من پیامبرم
معجزه ام تن توست
که به سان دانه ای مرده
میان دست ها و هرم نفس هایم
جان می گیرد
مباهله ای درکار نیست
ایمان بیاور
و گرنه در عذاب روزمرگی
غرق خواهی شد ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:53  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خشونت و نابود کردن یک زندگی که حتما نباید با خون ریزی و کتک کاری همراه باشد ... خیلی وقت ها لطف بی جایی که به کسی می شود از هر خشونتی برایش زیانبار تر است ... نمونه اش کودکی به اسم بیژن که ویدئوی سئوال و جواب درسی او با معلمش در فضای مجازی پخش  شد ، در حالتی که از پاسخ دادن به سئوال های سرراست و راحت ناتوان بود ... بعد از این کاسه های داغ تر از آش شروع کردند به تقبیح معلم که چرا تو به زبان فارسی سلیس با بچه صحبت می کنی و او ناچار است با لهجه ی شمالی جواب بدهد ! این ویدئو مربوط به سال سوم دبستان بود تا این که در دوره ی دبیرستان این پسر ترک تحصیل می کند و وارد کار گچ کاری ساختمان می شود ...

حالا یکی از شومن های تلویزیون که به فضای های پوپولیستی و سانتی مانتال علاقه ی زیادی دارد این پسر را به برنامه اش دعوت کرد و دو نفری این طور وانمود کردند که به علت مسخره شدن ،  بیژن ترک تحصیل کرده است ! محسن تنابنده هم که در آن برنامه حضور داشت بی مقدمه از این جوان برای بازی در سریال پایتخت دعوت کرد تا او را وارد عرصه ی بازیگری کند ...
 اما پیش از این که ببینیم خشونت این اتفاق کجاست اول یک چیزی از خودم بگویم درباره ی مسخره شدن در دوران کودکی و مدرسه ؛

دوم دبستان بودم ... همسایه ای داشتیم به نام آقا نوری ... پیرمردی بود ... این آدم یک ماشین ریش تراش موزر خریده بود که در آن سال ها چیز خیلی مهمی بود و مدام پزش را می داد ... یک بار من و دوستم را توی کوچه دید و گفت ؛ بچه ها ! به جای این که بروید سلمانی ، بیایید من خودم موهای تان را کوتاه می کنم ... شما هم پول سلمانی های تان را بگذارید توی جیب و برای خودتان خرج کنید !
واقعا پیش نهادی از این وسوسه کنننده تر وجود نداشت ... به خصوص این که خرج ماهی دوبار سلمانی رفتن ، از پول تو جیبی خودمان هم بیش تر می شد ... قرار گذاشتیم و جمعه روزی رفتیم خانه اش ... چهار پایه آورد و پارچه ی دور گردن ... به دوستم گفتم تو اول بنشین ، گفت از ماشین می ترسد ! قرار شد اول من بنشینم که او ترسش بریزد ... در همین هنگامه ها زن آقا نوری از توی اتاق صدا می زد که فلانی کار به سر این بچه ها نداشته باش ! می زنی سرشان را خراب می کنی ها ! آقا نوری هم با توپ پر می آمد جلو که نخیر ! یعنی چی !؟ این ماشین همه کاره است ! مو می زند خود به خود ! مثل ماه ! بعد هم محض اطمینان شانه ی پلاستیکی اضافه ی دستگاه را نصب کرد و خیال مان را راحت کرد که بلایی سرمان نمی آید !

دوستم علی پشت سرم ایستاده بود ، آقا نوری هم از همان پشت گردن ماشین را به کار انداخت ... من فقط صدایش را شنیدم و احساس کردم ماشین روی پوستم کشیده شد ... یک لحظه برگشتم عقب دیدم علی با دهن باز و وحشت زده دارد کله ی مرا نگاه می کند ... آقا نوری هم خیلی متعجب بعد از چند لحظه مکث درآمد :"  اِ ! چرا این جوری شد !؟ "
تا این را گفت دیدم علی با سرعت نور دوید سمت در حیاط و خودش را انداخت توی کوچه و در رفت ... در جا فهمیدم چه خاکی به سرم ریخته شد ! دست کشیدم پشت سرم ؛ تیزی موهای از ته تراشیده انگار به قلبم فرو رفت ... گریه کنان با همان پارچه ی دور سرم رفتم خانه ...

همیشه متنفر بودم از کچل کردن ... همان وقت ها ، سال های شصت ، که مدرسه فشار می آورد موها را از ته بزنیم ، هیچ وقت زیر بار نرفتم ... اما دیگر کاری نمی شد کرد ... بیچاره شده بودم و رفته بودم پی کارم ... بعد از چند ساعت گریه و زاری توی خانه ، گریان برگشتم زیر دست آقا نوری ... روحش شاد ! توی عمرش این طوری کیف نکرده بود که از تراشیدن کله ی من کرد ! هنوز صداش توی گوشم هست که با هر بار انداختن ماشین روی کله ام می گفت : " بذار کله ت هوا بخوره و موهات پرپشت بشه !"

شنبه صبح با کلاه رفتم مدرسه ... مهرماه بود و هوا هنوز گرم و عجیب بود ... مبصر هم بودم ... بچه ها را که بردم سر کلاس نشستم روی صندلی معلم که ناظم از راه رسید ... تشری به بچه ها زد که ساکت شوند و برگشت برود که یکهو گیر داد به کلاه من ! گفت تو برای چی کلاه سرت گذاشتی !؟ تا آمدم به خودم بجنبم کلاه را از سرم کشید و انداخت توی سینه ام  ... بچه های کلاس به سر کچل من طوری خندیدند که صداشان مثل بمب ترکید و صدای کچل کچل رفت بالا ... می توانم بگویم مردم ! از خجالت آب شدم و رفتم توی زمین فرو ! به راحتی ! سرم  شده بود هزار من که نمی توانستم بلندش کنم ! منی که از دیشبش حتی خودم را توی آیینه نگاه نکرده بودم ، در بدترین مخمصه افتاده بودم ...
 این گذشت و تا زمانی که موهام بلند شد کلاه روی سرم بود و حتی سر کلاس و موقع درس دو دستی نگه اش می داشتم هرچند که بچه ها در هر موقعیتی کلاه را قاب می زدند و من به ناچار با کتک کاری پسش می گرفتم ...

این بلا یک بار دیگر هم سر من آمد ... غیر این توی مدرسه بچه ها برای هر چیز آماده اند که هم دیگر را مسخره کنند ... این مسائل در فرهنگ و جامعه ی ما اپیدمی است ... خیلی وقت ها بچه ها مسخره می شدند به خاطر معایب ظاهری شان مثل قد کوتاه بودن یا بلند بودن ... یا کفش و لباس ... طوری که  اگر این ها را ملاک ترک تحصیل قرار دهیم دو سوم بچه های هر مدرسه باید ترک تحصیل کنند ...

برگریم به بیژن ؛ او سوم دبستان مسخره شده و در دوره ی دبیرستان ترک تجصیل کرده ! این منطقی نیست که بازتاب روانی یک اتفاق این قدر طول بکشد ! بیش تر به مظر می آید که بیژن هوش درس خواندن نداشته که این هم عیب نیست هم چنان که کار ساختمانی عیب و عار به حساب نمی آید ...

اما خشونت این ماجرا کجاست ؟ شومن مورد نظر با حرف هایی که در دهان بیژن می گذارد  تلاش می کند که از او چهره ای مظلوم و قربانی بسازد که از یک شرایط عالی به خاطر مورد تمسخر قرار گرفتن ، به شرایط خفت بار که کار ساختمانی است کشیده شده است ! او با این کار غیر مستقیم به همه ی کارگران توهین می کند و کارشان را عار و کسر شان می داند ... و از بیژن آدمی طلبکار می سازد که به جای پذیرش ناتوانی خود و سعی در جبران آن ضعف ، طلبکار دیگران باشد ... نکته ی دوم دعوت محسن تنابنده است برای بازیگری ! او هم در گیر دار جو گرفتگی ، ادامه ی مسیر مجری را می رود ... به زعم محسن تنابنده خوشبختی فقط در بازیگری است و او می خواهد سهمی از این خوشبختی را به بیژن هدیه کند ... آقای کارگردان که سریال های کارگری می سازد هیچ با خود فکر نمی کند که شاید آدم ها راه های دیگری برای خوشبختی و در آرامش زندگی کردن هم پیش رو داشته باشند و دعوت هایی این چنینی نه تنها چیزی به خوشبختی آن ها اضافه نمی کند که برعکس ، آن مایه های ابتدایی آرامش و رضایت از زندگی را از ایشان خواهد گرفت ... گیریم که بیژن رفت و در یک سریال بازی کرد ... بر طبق الگوی قدیمی این دسته از آدم ها ، بچه هایی که در فیلم هایی مثل قصه های مجید یا خانه ی دوست کجاست و غیره بازی کردند ، کارشان ادامه نخواهد داشت و  صرف یک حضور کوتاه مدت ، تنها نسیب ایشان از دنیای ستاره هاست ... اما اثرات این اتفاق در زندگی این آدم ها تا آخرین روز زندگی شان ادامه دارد ... فکر کنید یک نوجوان  از طریق تلویزیون برای  میلیون ها بیننده شناخته می شود ... در مدتی کوتاه اوج معروفیت و محبوبیت را تجربه می کند و بعد ناگهان همه ی این شهرت مثل حباب می ترکد و در هوا محو می شود ... از این جا به بعد زندگی این آدم چیزی نیست جز حسرت روزهای در اوج بودن ... حسرت این که زمانی به یک باره دیده شد و حالا دیگر کسی نمی بیند و به یاد نمی آوردش ... خشونت دردناک ماجرا همین جاست که بیژن بعد از این دیگر نه می تواند آنی که در گذشته بود باشد و نه توانایی تبدیل شدن به موجودی تازه را دارد و این برزخ تمام شدنی نیست ... این مصداق همان مثال معروف خودمان است که می گوید کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد ، راه رفتن خود را هم فراموش کرد ...

احسان علی خانی بارها از این شیوه ی شنیع برای جلب مخاطب استفاده کرده است و آدم های زیادی را این چنین در نهایت ناآگاهی به مسلخ کشانده است ... این که تریبون در اختیار چنین کسانی می گذارند به کنار ، که اصولا آدم های فهیم در این کشود باید در حاشیه بنشینند و سکوت پیشه کنند و دوره ، دوره ی کوتوله های فکری و فرهنگی است ، اما شگفت آورتر و دردناک تر  این است که این حرکات و رفتارها از جانب بخش عمده ی از مردم مورد پذیرش قرار می گیرد و حمایت و باز تولید می شود !

 


برچسب‌ها: روز نوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:57  توسط حميد رضا منایی  | 

 

امروز یاد مفهوم " واپسین انسان " نیچه افتادم که سال ها فراموشش کرده بودم ... این از آن عبارت های کلیدی و مهم می تواند باشد در درک زمانه و نسبتی که هر یک از ما با آن داریم ... نیچه واپسین انسان را معنای نهایت فرومایگی و اسفل السافلین صفات بشری می داند، به عبارت دیگر ؛ جایی که معنای انسانیت زایل می شود  ... بخوانید از زبان او که مفهوم ابر انسان را آفرید اما خود برای شلاق خوردن یک اسب آن چنان گریست که بعد از آن تا لحظه ی مرگ در سکوت و حیرانی بی کران فرو رفت  ؛

[واپسین انسان ] انسانی که همه چیز را کوچک می‌کند. «ما خوشبختی را اختراع کرده‌ایم»: واپسین انسان‌ها چنین می‌گویند و چشمک می‌زنند... زیرک اند و از هرچه تا کنون روی داده‌است با خبر اند: پس بر همه چیز خنده می‌زنند. هنوز با هم می‌ستیزند، اما زود با هم می‌سازند؛ مبادا معده‌شان خراب شود! خوشی‌های کوچک روزانه‌ای دارند و خوشی‌های کوچک شبانه‌ای. اما نگران تندرستی خویش نیز هستند...*

در نسبت با این معنا اینجا را هم می توانید بخوانید .

* منبع ویکیپدیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:3  توسط حميد رضا منایی  | 

 

ما را به نسیم اردیبهشت
ما را به بدر ماه در هبوط
ما را به باران ، به تو ...

ما را از برج های بی سرانجام
ما را از ثانیه شمار پشت چراغ قرمز
ما را از عصرهای جمعه ، عسرت محتوم ...

ما را یونس عساکره
ما را  فرخنده محمدی
ما را سوختن ، دشنه در پشت ...

ای دل خونین
ای نگاه بی قرار  ، پریشانی دیرین ...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:47  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سال نو بر همه ی دوستان مبارک

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:31  توسط حميد رضا منایی  | 

 

از خم شراب

        دُردی ماند

از تو

        اندوهی

و از من

        خاکستری ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 0:3  توسط حميد رضا منایی  | 

 

برج سکوت/کتاب دوم / پاره ی دوم

آخرهای اسفند بود و نزدیکی های شب عید ... این را از روی بساط سبزه و ماهی فروش های کنار خیابان می گویم ... هوا بوی بهار می داد وگرنه که حتی سالش را به یاد نمی آورم چه برسد به روزش ... همیشه زندگی ام " در حدود " اتفاقات بود ؛ در حدود عید ، در حدود تابستان ، در حدود بهار یا پاییز .. هیچ وقت زمان و مکان برای یک آدم معتاد به قطعیت نمی رسد ... آدمی آن چنان در هزار توهای تاریک درونش غرق می شود که محال است بتواند نسبتی با آن چه در بیرون می گذرد برقرار کند ... مهم هم نبود ... عید را می گویم ... همین که شب و روز را به هم وصله می کردم و می گذراندم  بس بود ... دنبال بیش تر از آن نمی گشتم ... اما هیچ وقت نمی شود از بوی عید و بهار و حال و هواش فرار کرد ... چیز عجیبی است ؛ یک احساس دوگانگی عمیق در عمق وجود ... چیزی مثل درک یک باره ی مرگ و زندگی ... شکافی در درون باز می شود که پر شدنی نیست ... چیزی مثل حس انتظار که پایان ندارد ... همین احساس نیمه دوم شهریور دوباره از راه می رسد ، وقتی که بادها بوی پاییز می گیرند ... انگار عطری است در هوا که می شود نفس کشیدش ... رنگ هوا و آفتاب می پرد ... آن جا کفه ی مرگ آن دوگانگی سنگینی می کند ... هیچ وقت نمی شود حریف این دوگانگی شد ، یعنی من که نشدم ... فقط باید خودت را درش رها کنی ... نخواهی که بشناسی و بفهمی اش ... باید بگذری سر ریز شود و از در و پیکر وجودت بریزد بیرون ... قصه ی پنجه ی دزدیده همین بود ... روزهایی که بیرون از زمان و مکان اند ... روزهایی که نه مال سال گذشته اند و نه از آن سال نو ... بی هیچ حساب و کتابی ... هرکی هر کی محض ! خر تو خر ازلی و ابدی ! آدمی زاد هم حیران آن وسط ! بعدها که این پنجه را میان روزهای نیمه ی اول سال تقسیم کردند ، باز هم شش ساعت و چند دقیقه اضافه آمد و روی دست شان ماند ... انگار طبیعت می خواست به انسان ها دهن کجی کند و به شان بفهماند اسیر قاعده و قانون آن ها نخواهد شد ... می خواست نشان بدهد که همیشه دست بالا را او خواهد داشت ... همین شش ساعت و خرده ای تا پیش از در کردن توپ اوج پریشانی است ... منطقی ترین و خوددارترین آدم ها را رَم می دهد توی کوچه و خیابان ... جاهای شلوغ ... اصلأ هر کجا که بشود آدمی سر خودش را گرم کند ... آن قدر که با خوشان روبه رو نشوند و گیر تناقض مرگ و زندگی نیفتند ... آن قدر که خودشان را بزنند به خریت و نفهمند چه اتفاقی در حال رخ دادن است ... همه ی معنای بهار و آن شکوه را خلاصه می کنند در عید ... انگار فتیله شان را روشن کرده باشی ، آماده ی انفجارند ... هیچ کس نمی داند چه مرگش است ... می ریزند توی خیابان ها به بهانه ی خرید ... عید و سال نو را بهانه می کنند و می افتند به روفتن مغازه ها ، شاید از احساس درونی و بی نام آن حال و هوای دوگانگی دور شوند و فراموش کنند ...

هر کس که می تواند از خانه می زند بیرون ... می ترسند تنها بنشینند مبادا فکر و خیال برشان دارد و کاری دست خودشان بدهند ... می نشینند پشت ماس ماسک شان و دِ برو که رفتیم ... خیابان می شود جهنم سرگردانی ها ... راهِ رفتن نیست دیگر ... حتی یک متر ... دسته جمعی توی اتاقک های فلزی می نشینیم و همدیگر را نگاه می کنیم ، سُک می زنیم ! شانس بیاوریم آن وسط پَر دو نفر به هم بگیرد و زد و خوردی ببینیم ، حال آدم را از یک نواختی در می آورد ...

- بی ویرایش

 


برچسب‌ها: برج سکوت
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:32  توسط حميد رضا منایی  | 

 

برای گروه آمانژ و محسن بیات

فیلم مکعب 1 داستان تعدادی انسان است که در یک مکعب کوچک گیر افتاده اند ... در چهار ضلع این مکعب چهار در است ... اینان از هر دری که می روند به مکعبی شبیه قبلی می رسند و این پارادایمی است که مدام تکرار می شود ... البته در هر مکعب خطراتی هست و لذت هایی ... بسیاری از این آدم ها از بین می روند اما دست از گشتن بر نمی دارند چون شنیده اند که یک راه خروج وجود دارد ... در نهایت همه شان کشته می شوند اما یک نفرشان ، یک دیوانه ، راه خروج را پیدا می کند ... 

شگفتا از زندگی که چه طور آبادی ها ویرانی ها را در خود می پرورانند و ویرانی ها آبادی ها را ... زندگی چیزی نیست جز ستایش جنون ...

 


برچسب‌ها: درباره ی دیگران
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:30  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سیستم آموزش و پرورش در ایران طوری طراحی شده که نبوغ را با زمخت ترین و بی رحمانه ترین شکل ممکن از بین ببرد ... بچه که بودم ، وقتی می دیدم بچه ها از مدرسه می آیند ، می نشستم به نگاه کردن شان و اشک می ریختم که چرا من نمی توانم مدرسه بروم ... هفت سالم که شد ، روز اول مدرسه کیفم را برداشتم و تنها رفتم ، آن هم با چه شوق و ذوقی ! دیوانه ی درس و مدرسه بودم ... اما مدرسه کاری با من کرد که در تمام سال های بعد از آن گریزان شدم ... طوری که توی دبیرستان ، هیچ دیواری نتوانست مرا در خود نگه دارد ... به گمان یک بار این را نوشته باشم که دیوار مدرسه ی جلال آل احمد نزدیک چهار متر بود ... بالاش که می ایستادی سرت گیج می رفت ! اما حاضر بودم از آن بالا بیفتم و سقط شوم اما توی مدرسه نمانم ! این قدر که حالم از آن محیط به هم می خورد ! حالا هم وقتی می روم مدرسه ی مهرگان یک قسمت از وجودم حال و هوای آن جا را دوست دارد ، اما وقتی آدم ها و رفتارها و کتاب ها را می بینم دوباره همان حال تهوع قدیمی را ته حلقم حس می کنم ...

الغرض ، جدای همه ی این بدبختی ها که آدم با آن روبه روست ، خط فارسی خود یک بدبختی جداگانه است ... زبان فارسی پر است از گیر و گرفتاری هایی بی سرانجام که ذاتی زبان ما هستند و کسانی که دستی به قلم دارند کم و بیش با این اشکالات آشنا هستند ... اما حروف و صداها هم که پایه ی این زبان اند ، به همان اندازه دچار اعوجاجات زبانی و بیانی و نوشتاری هستند ... به اسم حروف زبان فارسی 32 تاست اما به رسم و در واقع از 40 تا بالا می زند که این پیامدهای خود را به همراه دارد ... مثلأ ؛ فتحه و کسره و ضمه ... تنوین و تشدید ... چهار شکل او ... وا یا همان آ استثنا مثل خواهش ... می توان به این اشکالات تعدد در بیان یک صدا را اضافه کرد مثلا ؛ ذ ز ظ ض ... یا ؛ ث س ص ...

قسمت بزرگی از اشکالات خط فارسی از این روست که ایرانیان در طول تاریخ خطی از آن خود نداشتند و آنچه نوشتند برگرفته از خط دیگر اقوام بود و در خوشبینانه ترین حالت آن خط را با الگوهای زبانی خود تطبیق می دادند ... خطوط ایلامی و آرامی و عربی شاید تأثیر گذارترین خط ها در طول تاریخ بر خط ما بوده اند که الگوی خط زبان عربی تا همین امروز هم با ماست ... این اختلاط ها باعث گیجی و گرفتاری های زیاد در خط فارسی شده است که یکی اش همان تعدد نوشتاری یک صدا با مخرج های متفاوت است که کار انشاء و نگارش را دشوار می کند ...آش خط فارسی آن چنان شور است که حتی مهرگان هم منتقد آن است ...  نقدش هم بعد زیبا شناختی خط را هدف قرار می دهد ... کلیت حرفش این است که چرا در بین دو حرف مثلا ر - ز تنها یک نقطه عامل تفاوت صداست !؟ در ادامه می گوید قسمت بزرگ تر این صداها یعنی ر باید ملاک تفاوت باشد نه قسمت کوچک تر یعنی نقطه ... می گوید چه طور می شود ما به تکه ی بزرگ تر یک حرف را توجه نکنیم و به یک نقطه چشم بدوزیم که تفاوت را نشان دهد ...

این مساله جدای از اشکال زیبایی شناختی که در خود دارد ، باعث یک اتفاق دراز دامن در ادبیات فارسی شده است ؛ بسیاری از متون کلاسیک به واسطه ی همین نقطه ها قابل خواندن نیستند و این عاملی است بر این که روایت های مختلفی از یک متن ارائه شده است ... به خصوص این که در بسیاری از آن متون و بر طبق رسم قدما ، نقطه استفاده نمی شده و یا در حداقل ممکن به کار می رفته است ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:37  توسط حميد رضا منایی  | 

 

مهرگان پسر عمه ای دارد چهار ساله به اسم یزدان که می آید و با هم بازی می کنند ... چند وقت پیش با هم نشسته بودیم و کارتون نگاه می کردیم که این بچه بیش از اندازه ذوق کرد و خواند ؛ ما با هم دیگه داداشیم / می خوریم و می شاشیم ...

این را که خواند برایش توضیح دادم که نباید بگوید می شاشیم و این کلمه ی خوبی برای استفاده در زبان روزمره نیست ... کلی هم توضیحات دیگر به اش اضافه کردم تا مطلب کاملا جا بیفتد و پسرک هم با گفتن چشم دایی خیالم را راحت کرد ...

خیلی وقت ها که آراء نیچه درباره ی تربیت را می خوانم یا دیگران ، به خصوص کتاب اوریانا فالاچی با عنوان " نامه به کودکی که هرگز زاده نشد " از خامی آرمانگرایانه ی این ها تعجب می کنم ... مطمئنأ این آدم ها چون بچه ای نداشتند و نگاه شان ، نگاهی بیرونی به قضیه بوده است این چنین آمیخته به آرمان گرایی شده و از تجربه ی ملموس و عینی دور افتاده است ... تربیت یک موجود زنده به اسم بچه و در شکلی عام تر ، ارتباط با او ، دارای آن چنان پیچیده گی های متنوعی است که هیچ نسخه ی از پیش تعیین شده ای نمی توان برای آن تجویز کرد و انتظارهای پیش از موعد از آن داشت ... هر آدمی ، حتی کودک و نوزاد ، ویژگی های فردی خود را دارد که لزومأ شباهتی به والدین ندارد ... برای نمونه چیزی روشن تر از این سراغ ندارم که شنیدن یک گزاره ی اخلاقی یا توصیفی در من یک نتیجه به همراه دارد و در مهرگان نتیجه ای دیگر در صورتی که بستر زیستی هر دوی ما یکی است ... جنس و جنم ( یا گل یا سرشت یا هر نام دیگر که بخوانیمش )  هر آدمی با دیگری فرق می کند ... سعدی درست می گفت که پرتو نیکان نگیرد آن که بنیادش بد است / تربیت نااهل را چون کردکان بر گنبد است ... این حرف اشاره به همین گل و سرشت آدم ها دارد ... کاری که تربیت می کند خوب تر کردن خوبی است و جلوگیری از بدتر شدن بد ... به قول دکتر حکمت نمی توان شاکله ی وجودی آدم ها را تغییر داد ... ممکن است ما بتوانیم روبنای یک انسان را کمی تغییر دهیم اما به ستون ها و ساختار اصلی دسترسی نداریم ... ادبیات کلاسیک و اساطیر هم آکنده از همین معناست ؛ کسانی که بد یا خوب ، با والدین خود در سرشت ، همسان نبوده اند ... معروف ترین این قصه ها هم که شاید همه در ذهن داشته باشند ، پسر نوح است ...

حالا برای درک پیچیدگی های تربیت و این که یک گزاره ی ساده برای یک کودک چه بازتاب های شگفتی دارد راحت تر می شود ادامه ی داستان یزدان را گفت و درک کرد ؛ چند دقیقه که گذشت و ادامه ی کارتون را دیدیم این بچه دوباره ذوق کرد و خواند ؛ ما با هم دیگه داداشیم / می خوریم و نمی شاشیم !

بعد قیافه ی شگفت زده ی من و مهرگان را که دید این طوری کرد ؛ ما با هم دیگه داداشیم /  می خوریم و هیچ کاری نمی کنیم !

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:13  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تا به حال حتی یک مورد ندیده ام کسانی که به عنوان فمنیست در ایران فعالیت می کنند ، به شکل درست از مفهوم و سیر و تطور تاریخی آن آگاهی داشته باشند ... عمده ی برداشت های اشتباه در این حوزه در حول و حوش برابری زن و مرد می گردد ... اما در پی خواهد آمد که این برداشتی کاملا نادرست از مفهوم فمنیسم است ...

پست مدرنیسم مجموعه ای از جریان های اقلیتی است که در دوره ی مدرن به حاشیه رفتند و نادیده گرفته شدند ... بی راه نیست اگر عمده ترین این جریان ها را در دوره ی مدرن و در پی آن ، دوره ی پست مدرن ، حق زنان بدانیم که به عنوان نیمی از جمعیت کره ی زمین جایی در متن غالب نداشتند ... اما این حق به هیچ عنوان به معنای برابری خواهی نبود و نیست چرا که زنان در دوره ی مدرن **از نظر حقوقی و شخصیت اجتماعی با مردان همطراز شده بودند ... با گسترش مدرنیسم زنانی که در حق برابری با مردان موفق شده بودند ، در ساحت سیاست و قدرت خواهان سهم بیش تری از مردان شدند ... این حرف بزنگاه و معنای اصلی فمنیسم است در تطور تاریخی اش ... زنی که خود را در قدرت سیاسی برحق می داند و خواهان آن است ، دارای ذهنیتی فمنیستی است ... البته طیفی از گرایش های متفاوت در این حوزه وجود دارد که از ملایم تا رادیکال را شامل می شود ... برای گرایش رادیکال لوس ایری گاری مثال خوبی است ؛ او تا جایی پیش می رود که به انکار حضور مرد می انجامد و زن را موجودی خودبسنده می داند ... تاریخ از نظر او چیزی نسیت جز تاریخ قضیب وارگی  ... زنانی را که پستان های خود را برمی دارند تا به واسطه ی از بین رفتن نماد زنانگی از حق و قدرت بیش تری برخوردار شوند ، می توان در همین گرایش تندروانه ی اخیر دسته بندی کرد ... اما آن چه در نهایت می توان با تاکید برای  شناخت این جریان ذکر کرد همان خواست قدرت ( سیاسی ) و قبضه کردن آن است فارغ از این که گرایش فمنیستی ملایم باشد یا تندروانه ...

همانطور که گفته شد فمنیسم در غرب در بستری 300 ساله به وجود آمده است با متفکرانی که تئوری های آن را نو به نو تولید کرده اند ... ما هیچ کدام از این ها را نداریم نه بستر فکری و نه تئوری هایش را ... پس نمی توان به صرف یاد گرفتن چند تئوری وارداتی در این هوا افتاد که امکان چنین جنبشی در ایران وجود دارد یا بر فرض امکان داشتن آن ، می تواند خواست ها و نیازهای زنان ایران را از زنی شهری تا زنی روستایی برآورده کند ... هر حرکتی برای موفقیت می باید بر بستر شناخت عمیق و آگاهی جمعی- تاریخی صورت بگیرد و حق خواهی زن ایرانی هم از این قاعده مستثنی نیست ... اما این حرکت در ایران در درجه ی اول و از همه مهم تر مستلزم " خودآگاهی " زن ایرانی است ... من همواره این را با کسانی که گرایشات فمنیستی دارند مطرح کرده ام که تا زن ایرانی خود و تاریخ خود را نشناسد و حضور ( تاریخی )خود را منتقدانه نگاه نکند راه به جایی نمی برد ... ساده ترین و اشتباه ترین کاری که به کرات هم از طرف اکتیویست های این جنبش تکرار می شود ، انداختن بار گناهان عقب ماندگی زن ها بر دوش مردان است ... به تبع این حرف این تصور شکل می گیرد که دشمنی با مردان کلید حل مشکل است ... در چنین شرایطی است که یک خانم حق خود می داند که توی خیابان با مردان کورس بگذارد و به ایشان راه ندهد و یا با پرخاشگری به دنبال حقی باشد که حتی خود نمی شناسد و نمی داند که چیست ... این سخیف ترین و خاله زنک وار ترین برخوردی است که یک خانم می تواند با خود و جامعه به نام فمنیسم داشته باشد ...

من برای همه ی زن های کشورم ( و برای مردان ) عمیقأ آرزوی شناخت و معرفت می کنم ... چرا که اگر شناخت و خودآگاهی در وجودی گسترش پیدا کند به یقین حقوق خودش را در پی خواهد آورد ...

هزاران درود بر زنان این سرزمین بلا زده ...

 

**این دوره ی مدرن که از آن نام می برم زمانی بیش تر از 300 سال است ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 22:10  توسط حميد رضا منایی  | 

 

اگر بخواهیم از این جا به فاصله ی شش هفت متر تا حمام بروم ، باید تمام هستی را به یاری بطلبم که مدد کنند و من به مقصد برسم ... یعنی اول مدت ها راجع به اش فکر می کنم و بعد از تصمیم گرفتن ، به تک تک اعضاء بدنم فرمان می دهم که چنین کاری را باید انجام دهیم و آخر سر به مصداق فرمان الهی کن فیکون ، به خودم فرمان می دهم که دِ پاشو دیگه و به معنای دقیق کلمه جا کن می شوم! البته خطراتی هم بین راه هست چیزی مثل این که اصلأ یادم برود  کجا می خواستم بروم و چی کار می خواستم بکنم یا با اعضاء بدنم که هر کدام میل سمت های مخالف یکدیگر دارند بجنگم که یک وقت هنوز به مقصد نرسیده ، هر کدام یک طرف نروند و میان راه متلاشی نشوم ! برای من معجزه یعنی یوسین بولت که 100 متر را در کم تر از 10 ثانیه می دود ! آخر چه طور چنین چیزی امکان دارد !؟ 100 متر راه رفتن دست کم به نیم ساعت تلاش فکری جدی احتیاج دارد که آدم بتواند تصمیم بگیرد ، هر چند در آخر کار کوهی از ان قلت در برابرم می ماند که رفتن و نرفتن را علی السویه می کند ... با این شرایط دیگر خودتان حسابش را بکنید که خانه تکانی برای آدمی چون من به مثابه هیولایی است شکست ناپذیر ... تلاش و زحمتی که برای خانه تکانی لازم است به کنار ، آدمی یک توان ذهنی جداگانه می خواهد برای تحمل آشفتگی ناشی از آن ... اگر من زحمتش را قبول کنم و تاب بیاورم اما توان تحمل آشفتگی اش را ندارم ... آن چنان رنجی می کشم که انگار بار همه ی کوه های عالم بر دوش من است ... پارسال کسی آمده بود خانه را تمیز کند ، من این جا توی هال نشسته بودم سر در گریبان و سگ بسته ... هشت آمد و هشت و نیم ازش پرسیدم کی تمام می شود !؟ گفت تا عصر ! هزار باره هر نیم ساعت همین را ازش پرسیدم ! ساعت چهار و نیم دیگر به خاک افتاده بودم و با چشم تقریبأ گریان ازش پرسیدم کی تمام می شود !؟ گفت تا حالا من همچین چیزی ندیدم ! مرا می گفت ! جواب دادم من هم تا حالا ندیدم ! آخر هم نصف از کارها را سر هم بندی کردیم و قال قضیه را کندیم ...

البته این طور هم نیست که در مورد تمیز کردن خانه کاملأ دست و پا بسته عمل کنم ... بالاخره گذشت سال ها چیزهایی به آدم یاد می دهد ... من هم بنا به مقتضیات خود ناچارم راه های جدید و بی دردسر پیدا کنم که مناسب حال و احوال باشد ... معمولا در طول سال هم می توانم خانه را تمیز نگه دارم ( با وجود مهرگان !؟) هم زحمت زیادی نکشم ... این هم کار تکنیک و تفکر است واقعآ ! مثلا الان من تکنیکی دارم که می توانم یک کوه ظرف را بشویم و در کابینت آب چکان بالای سینک بگذارم ولی متاسفانه هنوز تکنیک مکمل آن را پیدا نکرده ام که شامل نگه داشتن این ظرف هاست وقتی که حواسم نیست و در کابینت را ناگهان باز می کنم ... ناکس های بی معرفت ، ظرف ها را می گویم ، به محض باز شدن در مثل آبشار پایین می ریزند و به من آن قدر فرصت می دهند که قدمی عقب بپرم و  به بی ثباتی و گذرا بودم مال دنیا نگاه کنم !

از طرف دیگر تمیزی خانه را دوست دارم ... تمیز کردن و تمیز شدن خانه حال آدم را خوب می کند و هزار حسن دیگر که ترکیبی است از تئوری های فنگ شوئی و خودم که حجت را بر انجام این کار تمام می کند ... اما باز در قبال این حجت ها بر انجام خانه تکانی یک ان قلت دیگر وجود دارد که این یکی مطلقأ هستی شناسانه است و زور زیادی هم دارد ؛ شرایط آب و هوایی و حالی این وقت سال چیز شگفت انگیزی است و هر چه به ایام پنجه نزدیک تر می شویم این حال و هوا بیش تر احساس می شود ...  بی قراری عجیبی در این وقت سال وجود دارد که از ظرفیت وجود آدم ها بیش تر است و انگار می خواهد آدم را ذوب کند ... من که دلم می خواهد خودم را سرگردان کنم ، مطلقأ حیران ... دلم می خواهد فقط هوا را بو بکشم ... این حال و هوا آن چنان قدرتمند بوده است که در طول تاریخ همه ی مردمان مسحور ( سحر شده ) فضای دیوانه کننده اش می شدند و ارگی های ناشی از آن همه نمادهایی از جنون و دیوانگی در خود دارند ... ساده ترین کاری که می شود کرد خیره ماندن به بازی ابرها با خورشید است ... بیش تر مظاهر طبیعت مثل جنگل و دریا آسمان و ماه و ستاره ها و غیره ، اگر نگویم حالی غم گنانه دارند ، دست کم خوشحال هم نیستند ... عبارت دقیق همان است که سهراب کفت یعنی ترنم موزون حزن ... اما این بازی ابرها با نور شور و ذوق و انبساط عجیبی در خود دارد که می خواهد از درون آدمی را منفجر کند ...  به این ها اضافه کنید بادهای زاینده ی انتهای زمستان و ابتدای بهار را که فقط همان برای دیوانه کردن یک آدم کافی است ، طوری که از شور درون آدمی به قل قل می افتد ...

می بینید وضع چه قدر خراب است !؟ آدم دوپاره که می گویند یعنی همین ! مانده ام در برزخ میان خانه تکانی و افتادن دنبال حال و هوای این وقت سال ! البته به تجربه می دانم که نهایت شور و ذوق را به اعماق وجود خواهم فرستاد و معقولانه رفتار خواهم کرد ... این را هم بگذارید به حساب سرنوشت غم بار انسان بر روی زمین ...

 


برچسب‌ها: تدبیر منزل
+ نوشته شده در  جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:44  توسط حميد رضا منایی  | 

 

کار نوشتن ، کار جنگ است ؛ نویسنده می خواهد کلمات را فرسایش دهد و بنویسد و در طرف مقابل کلمات هستند که نویسنده را فرسایش می دهند تا خسته شود و دست بکشد ... اما این جنگ به همین دو طرف محدود نمی شود ؛ سمت مخالف جبهه ، یعنی همه ی آن نیروهایی که بر علیه نوشتن می شورند ، بسیار قوی و متنوع هستند ... مسائل معیشتی ، خانوادگی و اجتماعی و شبیه این ها ، هر کدام جبهه ای هستند که نویسنده را درگیر خود می کنند ... انگار در یک سو نویسنده ایستاده و در دیگر سو همه ی عالم به جنگ برخاسته اند ... به این ها هیولای سانسور را می توان اضافه کرد که مثل خوره از درون نویسنده را می خورد ... اما جدی ترین مشکل آن است که جایی و زمانی خود نویسنده هم می برد و به ضد خود بدل می شود ... این به معنای مرگ است ... اگر نویسنده حریف همه ی سنگ اندازی ها بشود ، از پس درد بی درمان خود برنخواهد آمد و به سان آواری زیر خود مدفون خواهد شد ... با وجود همه ی این ها یک اما وجود دارد ؛ چیزی به نام جادوی قصه ... وقتی حتی نویسنده به لشکر عظیم مقابل می پیوندد و بر ضد خود عمل می کند این جادوی قصه است که معجزه وار کار را پیش می برد ... یک عامل دیگر هم هست مربوط به کله خرها ، این که اگر من بمیرم و بمانم ، اگر حتی مرا به چهار میخ بکشند باید این کار را تمام کنم ! و چه تاوان هایی که بابت این عامل دوم پرداخت نمی شود ! هنگامی که کسی با خود برای انجام کاری سر لج می افتد ، به نتایج کار فکر نمی کند ، چرا که فکر کردن مساوی است با حذر از عمل ... در این مورد خاص جادوی داستان توان فکر را از نویسنده می گیرد و نمی گذارد اتفاقات پیش رو تصمیمش را سست کند ... آن چنان که نخواهد دید پیش رویش جز ویرانه های ناشی از جنگی بی رحمانه چیز دیگری باقی نخواهد ماند و او و تنها اوست که وارث این ویرانی خواهد شد ...

از حاشیه نویسی های برج سکوت ؛

5 سال است که با حرمله زندگی می کنم ... نه ، او شده ام و حالا از پشت چشمان او به دنیا و آدم ها نگاه می کنم . حالا بی نهایت خسته و فرسوده ام ... احساس می کنم چیزی در درونم شکسته و فرو ریخته است ... مهرگان زیاد می گوید چرا نمی خندی ! جوابی برای گفتن ندارم ... نمی توانم توضیح بدهم هفت سال خون دل خوردن و سکوت حتی صورت آدمی را هم تغییر می دهد چه برسد به ذهن و درونش ... احساس می کنم هزار سال است که زندگی می کنم ...

 


برچسب‌ها: درباره ی داستان, برج سکوت
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 11:46  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 

در این دو سه روزه تصاویری پخش شد از پرایدی که سگی را با طناب به پشتش بسته  بود و روی آسفالت می کشید ... بی رحمی هایی این چنین رذیلانه کم نیست ... تصاویر متعددی از دار زدن حیوانات هر روز در فضای مجازی پخش می شود که شاید تنها گوشه ای از گستردگی این اتفاق را نشان می دهد .... اما این بی رحمی هول ناک نسبت به حیوانات را همین جا نگه دارید تا از سمت دیگری به مسأله برگردیم با این سئوال که اصولأ آیا موجود زنده ای ( به غیر از دزدها ) در ایران هست که از تعرض و بی رحمی در امان باشد !؟ من موردی سراغ ندارم ! فرقی همی نمی کند و زن و مرد و کودک و پیر و جوان و انسان و حیوان هم ندارد ... ساده ترین و قابل فهم ترین مثالی که من همیشه می زنم برای این مورد ، رد شدن از خط عابر پیاده است ... راننده زن باشد یا مرد فرقی نمی کند ، وقتی می بیند کسی می خواهد از خط کشی بگذرد ، پا روی گاز می گذارد تا زودتر از عابر پیاده از خط کشی رد شود ! اگر هم احساس کند که مصر به گذشتن از خط عابر هستی ، بیش تر گاز می دهد و چنان از کنارت می گذرد که بادش در جا آدم را تکان می دهد  و اگر هم بدشانس باشی که دیگر حسابت با کرام الکاتبین است و باید خرده استخوان هایت را از کف آسفالت جمع کنند !  دیگر هر کس خود حدیث مفصل بخواند از این مجمل ... من بارها با دوستانی که دغدغه های فمنیستی دارند این مسأله را طرح کرده ام که توسل به یک ویژگی جنسیتی ( مثل زن بودن ) یا قومیتی یا شبیه این ها هیچ مشکلی را حل نخواهد کرد ... پیش از این که ما به دلایل صنفی و جنسیتی در معرض بی رحمی قرار داشته باشیم ، این انسان بودن ماست که با خطر مواجه است ... یک کلام ؛ این جا انسان و انسانیت در بحران است ... اگر نیتی و تلاشی  برای مبارزه قرار است انجام گیرد فقط می باید معطوف به احقاق حق انسان باشد که اگر حقی باز پس گرفته شود به نسبت آن ، مثل یک زنجیره ، تمام حلقه های وابسته از آن حق بهره مند می شوند ... ما مردها در این جامعه از کودکی زیر فشار سیستماتیک انواع بی رحمی و تضییع حقوق قرار داریم و به همین نسبت زن های جامعه و به همین نسبت محیط زیست و به همین نسبت حیاط وحش ... من تا وقتی که خوشحالی خودم را بخواهم ، هرگز خوشحال نخواهم بود چرا که هر آدمی در نسبت با دیگران حضور و وجودش معنا پیدا می کند ... در مورد احقاق حق نیز این چنین است ؛ من به عنوان یک مرد یا زن نمی توانم تنها به خودم فکر کنم و حق خود را بخواهم ...  زمانی در بستر جامعه به آرامش خواهم رسید که دیگران اعم از زن  مرد و کودک در آرامش و با حفظ کرامت انسانی زندگی کنند ...
در این بی رحمی و شقاوت متراکم ، جان و حق هیچ موجود زنده ای در امان نیست ... جامعه به چنان آستانه ای از خشم رسیده که گویی آدم ها صرفآ به دنبال زمینه ای برای بیرون ریختن و خالی کردن خشم خود می گردند ... نگاه کنید به آمار بالای درگیری های فیزیکی و ضرب و جرح ... در چنین شرایطی اصلأ مهم نیست که ما بخواهیم در آرامش زندگی کنیم چون امکانش وجود ندارد ... اگر تو به دیگران حمله نکنی ، این دیگران اند که به تو حمله می کنند ... مورد خشم و نفرت دیگران قرار گرفتن ( بی دلیل ، بی دلیل ، بی دلیل ) از جمله مسائلی است که هر کدام از ما ناخواسته با آن کنار آمده ایم ...
برگردیم به داستان حیوانات و آن چه به روز این موجودات می آورند ... امروز ، روز جهانی حیات وحش است که برای ما چیزی جز اسم نیست ... ذره ای برای ما اهمیت ندارد اگر همه ی حیوانات در این کشور از بین بروند ... چه اهمیتی دارد اگر یک بی همه چیز برای ارضای خشم خود سگی یا روباهی را دار بزند یا با طناب روی زمین بکشد تا جایی که لاشه ی حیوان روی آسفاست ساییده شود و از هم بپاشد ... این جا جان انسان بی ارزش ترین چیزهاست چه برسد به حیوانات ... ما اشتباهی زنده ایم ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:21  توسط حميد رضا منایی  | 

 

می گویند وقتی ناصرالدین شاه به حاج ملا هادی سبزواری پیش نهاد کرد که عکاس باشی عکسش را بگیرد ، گفت چنین چیزی ( امکان عکاسی ) محال است ... دلیل حاجی ، دلیلی عقلی و منطقی بود بر این مبنا که وجود عرض ( تصویر بر روی کاغذ ) بدون جوهر ( کسی که عکسش گرفته می شود ) محال است آن چنان که وجود سایه بدون وجود صاحب سایه  محال است ... در نهایت به اصرار عکس حاجی را گرفتند و امکان وقوع چنین چیزی را نشانش دادند ...

اما حاجی با تمام هوش و ذکاوتش متوجه این مسأله نشد که انتقال اعراض محال نیست ، آن چه محال است انتقال احوال است ... یک عکس هر چند دقیق و با کیفیت گرفته شود ، با این حال توانایی محدودی در ارائه ی لایه های زیرین موضوع دارد ... بارها برای من پیش آمده در برابر سوژه ای قرار گرفته ام که در زیبایی به حد کمال بوده است ، آن چنان که فراتر از آن را نمی شد تصور کرد ... طوری که غالبأ در این هنگامه ها همیشه یک سئوال محتوم از ذهنم می گذرد ؛ آیا به جز این زیبایی کامل چیزی دیگری برای ادامه ی زندگی احتیاج هست !؟  آیا نمی شود باقی عمر را در برابر این زیبایی نشست بی آن که به چیز دیگری احتیاج باشد !؟ از آن جا که ذات زیبایی بروز در لحظه است و بعد به فروپاشی و فساد می انجامد ، عکس گرفتن تنها راه امتداد  و ادامه دادن آن امر زیباست ... ولی هر بار که باز می گردم و به آن عکس ها نگاه می کنم آن حالی را که در لحظه ی وقوع داشتم ، پیدا نمی کنم ... این مسأله البته برای چهره های انسانی با درونیات و پوشیدگی های ضمایر به شکل جدی تری اتفاق می افتد ... برای همین مدت هاست که عکس ها برای من چیزی نیستند جز اشاراتی محو به احوال گم شده ...

روایت دیگری از عکس ها را این جا می توانید بخوانید ...

 


برچسب‌ها: عکس
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط حميد رضا منایی  | 

 

لب بر لب

پنجه در پنجه

چنانت به درون خواهم کشید

که من

      تو را

          آبستن شود

مرا ،

رسوای این شهر کن ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:50  توسط حميد رضا منایی  | 

 

برعکس آن چیزی که غالب مردم فکر می کنند نبوغ هم راستا با تعقل نیست بلکه نبوغ همزاد و هم خانه ی دیوانگی است ... واژه دیوانه خود به معنای دیو زده است ، به معنای آن که دیو در او لانه کرده است ... معادل عربی این واژه ، یعنی مجنون هم عینأ به همین معنای جن زده است ... خود واژه ی جن در عربی به معنای پوشیدگی ، پوشیده و غیب و غیبی است ... از این  معانی می توان به این نتیجه رسید که دیوانه یا مجنون اویی است که نظر به ساحات و پوشیدگی هایی دارد که از چشم و نگاه دیگران به دور است ... اما آن چه این دیوانگی را به سمت نبوغ متمایل می کند و یا احیانأ از آن جدا ، شیوه ی بیان و شکل گفتار از آن معنایی است که در مخیله ی فرد دیوانه در جریان است ... وقتی ما متوجه بیان یک فرد از معنایی پوشیده می شویم در عرصه ی نبوغ قرار داریم و اگر متوجه آن معنای مورد نظر نشویم دیوانه اش می خوانیم ...
از طرف دیگر عقل به معنای راسیونالیستی اش تمامیت خواه است و حاضر نیست عرصه ی گسترده ی عرض اندامش و تأثیر گذاری اش را با هیچ یک از قوای شناختی دیگر تقسیم کند ... علت این که در جوامع بشری دیوانگان در محیطی جدا نگهداری می شوند همین است ... عقل و شیوه ی شناخت منطقی اش که بر پایه ی علت و معلول بنا شده ، جایی برای نیروهایی که جزمیتش را برنتابند نمی گذارد ، زیرا پذیرش هر کدام از این شیوه های شناخت به معنای نفی تعقل و جزمیت نهفته در آن است که بنای عقلانیت را در هم خواهم کوبید ... برای همین دیوانگی و نبوغ در جوامع انسانی همواره در حاشیه است و جهانی که بر پایه ی عقلانیت طراحی شده اجازه ی ظهوراتی این چنینی را در متن  نمی دهد ... از این رو دیوانگان و نوابغ همواره در حاشیه می مانند و چه بسا این حاشیه از خون ایشان گلگون می شود و در سکوت و انزوا و داغ دیوانگی خورده ، جان می دهند ... این اتفاق در کشورهای پیشرفته البته کم تر پیش می آید چرا که در گذر قرون و پیدا شدن تجربه های مختلف ، شیوه های طراحی شده تا جامعه از این استعداد ها حداکثر استفاده را ببرد ... اما در جایی مثل کشور ما که سنت دیرینه ای در نخبه کشی داریم ، در بر پایه ی همان سنت می چرخد *...
این دو سه روزه را با خیام بودم ، برای پایان بندی این مطلب از این رباعی چیزی بهتر سراغ ندارم ؛
از آمدن و رفتن ما سودی کو
از بافته ی وجود ما پودی کو
در چنبر چرخ جان چندین پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو

* جالب این جاست که نخبه کشی در ایران نه بر پایه ی راسیون که برای حفاظت از سنت اتفاق می افتد ...

پانوشت : آن چه از معنای دیوانگی و جنون آورده ام نقلی قریب به یقین است اما یقینی نیست و برپایه ی حضور ذهنی با امکان وقوع خطا نوشته شده است ... کسی به عنوان ریفرنس استفاده نکند ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:47  توسط حميد رضا منایی  | 

 

هزار سال پیش خیام یک " ای کاش " گفت که طنین صداش همین حالا دارد در گوش من زنگ می زند ... انگار این " ای کاش " عصاره ی دریغ ها و افسوس های همه ی تاریخ است ...

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:41  توسط حميد رضا منایی  | 

 

 

منتظر کسی نیستم
منتظر هیچ اتفاقی
دیگر بهار و عید
وسوسه ای با خود ندارند
پرم از نسیم های سرگردان
از بادهای دوره گرد
و آواز پرندگانی که کنج کاوانه
به خلوتم سرک می کشند
آرامم،
مثل خانه ای متروک
با حوضی ترک خورده و بی آب میان حیاط
مثل هیروشیما
بعد از انفجار بمب اتم
در احتضار رویاها ...

 93/12/6

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 1:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

خطای فاحشی که به واسطه ی علم زدگی در هستی شناسی جهان مدرن رخ داد این بود که ارزش صرفأ متعلق به امر شناختنی بود و هر چیزی که امکان راز زدایی از آن نبود ،  از دایره ی این ارزش گذاری علمی بیرون می ماند و به مثابه ضد ارزش تلقی می شد ... اولین پیامد این اتفاق کنار زدن تخیل بود که یکی از اصلی ترین شیوه های شناخت بخش تاریک و راز آلود هستی تا پیش از آن بود ... از طرف دیگر انسان به دلیل داشتم محدودیت های ذهنی و زبانی قادر نیست بدون تخیل از وجود خود فراتر رود و به صرف تکیه بر حواس پنج گانه به شناخت کامل دست پیدا کند ... با این شیوه ی شناخت انگار انسان به شناخت بخش کوچکی از هستی که در تیر رس علم است رضایت داد و کلیت آن را نادیده گرفت و فراموش کرد ... در صورتی که هر شیوه ی شناخت برای کامل بودن می باید سهمی برای آن چه از نگاه دور می ماند و مغفول ، قائل شود ...

در مورد این مسأله و پیامدهای ان و شرایط شکل گیری اش زیاد می توان گفت و حرف را باز کرد اما به جای همه ی آن ترجیح می دهم دو مطلب از مایستر اکهارت به عنوان پایان بندی بیاورم که آن بُعد راز ورانه و فراموش شده ی شناخت را به تأکید یادآوری می کند ؛

اگر کسی با ناسزای خودش کفرگویی کند، خدا را با این گناهش ستوده است. هر چه او بیشتر دشنام دهد و گناهان عظیم‌تری را مرتکب شود، پرتوان‌تر خدا را ستایش کرده است. حتا آن کسی که کفر می‌گوید، حمد خدا را می‌گوید...

سکوت شبیه ترین چیزها به خداست ...

 


برچسب‌ها: اندیشه, از دیگران
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ اسفند۱۳۹۳ساعت 10:14  توسط حميد رضا منایی  | 

 

باغبان زبر دستی است روزگار
چنان غم سال کهنه را
به روز نو پیوند می زند
که درختی پهناور می شود
و ما به سان مسافرانی خسته از راه
در سایه سارش می نشینیم
با تباهی عصرانه می خوریم
و درباره ی عصر عسرت آدمی و تنهایی،
                                 حرف می زنیم ...

 

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه ۲ اسفند۱۳۹۳ساعت 21:35  توسط حميد رضا منایی  | 

 

چیزی که همسر یک نویسنده هرگز درک نمی کند این است که وقتی همسرش از پنجره به بیرون خیره شده است دارد کار می کند.

بورتون راسکوئه


برچسب‌ها: عکس
+ نوشته شده در  جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ساعت 18:34  توسط حميد رضا منایی  | 

 

ادوارد مونک درباره تابلو جیغ می‌گوید:

«یک روز عصر قدم‌زنان در راهی می‌رفتم؛ در یک سوی مسیرم شهر قرار داشت و در زیر پایم آبدره. خسته بودم و بیمار. ایستادم و به آن سوی آبدره نگاه کردم؛ خورشید غروب می‌کرد. ابرها به رنگ سرخ، همچون خون، درآمده بودند. احساس کردم جیغی از دل این طبیعت گذشت؛ به نظرم آمد از این جیغ آبستن شده‌ام. این تصویر را کشیدم. ابرها را به رنگ خون واقعی کشیدم. رنگ‌ها جیغ می‌کشیدند. این بود که جیغ از سه‌گانهٔ کتیبه پدید آمد.»

منبع : ویکی پدیا

جیغ/ادوارد مونش/1893

 


برچسب‌ها: نقاشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 20:23  توسط حميد رضا منایی  | 

 

من فیلم تاکسی ، ساخته ی جعفر پناهی را ندیده ام پس از کم و کیف آن قاعدتأ بی خبرم ... اما با توجه به پاره ای شرایط بعید می دانم که این اثر شایسته ی عنوان برترین فیلم جشنواره ی برلین باشد ... در واقع حتی اگر فرض کنیم جعفر پناهی فیلم خوبی ساخته اما به یقین فیلم هایی خوش ساخت تر از آن در جشنواره بوده است که مستحق دریافت خرس طلایی باشد ... بی راه نیست اگر بگوییم این جایزه بیش تر وجه فعالیت های مدنی جعفرپناهی را در نظر گرفته تا توانایی های فیلم تاکسی را ... اگر این تحلیل را قبول کنیم با پارادوکسی روبه روایم که صورت مساله اش این است ؛ از یک طرف اخلاق است و توجه به احقاق حق اقلیت هایی مثل جعفر پناهی که در معرض حذف سیستماتیک هنر و خلاقیت شان قرار دارند و چه بسا اگر حمایت هایی این چنینی نباشد آسیب های حذف هنر شان به دیگر عرصه های زندگی شان تعمیم پیدا می کند و در نهایت جز مرگ امکانی در پیش رو ندارند ... از طرف دیگر هنر و خلاقیت ناب است که یک جشنواره را به عنوان سکوی پرتاب و شناخته شدن و دیده شدن انتخاب می کند و انتظار دارد به این واسطه بر فرهنگ عمومی تأثیر گذار شود و راه بروز استعدادش با توسل به چنین جوایزی در آینده هموار تر باشد ... پس یک طرف این پارادوکس اخلاق است و حمایت از اقلیت های تحت فشار و سمت دیگر تخصص و خلاقیت در اثر ...

من به سختی می توانم بین این ها یکی را انتخاب کنم ... در واقع دلم با اخلاق و مداراست و حمایت از آدم های این چنینی و عقلم با تخصص و نبوغ هنری ... اما این را می دانم که ما ملاک عینی و خط کش معیاری برای جایزه ی اخلاقی و حمایتی نداریم و دور از ذهن نخواهد بود اگر این جایزه ها به سلایق و گرایشات غیر اخلاقی آلوده شوند( که در آن صورت اصل جایزه حتی اگر به اثری ارزشمند تعلق پیدا کند زیر سئوال و بازخواست است )  ... از طرف دیگر تخصص عین تعهد است ( و نه برعکس ) ... کسی که کاری را خوب می داند و انجام می دهد ، دلش برای آن کار می سوزد چون زیر و بم هایش را می شناسد و می فهمد ... در این موارد اگر به طرف اخلاقی ماجرا جایزه داده شود به معنای قربانی کردن تخصص است ... در صورتی که اگر تخصص جایزه بگیرد ملاک روشنی در اختیار روندگان آن راه و حرفه قرار می گیرد و ملاک روشنی در اختیارشان می گذارد که نتایجش بسیار طولانی تر از اهدای جایزه های حمایتی و اخلاقی است ...

برای من جعفر پناهی آدم بزرگی است و هنرمندی ارزشمند ... در واقع آدمی که بتواند با هیچ( مطلقأ با هیچ )  یک ساعت و نیم فیلم بسازد و مخاطب را تا انتها با خود همراه کند ، به یقین هنرمندی خلاق است که نمونه اش سخت پیدا می شود ... مهم هم نیست که جایزه می گیرد یا نه ، ارزش های بسیار بزرگ همیشه ورای جایزه ها زندگی می کنند ... 

 


برچسب‌ها: روزنوشت
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۳ساعت 10:36  توسط حميد رضا منایی  | 

 

تو می روی و دیگری می آید
دیگری می رود و آن دگر از راه می رسد
آن چه دست نخورده می ماند
بغض فرو نشکسته است
و تنهایی مرد نفس بریده
که در انتهای مسیر
به زانو نشسته
و به روشنی های دور دست
خیره نگاه می کند ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه ۲۵ بهمن۱۳۹۳ساعت 3:13  توسط حميد رضا منایی  | 

 

سال ها پیش نشریه ی صبح ویژه نامه ( بخوانید فحش نامه ) ای بیرون داد درباره ی دکتر سروش ... در آخرین صفحه ی این تقدنامه برای این که رذالت دکتر سروش را نشان بدهند نقل قولی از او آورده بودند ، نزدیک به این مضمون که ؛ برای من هیچ چیز از دیدن باریدن باران و دیدن عشق بازی دو انسان شگفت انگیز تر نیست ( نقل به مضمون ) ... نمی دانم که دکتر سروش آیا این حرف را گفته یا نویسنده ی آن مطلب خواب نما شده بود ... اما در صورتی که این حرف را زده باشد نشان از عمق لطافت روحی او دارد ...


برچسب‌ها: مهرگان
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۳ساعت 12:12  توسط حميد رضا منایی  | 

 

پشت این نظمی که ما در طبیعت و هستی می بینیم هرج و مرجی عمیق نهفته است ... بگذارید این جمله را این طور اصلاح کنم که بیش تر از این نظمی که ما می بینیم می توان به هرج و مرج عالم اشاره کرد یا دست کم هرج و مرج هم به اندازه ی نظم و به موازاتش در عالم نقش دارد ... اما ذهن ما به دو دلیل گرایش به برجسته کردن این نظم و حرکت پیرامون آن دارد ؛ مورد اول شناخت است ... ذهن در صورتی موفق به شناخت امور می شود که بتواند نظم و الگویی منظم را مجسم کند ... مورد دوم که موردی معرفت شناسانه و وجود شناختی است ناشی از ترس عمیق انسان است از ناشناختگی و هرج و مرج ... هیچ گاه نمی توان ناشناختگی را فراچنگ آورد و در نسبت با آن وضعیت خود را تثبیت یا تعریف کرد ... این هرج و مرج و پیش بینی ناپذیری معنای بی نهایت را در خود دارد ، یعنی آن چه ما قادر به درکش نیستیم و حد و مرزش را نمی شناسیم ... برای همین ذهن انسان میل سیری ناپذیر به نظم و شمارش دارد ... نظمی که بیش تر از آن که در هستی وجود داشته باشد ، به مثابه مهری است که ذهن ما بر داده های حسی می زند تا بتواند شرایط حضور و ماندگاری انسان و سلامت روانی اش را تضمین کند ... هیوم می گفت رابطه ی علی و معلولی محصول ذهن ماست ... یعنی این طور نیست که در عالم عینی و خارجی همیشه از علت A معلول B صادر شود ... ممکن است بشود یا نشود ... اما ما  برای شناخت توافق کرده ایم که این رابطه را از ذهن  به عین منتقل کنیم و بر مبنای آن زندگی کنیم و جهان را بشناسیم ... پس می توان گفت این نظم و رابطه ی علی و معلولی چیزی جز یک توافق ذهنی نیست که ما بر مبنای آن حکم می کنیم و بر مبنای توافق مان احکام مان درست از آب در می آید ... پروتاگوراس می گفت انسان ملاک همه چیز است ، ملاک همه ی چیزهایی که هست و ملاک همه ی چیزهایی که نیست ... معنای مورد نظر پروتاگوراس بار معرفتی شگفت انگیزی در خود دارد ... محور قرار دادن فهم و ذهن انسان و یا شناخت امکانات دیگری در خود نهفته دارد که الگوی نظم تنها یکی از بی شمار امکانات آن است ... در نقطه ی مقابل و بسیار نزدیک به فهم ما الگوی بی نظمی و هرج و مرج قرار دارد یا الگوی جهان هولوگرافیک یا ... آن چه که برای من مسلم است نظم فقط بخشی کوچک از شیوه های شناخت و هستی است که ما برای فرار و برخورد نکردن با هرج و مرج به آن پناه می بریم ، برای این که خود را در برابر بی نهایت هرج و مرج و بی نظمی به سختی تنها و ضعیف حس می کنیم ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 22:25  توسط حميد رضا منایی  | 

 

داشتم کتاب دلواپسی را تورق می کردم که دیدم در آخین صفحه اش چنین نوشته ام :

وقتی صفحات آغازین کتاب را خواندم از خریدنش پشیمان شدم ولی حالا می دانم اگر این کتاب را نمی خواندم چیزی در زندگی ام کم بود ...

فرنادو پسوآ در کتاب دلواپسی ، خود و روزمرگی هایش را جراحی می کند و عمیق ترین و پیچیده ترین مفاهیم را از دل تکرار روزها بیرون می کشد ... پشتوانه ی این انکشاف هم چیزی نیست جز دردی وجودی و اصیل ... کتاب دلواپسی بی شک یکی از شاهکارهای قرن بیستم است ...

از متن : ما هرگز به کسی عشق نمی ورزیم . فقط به تصویری که از کسی داریم عشق می ورزیم . ما به - سرانجام شخصی خود - نظر شخصی خود عشق می ورزیم ...

و ایضأ: هر کس هستی خود را یکنواخت اداره کند عاقل است . چه در آن صورت هر حادثه ی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار می شود . شکارچی شیر بعد از سومین شکار دیگر ماجرایی مشاهده نمی کند ...

 


برچسب‌ها: عکس, از دیگران
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ساعت 12:43  توسط حميد رضا منایی  | 

 

ای ظرف چرک های شیطان

شما هم قد خدا عمر دارید

وقتی من نبودم شما بودید

و وقت نبودنم

باز هم شما هستید

شما سرنوشت جاودان بشرید

آه ای ظرف های یک بار مصرف عزیز

شما منجیان موعودید ؛

بخشنده و با گذشت

باشد که در طالع من

شما سروری کنید ...

 


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 12:31  توسط حميد رضا منایی  | 

 

راز آمیز دانستن هستی در عهد باستان نتایج متفاوتی به دنبال داشت نسبت به جهانی که حالا ما در آن زندگی می کنیم و عمده ترین ویژگی اش راز زدایی است ... از اخلاق گرفته تا سیاست و اقتصاد و هنر ، از انتخاب این دو نگاه است که جهت می گیرد ... برای مثال در گذشته که جهان رازی فروبسته و در خود بود و بشر توانایی گشودن تارک خانه هایش را نداشت ، قربانی کردن عاملی بود برای ارتباط با این راز و نیایش و ستایش این ناشناختگی ... از این شیوه ی برخورد با هستی که مبتنی بر راز بود نمی توان توقع دموکراسی یا چند صدایی ( پلی فونی ) در هنر داشت ... اما با شروع رنسانس و آغاز دوره ی مدرن ، قضیه برعکس این می شود ؛ راز زدایی محور و ملاک علوم تجربی قرار می گیرد ... متافیزیک که عمده ترین چالش پیش روی تفکر و فلسفه بود ، چون نتایج قطعی به دنبال نداشت و توانی برای راز زدایی از گزاره هایش نبود ، به مرور کنار گذارده می شود ... از نتایج این تغییر نگاه در شناخت هستی ، تغییر شیوه های حکومت از پادشاهی به مردم سالاری در سیاست اسست و ظهور هنر مدرن و تغییر بیان و ماهیتش ...

نکته ی قابل اشاره این است که وقتی هر کدام از این نگاه ها غلبه پیدا می کند و صدای زمانه می شود ، رفتن به دیگر سو و دنیا را از آن نگاه دیدن کار راحتی نیست ... در دوره ی باستان  به سختی می شد هستی  را با نگاه مدرن ( راز زدا ) دید و فرهنگ و بسترهای اجتماعی و معرفتی چنین اجازه ای نمی داد ... در زمانه ی ما نیز این اتفاق به شکل معکوس در حال رخ دادن است ... یعنی ما به سختی می توانیم نگاهی راز ورانه به هستی داشته باشیم ... ذهن های ما ( حتی ما مردم کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته ) بیش از آن درگیر علم و راز زدایی از عالم است که لحظه ای بتواند مکث کند و هستی را از زاویه ی مخالف و راز گونه بنگرد ... نمی خوام بگویم که ما می باید برگردیم به آن احوال اسرار آمیز دوره ی باستان و دنیا را به آن شیوه درک کنیم که چنین ادعایی بیهوده و باطل است ... اما می دانم که مدرنیسم حتی به این شکل نیم بندش که ما تجربه کرده ایم ، ذهن و نگاه ما را فاسد کرده است ... هستی برای ما شده لایه ای سطحی و پیش رو ، آن چنان که دست دراز می کنیم و هر چه را می خواهیم به دست می آوریم ... این حیرت انگیز است که ما از یک ساعت دیگر خود خبر نداریم اما در بعد معرفتی اجازه ی ظهور این نادانستگی و راز آلودی ماجرا را نمی یابیم ...

مخلص کلام این که با وجود پس زمینه های ذهنی ما که ناخودآگاه  ، برگرفته از صدای زمانه و راز زدایی از عالم و آدم است ، باید کوشید که رازها در زندگی ما جاری باشند ... زندگی ، مرگ و  تو سه عامل تعیین کننده در این میانه اند که همیشه می باید حالت اسرار آمیز خود را حفظ کنند ... یکی از بی نظرترین تجربه های انسانی قرار گرفتن در موقعیت های ناشناخته است ... این شکل از احساسات ناشناخته به زندگی بعد و عمق می دهد و ما را از کسالت گذشت روزها درمی آورد ... زندگی بی راز و نبودن در حضور راز کثافت غیر قابل انکاری است ...

 


برچسب‌ها: درباره ی انسان
+ نوشته شده در  شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ساعت 10:16  توسط حميد رضا منایی  |