوت و کرم و احسان ، و به درست سخن ، شاید آمادگی و مهیا بودن برای امداد و دستگیری است . زیرا آماده و مهیا برای کمک به دیگری نبودن ، همان مشغول به خود و در بند خود بودن است و بودن خود را همچون مال و دارایی پنداشتن است و ترس از کم و کسر آمدن آن در صورت مهیا بودن برای خدمت به دیگری . آمادگی برای کمک به دیگری و مهیا بودن برای خدمت به دیگری ، در واقع نوعی از خود گذشتگی و خود را در طبق اخلاص گذاشتن و به درست سخن اعتماد کردن به دیگری است ، با علم به این که در قلمرو شناخت وجود ، ایثار و فداکاری تنها وسیله ی خود ساختن به عنوان شخص است .

بالاخره اگر ما ، به خودی خود ملحوظ گردد ، حالتی است از همبودی و هست بودن با هم و اشتراک در وجود دو هست . در این جا باید تصزیح بکنیم که همبودی ممکن است به عنوان ربط و نسبتی بیرونی و نسبت میان دو چیز در فضا یا در زمان شمرده شود ، در این صورت ، آن چه ذاتی و اساسی ماست ، یعنی حضور دو جانبه ی دو فاعل و صمیمیت روحانی بین آن ها ، اصلأ در نظر گرفته نشده است . زیرا شی ء اگر در برابر من حاضر باشد ، باز غایب است و حتی نمونه ی بارز غیبت است ، چون که آن بدون کمترین توجهی نسبت به من ، موجود است . بنابراین دیگری را چون او ملحوظ داشتن و سیاهه و فهرستی از اوصاف خوب و بد آن برداشتن و درباره ی آن حکم کردن ، آن را به منزله ی شی ء گرفتن و غایب شمردن است ، و حال آن که دیگری را به عنوان تو ملحوظ داشتن ، دریچه ی دل خود را به روی او گشودن است و او را دوست داشتن و او را فاعل دانستن و حضورش را تصدیق کردن است . به همین جهت است که مرگ که دیگری را به عنوان شی ء از بین می برد ، آزمون وفاداری است و مجال و فرصتی برای وفا داری خالصانه و بی شایبه . مهر و عشق نیرومندتر از مرگ است ، زیرا که مهر و محبت ، حضور شخص در گذشته را هم چنان نگاه می دارد و همبستگی ای را که در مدت حیات، وسوسه ی درآوردن آن به صورت واقعیت و عینیت ، از منزلت آن می کاست ، عمیق تر و استوار تر می سازد . " *

 

* برگرفته از کتاب پدیدارشناسی و فلسفه های هست بودن / روژه ورنو - ژان وال / یحیی مهدوی

 


برچسب‌ها: اندیشه, من و تو, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 10:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مناقشه بر سر این نیست که کسی که پولدار است چه طور زندگی می کند و آن که ندار است چه طور ... جای هر دوی این ها به راحتی می تواند عوض شود و آن کسی که حالا توانایی زندگی به سبک یک دختر پولدار و پورشه سوار را ندارد و به جنازه اش فحاشی می کند ، در جایگاه او قرار بگیرد و آن دختر پورشه سوار جای آن کس که محکومش می کند ... شاید اگر چهل پنجاه سال پیش بود می شد گفت این شکاف طبقاتی ای که در ایران به وجود آمده با مارکسیسم پر می شود ... اما حالا که مردم تا فرق سر به مصرف گرایی آلوده اند و در غیاب هر گونه آلترناتیو  با پایه های تئوریک اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی روشن ، این خشونت و نفرت است که این شکاف را پر می کند ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  شنبه ۵ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 0:46  توسط حميد رضا منایی  | 

 

انسان و نظرگاه ها و اعتقاداتش و حتی زندگی روزمره اش وابسته به دوره ی تاریخی است که در آن زندگی می کند ... برای مثال مفهومی که ما از سنت سراغ داریم با مفهومی که آدم های آن دوره می دانستند و یا نمی داستند و در آن زندگی می کردند متفاوت است ... حالا سنت برای ماتبدیل به نمادهایی شده است که می توان آن ها را نشان داد و به واسطه ی آن نمادها سنت را درک کرد ... برای درک این حرف یک قهوه خانه ی سنتی را در نظر آورید ... این جور مکان ها پر هستند از نمادهای سنتی مثل غذا ، شیوهای نشستن و شاید لباس کارکنان آن جا ... اما ورود به چنین جاهایی به هیچ عنوان به معنای وارد شدن به مکانی سنتی و زیستن در آن فضا نیست ... در واقع این نگرشی پست مدرن است که عناصری از دنیای سنت را ( مثل پشتی و تخت و فرش و غذا و... ) را کنار هم قرار می دهد برای باز آفرینی یک خاطره ی قومی ... مرکز معنا دهی سنت و زیستن در آن زبانی است که تغییر شکل یافته و از معناها و اشارات سنتی تهی شده است و دیگر قابل دسترس نیست  ...

همین شیوه ی تحلیل را می توان در مورد موسیقی و کتاب ها و متونی که در بستر سنت شکل گرفته اند بکار گرفت و به همین نتیجه رسید ...

از آن چه در بالا گفته شد می خواهم نتیجه بگیرم که شیوه های ی عشق ورزی انسانی هم متأثر از همین دنیاهاست ... ما به هیچ مفهومی و در این جا عشق ، نمی توانیم برخورد کنیم و آن را بفهمیم مگر در بستر تاریخ و دنیایی که درش زندگی می کنیم ... نگاه کنید به متون عاشقانه دنیای سنت ؛ در دوره ی سنت ما با عشق هایی مثل خسرو و شیرین ، لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و یا در ساحت غربی اش با رومئو و ژولیت یا اوفلیا و هملت روبه روایم که همه در ذیل گزاره ی " این هست و جز این نیست " قابل فهم و تفسیرند ... شیده ی عاشقی که برآمده از دل انسان های دوره ی خودشان بود و برای عامه ی مردم قابل فهم ...

 


برچسب‌ها: اندیشه, من و تو, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 9:54  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 یا حاشیه ای بر بیت ؛

این همه بی قراریت در طلب قرار توست / طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

                                                                                   به یاد سمیه مهری و دخترکش...

در سنت عرفانی و هستی شناسی برآمده از آن با مفهومی به نام وحدت وجود روبه رو هستیم ... این مفهوم بدان معناست که هر چه هست جز وجودی واحد نیست ... شاید دقیق ترین عینیتی که برای فهم وحدت وجود می توان به آن اشاره کرد ، گند است و شکل آن که همه ی اجزایش در قوس های یک اندازه و قرینه به سمت بالا میل دارد ، به رأس و نوک ، که چیزی نیست جز وجود اول و واحدو سرچشمه ی هستی ... 

در دنیای سنت ما با ساحات و طبقات پله مانند و گوناگون هستی روبه رو بودیم که آدمی در سیری صعودی پله پله برای کشف لایه های مختلف بالا می رفت ... در متون زیادی اشاره به این مطبق بودن عالم شده است از قبیل ؛ 18 هزار عالم یا طبقات بهشت و دوزخ و یا آن چنان که ارسطو می گفت عالم تحت قمر و عالم فوق قمر ...

در دنیای معاصر  این تقسیم بندی جهان به طبقات به واسطه ی اکتشافات علمی و تأثیر گذاری اش از بین رفت و جای آن وحدت وجود دوره ی سنت را کثرت گرایی جهان مدرن پر کرد ...این تغییر رویکرد باعث تغییری اساسی در زاویه ی دید انسان ها نسبت به هستی پدید آورد ؛ در دوره ی سنت ( به واسطه ی اعتقاد به وحدت وجود ) انسان با یک مفهوم روبه رو بود که صرفأ در گزاره ی " این است " ( و جز این نیست ) بیان می شد ... اما در دوره ی مدرن این گزاره در استحاله ای ماهوی و وجودی تبدیل می شود به ؛ " این نیست ، این نیست " ... این تغییر در واقع هجرتی است از نظرگاه اثبات و ایجاب به نظرگاه نفی و سلب ...

 


برچسب‌ها: اندیشه, من و تو, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 11:34  توسط حميد رضا منایی  | 


وقتی تو نیستی
دنیا حکایتی است
که به شنیدن نمی ارزد
کوچه ها انگار همه بن بست اند
و خیابان ها و بزرگ راه ها
مسیرهایی بی انتها
که مرا به جایی نمی رسانند
و من هر چه قدر هم صبور
روزی هزار بار در خود سر می روم
چه می شود کرد !؟
حرف های دلتنگی را
برای نگفتن ساخته اند
و سیم های خاردار را
برای فاصله ها ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 9:19  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سعدیا دور نیکنامی رفت / نوبت عاشقی است یک چندی*

سعدی در این بیت به روشنی می گوید که نیکنامی با عاشقی هم خوان و هماهنگ نیست و جور در نمی آید ... اما نقطه ی مقابل نیکنامی چیزی نست جز بد نامی که سعدی عاشقی را در همین حوزه می بیند ... هر دوی این ها ، یعنی بدنامی و خوشنامی ، مفاهیمی اخلاقی اند ... نکته ی شگفت ماجرا دقیقأ از همین جا آغاز می شود ؛ سعدی به حوزه های اخلاقی مختلف در ساحات مختلف ( دست کم دو حوزه ) اعتقاد داشته است ... اگر کسی از یک حوزه ی اخلاقی گذر کند و برای خود دو شیوه ی اخلاقی داشته باشد ، بی راه نیست که بگیوییم می تواند در هر حوزه ای اخلاق لازم و مناسب آن حوزه را اختیار کند ... روشن است  که این نگاه سعدی در تقابل با تمام اخلاق های جزمی است که نیکی را فقط در نیکی می جویند و بدی را فقط در بدی ... می توانیم این نکته را این طور گسترش بدهیم که در هر ساحتی از زندگی ما اخلاق لازم همان ساحت را اختیار می کنیم ... چیزهایی مثل اخلاق اجتماعی ، اخلاق کاری و تخصصی ، اخلاق خانوادگی ، اخلاق سکسی ، اخلاق عاشقی و چیزهای دیگر شبیه این ها ... این شکل از نگاه به اخلاق یک هسته ی آنارشیستی در خود دارد که گریز ناپذیر است و به راحتی می توان از آن گزاره های ضد اخلاقی بیرون کشید با ترفندهایی این چنین که ؛ مثلا اخلاق من در حوزه ی کاری و تجارت چیزی جدای از اخلاق خانوادگی است و در حوزه ی اخلاق کاری آدمی آزاد هستم و در جمع خانواده آدمی مقید ! با این شکل دست آدم ها برای هر حرکتی در زندگی و رفتارهای ضد اخلاقی باز خواهد شد ... وقتی قید همه جایی و همه زمانی را از یک گزاره ی اخلاقی بگیریم  و آن را تابعی از شرایط بدانیم ، آدمیان قادر به انجام هر کاری هستند ...

نکته ی مهم دوم برای درک آن چه سعدی می گوید در نظر گرفتن شأن و جایگاه اوست ... سعدی این حرف را برای آدم های عادی و یا احیانا میان مایگان نمی گود ... این حرف از زاویه ی دید یک حکیم برای آنانی گفته می شود که جان آگاهی دارند ... در واقع سعدی معتقد است این فعل نیست که دارای ارزش است ، فاعل است که بر مبنای آگاهی درونی ارزش کارها و حوزه های اخلاقی را تعیین می کند ... به قول مولانا ؛

کامل ار خاک گیرد زر شود / ناقص ار زر برد خاکستر شود

آن چه سعدی در بیت یاد شده بدان اعتقاد دارد یک شیوه و سیره ی تفکر است در سنت عرفانی و ادبی ایرانی ... حافظ و مولانا و خیام و بسیاری از بزرگان دیگر با همین شیوه سلوک می کرده اند که بسیار فراتر از زمان خود بوده است ...

به عنوان آخرین نکته باز تاکید می کنم که اگر قید همه جایی و همه زمانی را از یک گزاره ی اخلاقی بگیریم دیگر هیچ راهی برای کنترل اخلاقیات نداریم و آفت عمل در لحظه و مناسب شرایط و منافع حنمی است ... این قید هم که جان آگاه می تواند برمبنای موقعیت دست به انتخاب عمل اخلاقی بزند ، قیدی است که تاویل ها و تفسیرهای گوناگونی را در بر می تابد ... چرا که ما هیچ ملاک عینی و تثبیت شده ای برای درک این که چه جانی آگاه است و چه جانی ناآگاه در اختیار نداریم ... هر کسی می تواند ادعای آگاهی کند و بر مبنای آن گزاره های اخلاقی را مطابق وضعیت روحی و روانی خود تغییر دهد ... در نهایت این نیت و نتیجه ی عمل است که نشان می دهد فراتر رفتن از گزاره های اخلاقی برای چه کسی مطابق با الگوی کسانی مثل سعدی و مولاناست و برای چه کسی دغل کاری و پشت هم اندازی ...

 

*مطلع غزل ؛

گفتم آهن دلی کنم چندی     ندهم دل به هیچ دلبندی

 


برچسب‌ها: اندیشه, من و تو, درباره ی انسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 11:17  توسط حميد رضا منایی  | 

 

یک گروه از پناهجویان آفریقایی مسلمان در راه مهاجرت غیر قانونی به اروپا ، 12 نفر از مسحیان را که سوار همان قایق بودند ، به دلیل نفرت مذهبی در میانه ی راه در دریای مدیترانه انداختند ! به این فکر کنید که این آدم ها در حال فرار از دست بوکو حرام یا اراذل و اوباشی شبیه آن ها هستند ... مقصد فرار شان هم کشورهای مسیحی اروپایی است ... بعد میان راه ، در دریای طوفانی ، ترسان و لرزان یاد دین و مذهب شان می افتند ... مثلأ بحث می کنند بر سر این که انسان گناهکار به دنیا می آید و با غسل تعمید پاک می شود یا برعکس ، انسان پاک به دنیا می آید و در دوران زندگی و حیات ناپاک می شود ! بعد که حرف هاشان به نتیجه نمی رسد ، تصمیم می گیرند اختلاف شان را به شکل عملی حل کنند ! لابد هنوز دریا طوفانی است ! هول و هراس به دام افتادن توسط گاردهای ساحلی هم هست ! ولی خب ، اختلاف را باید حل کرد ! گروه غالب ، یعنی آن ها که زورشان بیش تر است ، دست و پای گروه مغلوب را یکی یکی می گیرند و پرت می کنند وسط دریا ... شاید موقع پرت کردن این جمله را هم گفته باشند که ؛ برو زیر آب دقیق فکر کن که انسان گناه کار به دنیا می آید یا نه !؟ مارکس می گفت تراژدی وقتی برای بار دوم تکرار می شود کمدی است ... اما می توان این جمله را چنین کامل کرد که  ؛ وقتی تراژدی به دفعات تکرار می شود چیزی جز هجو و هزل نیست ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 8:46  توسط حميد رضا منایی  | 

دو شعر

 

 

انسانی که از علق آفریده شد
قورمه سبزی را خلق کرد
و فسنجان را
و سبزی پلو ماهی را
و کنارش سیر ترشی گذاشت ...
آه ...
ای شکم بارگان همه ی تاریخ
ای خدایان طعم و رنگ
کمی تنگ تر بنشینید
و جایی برای من باز کنید...

***

انگار همین دیروز بود
که خانه تکانی کردم
دوباره امروز
خانه پر شده از آشغال
جوری که وقت راه رفتن
زیر پای آدم
خِرِچ خِرِچ صدا می کند
کار دنیا همیشه همین است
خیلی زود
همه چیز را به گند می کشد ؛
لباس هایی که تند تند کثیف می شوند
بدن هایی که عرق می کنند
ظرف های چرک و آدم ها را که نگو !
ما هم که این وسط
دائم در حال مردنیم
شاید تنها دلخوشی این است
که فقط برای لحظه ای
زیبایی و زندگی را
میان این همه کثیفی و مرگ ورانداز کنیم
و بعد با خاطره اش
بقیه ی عمر را بگذرانیم ...

 

فروردین 94


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:29  توسط حميد رضا منایی  | 

 

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم ...

گلستان/ باب دوم ؛ در اخلاق درویشان

 

 


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:31  توسط حميد رضا منایی  | 

 

این مردم را می بینید که تشنه به خون اعراب شده اند و شعار مرگ بر آل سعود سر می دهند !؟ همین ها تا چند روز دیگر دوباره راه می افتند و می روند حج عمره و میلیون ها تومن پول بی زبان را خرج می کنند بی آن که فقر همسایه ی دیوار به دیوارشان حتی اندکی برای شان مهم باشد ... دلیلش هم این است که هیچ کجا مثل کعبه نمی تواند گناهان شان را پاک کند ... خیلی وقت است که من از این مردم ناامید شده ام ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 8:44  توسط حميد رضا منایی  | 

 

آیا می توان خوشحال بود !؟

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 23:22  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تجربه ی من از شهر تهران است ... تهران هنوز از یک سو سر به دامان سنت دارد و از دیگر سو شهری است پر از نمادهای مدرنیستی ... البته این مدرنیسم آن چیزی که در غرب اتفاق افتاده و مسیری که آن ها رفته اند نیست ... بیش تر یک گرته برداری ناشیانه و من درآوردی است به اسم مدرنیسم ... این حرکت دوگانه ی شهری مثل تهران تاثیر متقابلی با آدم هایی که در آن  زندگی می کنند دارد ، آن چنان که ما به صرف یک قدم زدن ساده در شهر پر از این احساس دوگانگی می شویم که یک سرش نوستالوژی سنت است و دیگر سرش آشفتگی های مدرنیستی ... برای من زیاد پیش آمده در برخوردم با شهر از  تقابل احساسات متناقضی که در وجودم ناگهان سر ریز می کند ، از شدت استیصال به خاک افتاده ام ... روی احساسات تاکید می کنم چون چیزی متفاوت از دیدن تناقض و پروسه ی فکری و درک آن است ... من از هجوم ناکهانی احساساتی حرف می زنم که آدمی هیچ نامی برای آن ها سراغ ندارد ... سیلی که می آید و بنیاد آدمی را از جا می کند ... البته می توانم این احساسات را زیر مجموعه ای از حس غربت بنامم که برایم حسی آشناست ...

اما میان همه ی خیابان های شهر یک جا هست که هنوز برایم دست نخورده باقی مانده است ؛ از میدان ولیعصر تا چهار راه و تأتر شهر همواره برایم تونلی است در زمان که به راحتی می توانم پا درونش بگذارم ... شاید تعداد دفعاتی که من از این خیابان گذشته ام 20 بار نشده است در تمام سال ها ... هیچ خاطره ی خاص و روشنی هم از این جا در ذهن ندارم ... اما گذشتن از این خیابان به خصوص در عصرهای جمعه مرا با عمیق ترین احساتم روبرو می کند ... نتیجه ی عجیبی که می خواهم از این حرف ها بگیرم این است که این جا شهر و این خیابان خاص به مثابه تو ( آن چنان که مثلا بوبر معتقد بود ) در من عمل می کند ... این جا می توان از دوگانگی مفاهیم شهر و انسان گذشت و خیابان را امتداد حضور دانست ...

حالا یاد یک چیز دیگر افتادم ؛ کاظم تینا در کتاب گذر گاه بی پایانی کار جالبی می کند ؛ به کوچه و خانه و گذر گاه ها شخصیت می دهد و کارکردی انسانی از ایشان می گیرد ... توی داستان تکنیکی هست به نام شخصیت پذیر کردن اشیاء ... کاظم تینا این تکنیک شخصیت پذیر کردن را برای شهر استفاده می کند ...

به گمانم دوباره به این مفهوم برگردم ...

نمی دانم چرا اما این موسیقی از جنس حرف هایی است که گفتم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 23:24  توسط حميد رضا منایی  | 

 

جهان من جهان حرکت هاست ، جهان نماندن ها ... همیشه حق با رفتن است ... همیشه حق با کشف موقعیت های دیگرگونه است ... هر موضع و موقعیت شکل می گیرد برای ویران شدن ... ویرانی برای آن چه در پشت آن موقیعیت نهفته است ... دیگر حالا سال هاست که  سعی نمی کنم به درک معنای نه نزدیک شوم ... حتی اگر خود بخواهم توانایی اش را ندارم ، انگار امکان وقوعی چنین اتفاق هایی از طالع من رفته است ...

 


برچسب‌ها: واگویه ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:34  توسط حميد رضا منایی  | 

 

نوع بشر دارد گونه ای جدید از خودش را تجربه می کند به نام هپی ها ... همان طور که روزی هموساپین ها نئاندرتال ها را منقرض کردند ، این گونه ی تازه یعنی هپی ها ، به زودی انسان های فعلی را منقرض خواهد کرد ... فراگیری و وقاحت این گونه به حدی است که سر هیچ تپه ای را نریده باقی نمی گذارند ... اتفاقأ مساله ی اصلی همین جاست ؛ یعنی برای نابودی نسل انسان ها هیچ اسلحه یا بمبی به کار نخواهد رفت ، بلکه همین کثافت کاری ها که ما ابتذال می خوانیمش ، مانند سم ، ریشه ی انسان ها را خشک خواهد کرد ... در این شرایط اولین سئوالی که به ذهن می رسد این است که در میان این خرمحشر آدمی مثل من چه کار دارد می کند !؟ آیا قرار بوده که من یک دلال باشم و نشدم !؟ آیا قرار بوده من یک پاانداز مثلا از نوع فرهنگی اش باشم و نشدم !؟ آیا قرار بوده یک مجلس گرم کن خوش سر و زبان از نوع رقاصش باشم و نشدم !؟ یا در بدترین حالتش قرار بوده من یک تیر بار چی باشم و نشدم !؟ سیاهه ی این سئوال ها را در جست و جوی نسبتم با هستی و زمانه می توان تا دور دست ها ادامه داد اما آن چه  روشن است این که آنی که باید می شدم نشدم ... درست تر بگویم ؛ آن چه باید اتفاق می افتاد تا آدمی مثل مرا در نسبت با زمانه قرار بدهد اتفاق نیفتاد ... همیشه فکر می کنم امثال من به سان وصله ای ناهمگون روی دست هستی مانده ایم ، وصله ای که نه می توان از چشم ها مخفی اش نگه داشت و نه می توان با آن کنار آمد ...

پانوشت : مقاله ای درجه یک دارد خوزه ارتگایی گاست به نام " پدیده ی ازدحام توده ها " ... اصل این مقاله را در نت پیدا نکردم ، در عوض یک چشم اشک و یک چشم خون این گزیده را به جای آن می توانید بخوانید ... اصل مقاله را در کتاب " از مدرنیسم تا پست مدرنیسم " به ویراستاری دکتر رشیدیان می توانید پیدا کنید ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 17:28  توسط حميد رضا منایی  | 

 

روی در مسجد و دل ساکن خمّار چه سود ؟
خرقه بر دوش و میان بسته به زُنّار چه سود ؟
هر که او سجده کند پیش بتان در خلوت
لاف ایمان زدنش بر سر بازار چه سود ؟
دل اگر پاک بُوَد خانهٔ نا پاک چه باک ؟
سر چو بی‌ مغز بوَد نغزی دستار چه سود ؟
چون طبیعت نبوَد قابل تدبیر ِ حکیم
قوّت ادویه و نالۀ بیمار چه سود ؟
قوّت حافظه گر راست نیاید در فکر
عمر اگر صرف شود در سر تکرار چه سود ؟
عاشقی راست نیاید به تکبّر سعدی
چون سعادت نبود کوشش بسیار چه سود ؟

 


برچسب‌ها: از دیگران
+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:6  توسط حميد رضا منایی  | 

 

نمی گویم اگر موجوداتی نامیرا بودیم و مرگ سراغ مان نمی آمد ، نه ... اگر دنیا فقط کمی به سامان تر می بود ، می رفتم سراغ آشپزی و معماری که غذا و سکنی مهم ترین مفاهیم زندگی انسان هستند ... به خصوص معماری که دغدغه ی سکنی دارد و در اهمیت سکنی همین بس که هیچ معنایی در زندگی انسان شکل نمی گیرد مگر در ارتباط و برخاسته از آن ...

اما به گمانم یکی از مهم ترین عناصری که در معماری باید به آن توجه کرد ارتباط انسان با طبیعت است ... پنجره* کلاسیک ترین عنصر معماری است که معطوف به همین نکته است یعنی ارتباط ( با هر آن چه جز من )  به شکل عام و ارتباط با طبیعت به شکل خاص ... در این میان می توان درخت را ( و نه گل را ) به عنوان نماد کل طبیعت دانست که پنجره می تواند روبه آن گشوده شود ... جدای بعد بصری این ارتباط که اولین حلقه ی برخورد ذهن با طبیعت است ، بو و عطر به مثابه عنصری است که به عمق و غنای رابطه می افزاید ...

در میان درختانی که سراغ دارم سه درخت هستند که در ارتباط توصیف شده ی بالا ، نقش شگفت انگیزتری برای من دارند تا چیزی مثل درخت چنار ... دو تای از آن ها کارکردشان بر اساس عطر و دیگری بر اساس رنگ و طرح است آن چنان که خواهد آمد ؛

شگفت انگیز ترین درختی که در افشاندن عطر سراغ دارم ، درخت سنجد است ... عطری که شکوفه های این درخت می پراکنند ، فضایی کامل تولید می کنند که دارای طول و عرض و عمق است و می توان در آن زندگی کرد ... به لحاظ قدرت و فضای انتشار عطر هم این درخت چیز شگفت انگیزی است ... تنها یک درخت می تواند به شعاعی چند ده متری تمام فضا را عطر آگین کند ...

دومین درخت گل ابریشم است که هرچند با قدرت کم تری عطر افشانی می کند ، اما عطر جادویی و شکل گل هایش به شدت تأثیر گذارند ...

اما سومین درخت افرای مجنون است که عطری ندارد و صرفأ بعد بصری را در بیننده تحت تاثیر قرار می دهد ... با وجود این تجربه ی دیدن این درخت یک تجربه ی منحصر به فرد بصری است ، درختی همچون بید مجنون با پیچیدگی هایی شگفت انگیز در شاخه های فرو افتاده اش که هاله ای از راز و رمز به آن می دهد و ط.ری که بی تفاوت ترین رهگذران را وادار به نگاه دوباره و چند باره می کند  ... رنگ این درخت در تمام مدت قرمز اخرایی است که با هر بار بارش باران رنگش تند تر می شود ...

برای پایان بندی این مطلب می خواستم تصویر و تحلیلی بیاورم از پنجره ای که رو به چنین درختانی گشوده می شود اما ترجیح می دهم درباه ی کشف چنین لحظه هایی حرف نزنم و مخاطب این خط را با تجربه ی زیسته اش از پنجره و درخت تنها بگذارم ... بسیاری از رازها را با نگفتن بهتر می توان کشف کرد ...

 

* عمده ترین معنای نهفته در پنجره گشودگی است و فرو بستگی ( قبض و بسط ) ... و در ادامه  شهود و ادراک ...

 پانوشت : بعضی از دوستان کامنت های بی آدرس می گذارند ... این کار مثل این است که کسی فقط دوست داشته باشد مهمانی برود بی آن که نشانی خانه اش را به دیگران بدهد ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:53  توسط حميد رضا منایی  | 

 

در میان چهل پنجاه وبلاگی که در فهرست به روز شدگان دارم ، در تمام روزهای عید حتی یکی هم به روز نشده است ... به شهادت آمارگیر وبلاگ وضعیت خوانندگان از این هم بدتر است ! این اتفاق مرا یاد چیزی می اندازد ؛ در سال های اوج اصلاحات ، روزنامه های اصلاح طلب تمام روزهای عید را تعطیل می کردند و می رفتند پی کارشان ! همان موقع فکر می کردم که چه طور چنین چیزی ممکن است !؟ چه طور می شود کار خبررسانی برای پانزده شانزده روز در یک کشور و در حالی که مطبوعات رکن پنجم دموکراسی به حساب می آیند تعطیل شود و آب از آب تکان نخورد !؟ این در واقع یعنی رکن پنجم کشک ! گردش اطلاعات و خبر رسانی کشک ! دموکراسی پشم ! و مخاطب هم بر همین قرار !

همه ی این رفتارها و شبیه این ها فقط یک معنا دارد ؛ که هفتاد و پنج میلیون آدم در تمام تعطیلات عید تفکر و مناسبات ناشی از آن را تعطیل می کنند و می روند به امان خدا ! نکته ی جالب قضیه " امکان تعطیلی تفکر " * است که در ایران کاملأ شدنی است بی آن که اندک تغییری در اوضاع و احوال پیدا شود ! بعد همه با هم و دسته جمعی می پرسیم چرا وضع این طوری است !؟

 

* منظور از تفکر این نیست که بنشینیم یک گوشه و در اسرار آفرینش و فلسفه های رنگ و وارنگ  فکر کنیم ، منظور آن حداقل داد و ستد فکری و روانی است که هر انسان با محیط پیرامون خود برقرار می کند و اگر آن نباشد هستی اجتماعی انسان معنا نخواهد داشت ...

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:51  توسط حميد رضا منایی  | 

 

من پیامبرم
معجزه ام تن توست
که به سان دانه ای مرده
میان دست ها و هرم نفس هایم
جان می گیرد
مباهله ای درکار نیست
ایمان بیاور
و گرنه در عذاب روزمرگی
غرق خواهی شد ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خشونت و نابود کردن یک زندگی که حتما نباید با خون ریزی و کتک کاری همراه باشد ... خیلی وقت ها لطف بی جایی که به کسی می شود از هر خشونتی برایش زیانبار تر است ... نمونه اش کودکی به اسم بیژن که ویدئوی سئوال و جواب درسی او با معلمش در فضای مجازی پخش  شد ، در حالتی که از پاسخ دادن به سئوال های سرراست و راحت ناتوان بود ... بعد از این کاسه های داغ تر از آش شروع کردند به تقبیح معلم که چرا تو به زبان فارسی سلیس با بچه صحبت می کنی و او ناچار است با لهجه ی شمالی جواب بدهد ! این ویدئو مربوط به سال سوم دبستان بود تا این که در دوره ی دبیرستان این پسر ترک تحصیل می کند و وارد کار گچ کاری ساختمان می شود ...

حالا یکی از شومن های تلویزیون که به فضای های پوپولیستی و سانتی مانتال علاقه ی زیادی دارد این پسر را به برنامه اش دعوت کرد و دو نفری این طور وانمود کردند که به علت مسخره شدن ،  بیژن ترک تحصیل کرده است ! محسن تنابنده هم که در آن برنامه حضور داشت بی مقدمه از این جوان برای بازی در سریال پایتخت دعوت کرد تا او را وارد عرصه ی بازیگری کند ...
 اما پیش از این که ببینیم خشونت این اتفاق کجاست اول یک چیزی از خودم بگویم درباره ی مسخره شدن در دوران کودکی و مدرسه ؛

دوم دبستان بودم ... همسایه ای داشتیم به نام آقا نوری ... پیرمردی بود ... این آدم یک ماشین ریش تراش موزر خریده بود که در آن سال ها چیز خیلی مهمی بود و مدام پزش را می داد ... یک بار من و دوستم را توی کوچه دید و گفت ؛ بچه ها ! به جای این که بروید سلمانی ، بیایید من خودم موهای تان را کوتاه می کنم ... شما هم پول سلمانی های تان را بگذارید توی جیب و برای خودتان خرج کنید !
واقعا پیش نهادی از این وسوسه کنننده تر وجود نداشت ... به خصوص این که خرج ماهی دوبار سلمانی رفتن ، از پول تو جیبی خودمان هم بیش تر می شد ... قرار گذاشتیم و جمعه روزی رفتیم خانه اش ... چهار پایه آورد و پارچه ی دور گردن ... به دوستم گفتم تو اول بنشین ، گفت از ماشین می ترسد ! قرار شد اول من بنشینم که او ترسش بریزد ... در همین هنگامه ها زن آقا نوری از توی اتاق صدا می زد که فلانی کار به سر این بچه ها نداشته باش ! می زنی سرشان را خراب می کنی ها ! آقا نوری هم با توپ پر می آمد جلو که نخیر ! یعنی چی !؟ این ماشین همه کاره است ! مو می زند خود به خود ! مثل ماه ! بعد هم محض اطمینان شانه ی پلاستیکی اضافه ی دستگاه را نصب کرد و خیال مان را راحت کرد که بلایی سرمان نمی آید !

دوستم علی پشت سرم ایستاده بود ، آقا نوری هم از همان پشت گردن ماشین را به کار انداخت ... من فقط صدایش را شنیدم و احساس کردم ماشین روی پوستم کشیده شد ... یک لحظه برگشتم عقب دیدم علی با دهن باز و وحشت زده دارد کله ی مرا نگاه می کند ... آقا نوری هم خیلی متعجب بعد از چند لحظه مکث درآمد :"  اِ ! چرا این جوری شد !؟ "
تا این را گفت دیدم علی با سرعت نور دوید سمت در حیاط و خودش را انداخت توی کوچه و در رفت ... در جا فهمیدم چه خاکی به سرم ریخته شد ! دست کشیدم پشت سرم ؛ تیزی موهای از ته تراشیده انگار به قلبم فرو رفت ... گریه کنان با همان پارچه ی دور سرم رفتم خانه ...

همیشه متنفر بودم از کچل کردن ... همان وقت ها ، سال های شصت ، که مدرسه فشار می آورد موها را از ته بزنیم ، هیچ وقت زیر بار نرفتم ... اما دیگر کاری نمی شد کرد ... بیچاره شده بودم و رفته بودم پی کارم ... بعد از چند ساعت گریه و زاری توی خانه ، گریان برگشتم زیر دست آقا نوری ... روحش شاد ! توی عمرش این طوری کیف نکرده بود که از تراشیدن کله ی من کرد ! هنوز صداش توی گوشم هست که با هر بار انداختن ماشین روی کله ام می گفت : " بذار کله ت هوا بخوره و موهات پرپشت بشه !"

شنبه صبح با کلاه رفتم مدرسه ... مهرماه بود و هوا هنوز گرم و عجیب بود ... مبصر هم بودم ... بچه ها را که بردم سر کلاس نشستم روی صندلی معلم که ناظم از راه رسید ... تشری به بچه ها زد که ساکت شوند و برگشت برود که یکهو گیر داد به کلاه من ! گفت تو برای چی کلاه سرت گذاشتی !؟ تا آمدم به خودم بجنبم کلاه را از سرم کشید و انداخت توی سینه ام  ... بچه های کلاس به سر کچل من طوری خندیدند که صداشان مثل بمب ترکید و صدای کچل کچل رفت بالا ... می توانم بگویم مردم ! از خجالت آب شدم و رفتم توی زمین فرو ! به راحتی ! سرم  شده بود هزار من که نمی توانستم بلندش کنم ! منی که از دیشبش حتی خودم را توی آیینه نگاه نکرده بودم ، در بدترین مخمصه افتاده بودم ...
 این گذشت و تا زمانی که موهام بلند شد کلاه روی سرم بود و حتی سر کلاس و موقع درس دو دستی نگه اش می داشتم هرچند که بچه ها در هر موقعیتی کلاه را قاب می زدند و من به ناچار با کتک کاری پسش می گرفتم ...

این بلا یک بار دیگر هم سر من آمد ... غیر این توی مدرسه بچه ها برای هر چیز آماده اند که هم دیگر را مسخره کنند ... این مسائل در فرهنگ و جامعه ی ما اپیدمی است ... خیلی وقت ها بچه ها مسخره می شدند به خاطر معایب ظاهری شان مثل قد کوتاه بودن یا بلند بودن ... یا کفش و لباس ... طوری که  اگر این ها را ملاک ترک تحصیل قرار دهیم دو سوم بچه های هر مدرسه باید ترک تحصیل کنند ...

برگریم به بیژن ؛ او سوم دبستان مسخره شده و در دوره ی دبیرستان ترک تجصیل کرده ! این منطقی نیست که بازتاب روانی یک اتفاق این قدر طول بکشد ! بیش تر به مظر می آید که بیژن هوش درس خواندن نداشته که این هم عیب نیست هم چنان که کار ساختمانی عیب و عار به حساب نمی آید ...

اما خشونت این ماجرا کجاست ؟ شومن مورد نظر با حرف هایی که در دهان بیژن می گذارد  تلاش می کند که از او چهره ای مظلوم و قربانی بسازد که از یک شرایط عالی به خاطر مورد تمسخر قرار گرفتن ، به شرایط خفت بار که کار ساختمانی است کشیده شده است ! او با این کار غیر مستقیم به همه ی کارگران توهین می کند و کارشان را عار و کسر شان می داند ... و از بیژن آدمی طلبکار می سازد که به جای پذیرش ناتوانی خود و سعی در جبران آن ضعف ، طلبکار دیگران باشد ... نکته ی دوم دعوت محسن تنابنده است برای بازیگری ! او هم در گیر دار جو گرفتگی ، ادامه ی مسیر مجری را می رود ... به زعم محسن تنابنده خوشبختی فقط در بازیگری است و او می خواهد سهمی از این خوشبختی را به بیژن هدیه کند ... آقای کارگردان که سریال های کارگری می سازد هیچ با خود فکر نمی کند که شاید آدم ها راه های دیگری برای خوشبختی و در آرامش زندگی کردن هم پیش رو داشته باشند و دعوت هایی این چنینی نه تنها چیزی به خوشبختی آن ها اضافه نمی کند که برعکس ، آن مایه های ابتدایی آرامش و رضایت از زندگی را از ایشان خواهد گرفت ... گیریم که بیژن رفت و در یک سریال بازی کرد ... بر طبق الگوی قدیمی این دسته از آدم ها ، بچه هایی که در فیلم هایی مثل قصه های مجید یا خانه ی دوست کجاست و غیره بازی کردند ، کارشان ادامه نخواهد داشت و  صرف یک حضور کوتاه مدت ، تنها نسیب ایشان از دنیای ستاره هاست ... اما اثرات این اتفاق در زندگی این آدم ها تا آخرین روز زندگی شان ادامه دارد ... فکر کنید یک نوجوان  از طریق تلویزیون برای  میلیون ها بیننده شناخته می شود ... در مدتی کوتاه اوج معروفیت و محبوبیت را تجربه می کند و بعد ناگهان همه ی این شهرت مثل حباب می ترکد و در هوا محو می شود ... از این جا به بعد زندگی این آدم چیزی نیست جز حسرت روزهای در اوج بودن ... حسرت این که زمانی به یک باره دیده شد و حالا دیگر کسی نمی بیند و به یاد نمی آوردش ... خشونت دردناک ماجرا همین جاست که بیژن بعد از این دیگر نه می تواند آنی که در گذشته بود باشد و نه توانایی تبدیل شدن به موجودی تازه را دارد و این برزخ تمام شدنی نیست ... این مصداق همان مثال معروف خودمان است که می گوید کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد ، راه رفتن خود را هم فراموش کرد ...

احسان علی خانی بارها از این شیوه ی شنیع برای جلب مخاطب استفاده کرده است و آدم های زیادی را این چنین در نهایت ناآگاهی به مسلخ کشانده است ... این که تریبون در اختیار چنین کسانی می گذارند به کنار ، که اصولا آدم های فهیم در این کشود باید در حاشیه بنشینند و سکوت پیشه کنند و دوره ، دوره ی کوتوله های فکری و فرهنگی است ، اما شگفت آورتر و دردناک تر  این است که این حرکات و رفتارها از جانب بخش عمده ی از مردم مورد پذیرش قرار می گیرد و حمایت و باز تولید می شود !

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:57  توسط حميد رضا منایی  | 

 

امروز یاد مفهوم " واپسین انسان " نیچه افتادم که سال ها فراموشش کرده بودم ... این از آن عبارت های کلیدی و مهم می تواند باشد در درک زمانه و نسبتی که هر یک از ما با آن داریم ... نیچه واپسین انسان را معنای نهایت فرومایگی و اسفل السافلین صفات بشری می داند، به عبارت دیگر ؛ جایی که معنای انسانیت زایل می شود  ... بخوانید از زبان او که مفهوم ابر انسان را آفرید اما خود برای شلاق خوردن یک اسب آن چنان گریست که بعد از آن تا لحظه ی مرگ در سکوت و حیرانی بی کران فرو رفت  ؛

[واپسین انسان ] انسانی که همه چیز را کوچک می‌کند. «ما خوشبختی را اختراع کرده‌ایم»: واپسین انسان‌ها چنین می‌گویند و چشمک می‌زنند... زیرک اند و از هرچه تا کنون روی داده‌است با خبر اند: پس بر همه چیز خنده می‌زنند. هنوز با هم می‌ستیزند، اما زود با هم می‌سازند؛ مبادا معده‌شان خراب شود! خوشی‌های کوچک روزانه‌ای دارند و خوشی‌های کوچک شبانه‌ای. اما نگران تندرستی خویش نیز هستند...*

در نسبت با این معنا اینجا را هم می توانید بخوانید .

* منبع ویکیپدیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:3  توسط حميد رضا منایی  | 

 

ما را به نسیم اردیبهشت
ما را به بدر ماه در هبوط
ما را به باران ، به تو ...

ما را از برج های بی سرانجام
ما را از ثانیه شمار پشت چراغ قرمز
ما را از عصرهای جمعه ، عسرت محتوم ...

ما را یونس عساکره
ما را  فرخنده محمدی
ما را سوختن ، دشنه در پشت ...

ای دل خونین
ای نگاه بی قرار  ، پریشانی دیرین ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:47  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سال نو بر همه ی دوستان مبارک

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:31  توسط حميد رضا منایی  | 

 

از خم شراب

        دُردی ماند

از تو

        اندوهی

و از من

        خاکستری ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:3  توسط حميد رضا منایی  | 

 

برج سکوت/کتاب دوم / پاره ی دوم

آخرهای اسفند بود و نزدیکی های شب عید ... این را از روی بساط سبزه و ماهی فروش های کنار خیابان می گویم ... هوا بوی بهار می داد وگرنه که حتی سالش را به یاد نمی آورم چه برسد به روزش ... همیشه زندگی ام " در حدود " اتفاقات بود ؛ در حدود عید ، در حدود تابستان ، در حدود بهار یا پاییز .. هیچ وقت زمان و مکان برای یک آدم معتاد به قطعیت نمی رسد ... آدمی آن چنان در هزار توهای تاریک درونش غرق می شود که محال است بتواند نسبتی با آن چه در بیرون می گذرد برقرار کند ... مهم هم نبود ... عید را می گویم ... همین که شب و روز را به هم وصله می کردم و می گذراندم  بس بود ... دنبال بیش تر از آن نمی گشتم ... اما هیچ وقت نمی شود از بوی عید و بهار و حال و هواش فرار کرد ... چیز عجیبی است ؛ یک احساس دوگانگی عمیق در عمق وجود ... چیزی مثل درک یک باره ی مرگ و زندگی ... شکافی در درون باز می شود که پر شدنی نیست ... چیزی مثل حس انتظار که پایان ندارد ... همین احساس نیمه دوم شهریور دوباره از راه می رسد ، وقتی که بادها بوی پاییز می گیرند ... انگار عطری است در هوا که می شود نفس کشیدش ... رنگ هوا و آفتاب می پرد ... آن جا کفه ی مرگ آن دوگانگی سنگینی می کند ... هیچ وقت نمی شود حریف این دوگانگی شد ، یعنی من که نشدم ... فقط باید خودت را درش رها کنی ... نخواهی که بشناسی و بفهمی اش ... باید بگذری سر ریز شود و از در و پیکر وجودت بریزد بیرون ... قصه ی پنجه ی دزدیده همین بود ... روزهایی که بیرون از زمان و مکان اند ... روزهایی که نه مال سال گذشته اند و نه از آن سال نو ... بی هیچ حساب و کتابی ... هرکی هر کی محض ! خر تو خر ازلی و ابدی ! آدمی زاد هم حیران آن وسط ! بعدها که این پنجه را میان روزهای نیمه ی اول سال تقسیم کردند ، باز هم شش ساعت و چند دقیقه اضافه آمد و روی دست شان ماند ... انگار طبیعت می خواست به انسان ها دهن کجی کند و به شان بفهماند اسیر قاعده و قانون آن ها نخواهد شد ... می خواست نشان بدهد که همیشه دست بالا را او خواهد داشت ... همین شش ساعت و خرده ای تا پیش از در کردن توپ اوج پریشانی است ... منطقی ترین و خوددارترین آدم ها را رَم می دهد توی کوچه و خیابان ... جاهای شلوغ ... اصلأ هر کجا که بشود آدمی سر خودش را گرم کند ... آن قدر که با خوشان روبه رو نشوند و گیر تناقض مرگ و زندگی نیفتند ... آن قدر که خودشان را بزنند به خریت و نفهمند چه اتفاقی در حال رخ دادن است ... همه ی معنای بهار و آن شکوه را خلاصه می کنند در عید ... انگار فتیله شان را روشن کرده باشی ، آماده ی انفجارند ... هیچ کس نمی داند چه مرگش است ... می ریزند توی خیابان ها به بهانه ی خرید ... عید و سال نو را بهانه می کنند و می افتند به روفتن مغازه ها ، شاید از احساس درونی و بی نام آن حال و هوای دوگانگی دور شوند و فراموش کنند ...

هر کس که می تواند از خانه می زند بیرون ... می ترسند تنها بنشینند مبادا فکر و خیال برشان دارد و کاری دست خودشان بدهند ... می نشینند پشت ماس ماسک شان و دِ برو که رفتیم ... خیابان می شود جهنم سرگردانی ها ... راهِ رفتن نیست دیگر ... حتی یک متر ... دسته جمعی توی اتاقک های فلزی می نشینیم و همدیگر را نگاه می کنیم ، سُک می زنیم ! شانس بیاوریم آن وسط پَر دو نفر به هم بگیرد و زد و خوردی ببینیم ، حال آدم را از یک نواختی در می آورد ...

- بی ویرایش

 


برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:32  توسط حميد رضا منایی  | 

 

برای گروه آمانژ و محسن بیات

فیلم مکعب 1 داستان تعدادی انسان است که در یک مکعب کوچک گیر افتاده اند ... در چهار ضلع این مکعب چهار در است ... اینان از هر دری که می روند به مکعبی شبیه قبلی می رسند و این پارادایمی است که مدام تکرار می شود ... البته در هر مکعب خطراتی هست و لذت هایی ... بسیاری از این آدم ها از بین می روند اما دست از گشتن بر نمی دارند چون شنیده اند که یک راه خروج وجود دارد ... در نهایت همه شان کشته می شوند اما یک نفرشان ، یک دیوانه ، راه خروج را پیدا می کند ... 

شگفتا از زندگی که چه طور آبادی ها ویرانی ها را در خود می پرورانند و ویرانی ها آبادی ها را ... زندگی چیزی نیست جز ستایش جنون ...

 


برچسب‌ها: درباره ی دیگران
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:30  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سیستم آموزش و پرورش در ایران طوری طراحی شده که نبوغ را با زمخت ترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن از بین ببرد ... بچه که بودم ، وقتی می دیدم بچه ها از مدرسه می آیند ، می نشستم به نگاه کردن شان و اشک می ریختم که چرا من نمی توانم مدرسه بروم ... هفت سالم که شد ، روز اول مدرسه کیفم را برداشتم و تنها رفتم ، آن هم با چه شوق و ذوقی ! دیوانه ی درس و مدرسه بودم ... اما مدرسه کاری با من کرد که در تمام سال های بعد از آن گریزان شدم ... طوری که توی دبیرستان ، هیچ دیواری نتوانست مرا در خود نگه دارد ... به گمان یک بار این را نوشته باشم که دیوار مدرسه ی جلال آل احمد نزدیک چهار متر بود ... بالاش که می ایستادی سرت گیج می رفت ! اما حاضر بودم از آن بالا بیفتم و سقط شوم اما توی مدرسه نمانم ! این قدر که حالم از آن محیط به هم می خورد ! حالا هم وقتی می روم مدرسه ی مهرگان یک قسمت از وجودم حال و هوای آن جا را دوست دارد ، اما وقتی آدم ها و رفتارها و کتاب ها را می بینم دوباره همان حال تهوع قدیمی را ته حلقم حس می کنم ...

الغرض ، جدای همه ی این بدبختی ها که آدم با آن روبه روست ، خط فارسی خود یک بدبختی جداگانه است ... زبان فارسی پر است از گیر و گرفتاری هایی بی سرانجام که ذاتی زبان ما هستند و کسانی که دستی به قلم دارند کم و بیش با این اشکالات آشنا هستند ... اما حروف و صداها هم که پایه ی این زبان اند ، به همان اندازه دچار اعوجاجات زبانی و بیانی و نوشتاری هستند ... به اسم حروف زبان فارسی 32 تاست اما به رسم و در واقع از 40 تا بالا می زند که این پیامدهای خود را به همراه دارد ... مثلأ ؛ فتحه و کسره و ضمه ... تنوین و تشدید ... چهار شکل او ... وا یا همان آ استثنا مثل خواهش ... می توان به این اشکالات تعدد در بیان یک صدا را اضافه کرد مثلا ؛ ذ ز ظ ض ... یا ؛ ث س ص ...

قسمت بزرگی از اشکالات خط فارسی از این روست که ایرانیان در طول تاریخ خطی از آن خود نداشتند و آنچه نوشتند برگرفته از خط دیگر اقوام بود و در خوشبینانه ترین حالت آن خط را با الگوهای زبانی خود تطبیق می دادند ... خطوط ایلامی و آرامی و عربی شاید تأثیر گذارترین خط ها در طول تاریخ بر خط ما بوده اند که الگوی خط زبان عربی تا همین امروز هم با ماست ... این اختلاط ها باعث گیجی و گرفتاری های زیاد در خط فارسی شده است که یکی اش همان تعدد نوشتاری یک صدا با مخرج های متفاوت است که کار انشاء و نگارش را دشوار می کند ...آش خط فارسی آن چنان شور است که حتی مهرگان هم منتقد آن است ...  نقدش هم بعد زیبا شناختی خط را هدف قرار می دهد ... کلیت حرفش این است که چرا در بین دو حرف مثلا ر - ز تنها یک نقطه عامل تفاوت صداست !؟ در ادامه می گوید قسمت بزرگ تر این صداها یعنی ر باید ملاک تفاوت باشد نه قسمت کوچک تر یعنی نقطه ... می گوید چه طور می شود ما به تکه ی بزرگ تر یک حرف را توجه نکنیم و به یک نقطه چشم بدوزیم که تفاوت را نشان دهد ...

این مساله جدای از اشکال زیبایی شناختی که در خود دارد ، باعث یک اتفاق دراز دامن در ادبیات فارسی شده است ؛ بسیاری از متون کلاسیک به واسطه ی همین نقطه ها قابل خواندن نیستند و این عاملی است بر این که روایت های مختلفی از یک متن ارائه شده است ... به خصوص این که در بسیاری از آن متون و بر طبق رسم قدما ، نقطه استفاده نمی شده و یا در حداقل ممکن به کار می رفته است ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:37  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مهرگان پسر عمه ای دارد چهار ساله به اسم یزدان که می آید و با هم بازی می کنند ... چند وقت پیش با هم نشسته بودیم و کارتون نگاه می کردیم که این بچه بیش از اندازه ذوق کرد و خواند ؛ ما با هم دیگه داداشیم / می خوریم و می شاشیم ...

این را که خواند برایش توضیح دادم که نباید بگوید می شاشیم و این کلمه ی خوبی برای استفاده در زبان روزمره نیست ... کلی هم توضیحات دیگر به اش اضافه کردم تا مطلب کاملا جا بیفتد و پسرک هم با گفتن چشم دایی خیالم را راحت کرد ...

خیلی وقت ها که آراء نیچه درباره ی تربیت را می خوانم یا دیگران ، به خصوص کتاب اوریانا فالاچی با عنوان " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " از خامی آرمانگرایانه ی این ها تعجب می کنم ... مطمئنأ این آدم ها چون بچه ای نداشتند و نگاه شان ، نگاهی بیرونی به قضیه بوده است این چنین آمیخته به آرمان گرایی شده و از تجربه ی ملموس و عینی دور افتاده است ... تربیت یک موجود زنده به اسم بچه و در شکلی عام تر ، ارتباط با او ، دارای آن چنان پیچیده گی های متنوعی است که هیچ نسخه ی از پیش تعیین شده ای نمی توان برای آن تجویز کرد و انتظارهای پیش از موعد از آن داشت ... هر آدمی ، حتی کودک و نوزاد ، ویژگی های فردی خود را دارد که لزومأ شباهتی به والدین ندارد ... برای نمونه چیزی روشن تر از این سراغ ندارم که شنیدن یک گزاره ی اخلاقی یا توصیفی در من یک نتیجه به همراه دارد و در مهرگان نتیجه ای دیگر در صورتی که بستر زیستی هر دوی ما یکی است ... جنس و جنم ( یا گل یا سرشت یا هر نام دیگر که بخوانیمش )  هر آدمی با دیگری فرق می کند ... سعدی درست می گفت که پرتو نیکان نگیرد آن که بنیادش بد است / تربیت نااهل را چون کردکان بر گنبد است ... این حرف اشاره به همین گل و سرشت آدم ها دارد ... کاری که تربیت می کند خوب تر کردن خوبی است و جلوگیری از بدتر شدن بد ... به قول دکتر حکمت نمی توان شاکله ی وجودی آدم ها را تغییر داد ... ممکن است ما بتوانیم روبنای یک انسان را کمی تغییر دهیم اما به ستون ها و ساختار اصلی دسترسی نداریم ... ادبیات کلاسیک و اساطیر هم آکنده از همین معناست ؛ کسانی که بد یا خوب ، با والدین خود در سرشت ، همسان نبوده اند ... معروف ترین این قصه ها هم که شاید همه در ذهن داشته باشند ، پسر نوح است ...

حالا برای درک پیچیدگی های تربیت و این که یک گزاره ی ساده برای یک کودک چه بازتاب های شگفتی دارد راحت تر می شود ادامه ی داستان یزدان را گفت و درک کرد ؛ چند دقیقه که گذشت و ادامه ی کارتون را دیدیم این بچه دوباره ذوق کرد و خواند ؛ ما با هم دیگه داداشیم / می خوریم و نمی شاشیم !

بعد قیافه ی شگفت زده ی من و مهرگان را که دید این طوری کرد ؛ ما با هم دیگه داداشیم /  می خوریم و هیچ کاری نمی کنیم !

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:13  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تا به حال حتی یک مورد ندیده ام کسانی که به عنوان فمنیست در ایران فعالیت می کنند ، به شکل درست از مفهوم و سیر و تطور تاریخی آن آگاهی داشته باشند ... عمده ی برداشت های اشتباه در این حوزه در حول و حوش برابری زن و مرد می گردد ... اما در پی خواهد آمد که این برداشتی کاملا نادرست از مفهوم فمنیسم است ...

پست مدرنیسم مجموعه ای از جریان های اقلیتی است که در دوره ی مدرن به حاشیه رفتند و نادیده گرفته شدند ... بی راه نیست اگر عمده ترین این جریان ها را در دوره ی مدرن و در پی آن ، دوره ی پست مدرن ، حق زنان بدانیم که به عنوان نیمی از جمعیت کره ی زمین جایی در متن غالب نداشتند ... اما این حق به هیچ عنوان به معنای برابری خواهی نبود و نیست چرا که زنان در دوره ی مدرن **از نظر حقوقی و شخصیت اجتماعی با مردان همطراز شده بودند ... با گسترش مدرنیسم زنانی که در حق برابری با مردان موفق شده بودند ، در ساحت سیاست و قدرت خواهان سهم بیش تری از مردان شدند ... این حرف بزنگاه و معنای اصلی فمنیسم است در تطور تاریخی اش ... زنی که خود را در قدرت سیاسی برحق می داند و خواهان آن است ، دارای ذهنیتی فمنیستی است ... البته طیفی از گرایش های متفاوت در این حوزه وجود دارد که از ملایم تا رادیکال را شامل می شود ... برای گرایش رادیکال لوس ایری گاری مثال خوبی است ؛ او تا جایی پیش می رود که به انکار حضور مرد می انجامد و زن را موجودی خودبسنده می داند ... تاریخ از نظر او چیزی نسیت جز تاریخ قضیب وارگی  ... زنانی را که پستان های خود را برمی دارند تا به واسطه ی از بین رفتن نماد زنانگی از حق و قدرت بیش تری برخوردار شوند ، می توان در همین گرایش تندروانه ی اخیر دسته بندی کرد ... اما آن چه در نهایت می توان با تاکید برای  شناخت این جریان ذکر کرد همان خواست قدرت ( سیاسی ) و قبضه کردن آن است فارغ از این که گرایش فمنیستی ملایم باشد یا تندروانه ...

همانطور که گفته شد فمنیسم در غرب در بستری 300 ساله به وجود آمده است با متفکرانی که تئوری های آن را نو به نو تولید کرده اند ... ما هیچ کدام از این ها را نداریم نه بستر فکری و نه تئوری هایش را ... پس نمی توان به صرف یاد گرفتن چند تئوری وارداتی در این هوا افتاد که امکان چنین جنبشی در ایران وجود دارد یا بر فرض امکان داشتن آن ، می تواند خواست ها و نیازهای زنان ایران را از زنی شهری تا زنی روستایی برآورده کند ... هر حرکتی برای موفقیت می باید بر بستر شناخت عمیق و آگاهی جمعی- تاریخی صورت بگیرد و حق خواهی زن ایرانی هم از این قاعده مستثنی نیست ... اما این حرکت در ایران در درجه ی اول و از همه مهم تر مستلزم " خودآگاهی " زن ایرانی است ... من همواره این را با کسانی که گرایشات فمنیستی دارند مطرح کرده ام که تا زن ایرانی خود و تاریخ خود را نشناسد و حضور ( تاریخی )خود را منتقدانه نگاه نکند راه به جایی نمی برد ... ساده ترین و اشتباه ترین کاری که به کرات هم از طرف اکتیویست های این جنبش تکرار می شود ، انداختن بار گناهان عقب ماندگی زن ها بر دوش مردان است ... به تبع این حرف این تصور شکل می گیرد که دشمنی با مردان کلید حل مشکل است ... در چنین شرایطی است که یک خانم حق خود می داند که توی خیابان با مردان کورس بگذارد و به ایشان راه ندهد و یا با پرخاشگری به دنبال حقی باشد که حتی خود نمی شناسد و نمی داند که چیست ... این سخیف ترین و خاله زنک وار ترین برخوردی است که یک خانم می تواند با خود و جامعه به نام فمنیسم داشته باشد ...

من برای همه ی زن های کشورم ( و برای مردان ) عمیقأ آرزوی شناخت و معرفت می کنم ... چرا که اگر شناخت و خودآگاهی در وجودی گسترش پیدا کند به یقین حقوق خودش را در پی خواهد آورد ...

هزاران درود بر زنان این سرزمین بلا زده ...

 

**این دوره ی مدرن که از آن نام می برم زمانی بیش تر از 300 سال است ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:10  توسط حميد رضا منایی  | 

 

اگر بخواهیم از این جا به فاصله ی شش هفت متر تا حمام بروم ، باید تمام هستی را به یاری بطلبم که مدد کنند و من به مقصد برسم ... یعنی اول مدت ها راجع به اش فکر می کنم و بعد از تصمیم گرفتن ، به تک تک اعضاء بدنم فرمان می دهم که چنین کاری را باید انجام دهیم و آخر سر به مصداق فرمان الهی کن فیکون ، به خودم فرمان می دهم که دِ پاشو دیگه و به معنای دقیق کلمه جا کن می شوم! البته خطراتی هم بین راه هست چیزی مثل این که اصلأ یادم برود  کجا می خواستم بروم و چی کار می خواستم بکنم یا با اعضاء بدنم که هر کدام میل سمت های مخالف یکدیگر دارند بجنگم که یک وقت هنوز به مقصد نرسیده ، هر کدام یک طرف نروند و میان راه متلاشی نشوم ! برای من معجزه یعنی یوسین بولت که 100 متر را در کم تر از 10 ثانیه می دود ! آخر چه طور چنین چیزی امکان دارد !؟ 100 متر راه رفتن دست کم به نیم ساعت تلاش فکری جدی احتیاج دارد که آدم بتواند تصمیم بگیرد ، هر چند در آخر کار کوهی از ان قلت در برابرم می ماند که رفتن و نرفتن را علی السویه می کند ... با این شرایط دیگر خودتان حسابش را بکنید که خانه تکانی برای آدمی چون من به مثابه هیولایی است شکست ناپذیر ... تلاش و زحمتی که برای خانه تکانی لازم است به کنار ، آدمی یک توان ذهنی جداگانه می خواهد برای تحمل آشفتگی ناشی از آن ... اگر من زحمتش را قبول کنم و تاب بیاورم اما توان تحمل آشفتگی اش را ندارم ... آن چنان رنجی می کشم که انگار بار همه ی کوه های عالم بر دوش من است ... پارسال کسی آمده بود خانه را تمیز کند ، من این جا توی هال نشسته بودم سر در گریبان و سگ بسته ... هشت آمد و هشت و نیم ازش پرسیدم کی تمام می شود !؟ گفت تا عصر ! هزار باره هر نیم ساعت همین را ازش پرسیدم ! ساعت چهار و نیم دیگر به خاک افتاده بودم و با چشم تقریبأ گریان ازش پرسیدم کی تمام می شود !؟ گفت تا حالا من همچین چیزی ندیدم ! مرا می گفت ! جواب دادم من هم تا حالا ندیدم ! آخر هم نصف از کارها را سر هم بندی کردیم و قال قضیه را کندیم ...

البته این طور هم نیست که در مورد تمیز کردن خانه کاملأ دست و پا بسته عمل کنم ... بالاخره گذشت سال ها چیزهایی به آدم یاد می دهد ... من هم بنا به مقتضیات خود ناچارم راه های جدید و بی دردسر پیدا کنم که مناسب حال و احوال باشد ... معمولا در طول سال هم می توانم خانه را تمیز نگه دارم ( با وجود مهرگان !؟) هم زحمت زیادی نکشم ... این هم کار تکنیک و تفکر است واقعآ ! مثلا الان من تکنیکی دارم که می توانم یک کوه ظرف را بشویم و در کابینت آب چکان بالای سینک بگذارم ولی متاسفانه هنوز تکنیک مکمل آن را پیدا نکرده ام که شامل نگه داشتن این ظرف هاست وقتی که حواسم نیست و در کابینت را ناگهان باز می کنم ... ناکس های بی معرفت ، ظرف ها را می گویم ، به محض باز شدن در مثل آبشار پایین می ریزند و به من آن قدر فرصت می دهند که قدمی عقب بپرم و  به بی ثباتی و گذرا بودم مال دنیا نگاه کنم !

از طرف دیگر تمیزی خانه را دوست دارم ... تمیز کردن و تمیز شدن خانه حال آدم را خوب می کند و هزار حسن دیگر که ترکیبی است از تئوری های فنگ شوئی و خودم که حجت را بر انجام این کار تمام می کند ... اما باز در قبال این حجت ها بر انجام خانه تکانی یک ان قلت دیگر وجود دارد که این یکی مطلقأ هستی شناسانه است و زور زیادی هم دارد ؛ شرایط آب و هوایی و حالی این وقت سال چیز شگفت انگیزی است و هر چه به ایام پنجه نزدیک تر می شویم این حال و هوا بیش تر احساس می شود ...  بی قراری عجیبی در این وقت سال وجود دارد که از ظرفیت وجود آدم ها بیش تر است و انگار می خواهد آدم را ذوب کند ... من که دلم می خواهد خودم را سرگردان کنم ، مطلقأ حیران ... دلم می خواهد فقط هوا را بو بکشم ... این حال و هوا آن چنان قدرتمند بوده است که در طول تاریخ همه ی مردمان مسحور ( سحر شده ) فضای دیوانه کننده اش می شدند و ارگی های ناشی از آن همه نمادهایی از جنون و دیوانگی در خود دارند ... ساده ترین کاری که می شود کرد خیره ماندن به بازی ابرها با خورشید است ... بیش تر مظاهر طبیعت مثل جنگل و دریا آسمان و ماه و ستاره ها و غیره ، اگر نگویم حالی غم گنانه دارند ، دست کم خوشحال هم نیستند ... عبارت دقیق همان است که سهراب کفت یعنی ترنم موزون حزن ... اما این بازی ابرها با نور شور و ذوق و انبساط عجیبی در خود دارد که می خواهد از درون آدمی را منفجر کند ...  به این ها اضافه کنید بادهای زاینده ی انتهای زمستان و ابتدای بهار را که فقط همان برای دیوانه کردن یک آدم کافی است ، طوری که از شور درون آدمی به قل قل می افتد ...

می بینید وضع چه قدر خراب است !؟ آدم دوپاره که می گویند یعنی همین ! مانده ام در برزخ میان خانه تکانی و افتادن دنبال حال و هوای این وقت سال ! البته به تجربه می دانم که نهایت شور و ذوق را به اعماق وجود خواهم فرستاد و معقولانه رفتار خواهم کرد ... این را هم بگذارید به حساب سرنوشت غم بار انسان بر روی زمین ...

 


برچسب‌ها: تدبیر منزل
+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:44  توسط حميد رضا منایی  |